کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

آسمانم ابریست

آسمانم ابریست
گاه بارانی بر خاک دلم می بارد
که گل رازقی احساسم
گیسویش را می سپارد به نسیم
و میان قطرات شبنم
چهره می آراید

گاه سیل از دل بارانی آن می آید
خانه را می پاشد
شور از کلبه ی دل می جوشد
همه ی آنچه که انباشته ام
در میان گل و لا می رقصد

خانه ام گاهی شبها
خانه ی مهتاب است
نور می پاشد از پنجره ها
ریسه های نور می بندد بر گردن خود

گاهی از نور تهی می گردد
گرد و خاک از در و دیوار دلش می بارد
عکس می گیرد از خاطره های روشن
و به دیوار دلش می کوبد
منتظر می ماند

خانه ام از سیمان و گچ و رنگ تهیست
خاک و چوب است
و معمارش هم
دست عشق ابدیست

دلت هر وقت گرفت
بغلش کن و بیار
چای داغ
بوی چوب
باغ احساس برایش دارم


مهردخت خاوری

خواب دیدم که به طوفانِ خطر می‌رفتم،

خواب دیدم که به طوفانِ خطر می‌رفتم،
در میانِ شبِ سردِ ستم می‌رفتم.
هر طرف سدِّ سیاهیست، ولی با ایمان،
با دلی شعله‌ور از شوق، حرم می‌رفتم.
دست‌ها مانعِ راهم، نَفَس از سینه گسَست،
لیک با نامِ تو، تا صُبح، قدم می‌رفتم.
پرچمِ سبزِ تو در بادِ دعا می‌رقصید،
من به اشک و تب و توبه، به قدم می‌رفتم.

ناگهان نور دمید از دلِ شب‌های عدم،
و تو بودی... و دلم سمتِ حرم می‌رفتم

عطیه چک نژادیان

زندگی را دیر دانستیم سرابی بیش نیست

زندگی را دیر دانستیم سرابی بیش نیست
آن همه شور جوانی هم که خوابی بیش نیست
هر که را گفتیم که با ما ماندنی شد تا ابد
رفت از دنیای ما ؛ یادش عذابی بیش نیست
نه برایت یار می ماند ؛ پدر مادر که هیچ
خانه را گم کرده ایم ؛اینجا سرای خویش نیست
گوشه چشمی تا به عکس جمله یاران میکنیم

اشک میریزیم چرا که کهنه قابی بیش نیست
ما چه آسان در زمان تک تک عزیزان داده ایم
پشت سر راهی نمانده و رهی در پیش نیست
آنچنان رنجیده ایم ما از جفای روزگار
ک دگر نایی نمانده و توانی هیچ نیست
بس نفس در سینه میگیرد گمانم مرده ایم
در جهانی که همه رفتند هوایی هیچ نیست
ما سراغ از باده کردیم تا فراموشش کنیم
روزهایی که گذشتند و زوالی بیش نیست
ما همه از جبر به این مرداب دنیا آمدیم
درجهانی که سرانجام خاک گوری بیش نیست
درد عشق را عاقبت با رنج هجران می کشیم
آن همه دوران خوش هم خاطراتی بیش نیست
یا که زودتر می رویم و یار می ماند به جا
همدمی را که دگر مایی ندارد هیچ نیست
بیخیال از رنج این دل چون که نالیدن چه سود
ختم دنیا که وفا داری ندارد هیچ نیست

وحید مشرقی

*گُفتَمَت* به هر که گفتمت عاشق شده!

*گُفتَمَت*
به هر که گفتمت عاشق شده!
سُرودمت،
شعر عاشق شده
به دریا گفتمت،
طوفانی شده
به دشت گفتمت،
شقایق شده
به چشم گفتمت،
گریه شده
به ساز گفتمت،
آهنگ شده
به سیگار گفتمت،
دود شده
به ابر گفتمت،
باران شده
به سنگ گفتمت،
بُت شده
به خورشید گفتمت،
ماه شده
به دل گفتمت،
عاشق شده...؛

یاس صحراء

شبم تارو تو خورشیدی بیا ای صبح تقدیرم

شبم  تارو تو خورشیدی بیا ای صبح تقدیرم
من ان شبگرد تنهایم که از دنیای خود سیرم

دلم چون مرغ مینایی که در دام غم افتاده
بجای نغمه ی شادی فقط با ناله در گیرم

بیا! درکوچه های شهر دنبال تو می گردم.
درون فال کولی ها ببین افسرده و پیرم.


و دیدم هر نگاهت را کلید راز پنهانی ست
به دام چشم آهویت گرفتارو زمینگیرم

به دشت وکوه اگر رفتی صدای پای من بشنو
درون پچ پچ  مردم اسیر تیغ وزنجیرم

نگاهم را به شوق دیدن رویت جلا دادم
مبادا گرد غفلت تیره سازد حال تصویرم

اگر از پا بیفتم با مغیلان سر راهم
به اقیانوس چشمانت دوباره بال و پر گیرم

لیلا رضاییان