از میان این دریای بیتابی
از درون این شبهای بیخوابی
ماه میتابد
زمین خفته را
هوشیار میسازد
ظلام تیره دلهای ما را
پاک میسازد
زمین بنگر
شیار کهنۀ دستی
هوا دم کرده و خسته
به زیر پهنۀ ابری
نمیبارد بشوید
این غبار مانده در چشمی
همان چشمی که میجوید
نگاه منتظر در پهنۀ شهری
سحر نزدیک شد
ماه شب تاب هم
دچار شک و تردید شد
هوا اما هنوز هم خسته و تبدار
دل ما بیقرار
مدهوش یک جام پر از زهری
مهرداد درگاهی
جان جانانم
صبح با نامت طلاییتر است
آفتاب، مثل بوسهای نرم روی پیشانیات
آرام و بیدغدغه
پنجره را میکوبد و زمزمه میکند:
"صبح بخیر…"
من
دلم هنوز میان آغوش گرمت جا مانده
هنوز صورتت را میان نور،
میان عطر موهایت،
در رویاهای کوتاه شبم،
بو میکشم
هر نفس.
دلم میخواهد
امروز را با نام تو شروع کنم
با صدای خندهات
با لمس آرام انگشتانت
با نوازش گونهات
و یک صبحبخیر عاشقانه که فقط تو لایقش هستی:
صبحت خورشیدیتر از همیشه،
دلت آرامتر از هر زمانی
بدانی که من، تمامم برای توست
حتی میان دلتنگی و فاصله
هنوز هم دوستت دارم
بیپایان.
علی یوسفی
شب به شب آن بید مجنون در خفا
می شنیدم راز گفتا با خدا
.
قصه ها از غصه ها آورده بود
داستانِ آشنایی می سرود
.
قصه ی تنهایی اش در بیشه زار
او همی گردد از این اندیشه، زار
.
سر فرو افتاده بود از بی کسی
گفتمش بی کس چرا در محبسی
.
گفت: در محبس نی ام رویم نبین
جانِ پاکِ آتشین خویم ببین
.
جان رها و جسم اندر محبس است
زین رهایی، محبسی ما را بس است
.
سالها جسمم نشست اندر قفس
در جوارِ بیشه ای پُر خار و خس
.
روزگار افتاده ام کرد از قرار
روزگاران می شکستم انتظار
.
انتظارم را سر آورده خدا
زآن که سر خم کرده ام سویش رها
.
هین رها کن جان که از رنجت رَهی
رنجِ بودن را به رنجِ او دهی
.
رنجِ او کاهد ز دردِ هر قفس
رنجِ او باشد تو را هر دم نَفَس
.
رنجِ او، عاشق بکردم هر زمان
زآن زمان مجنون خوانندم جهان
.
بیدِ مجنون یادگارِ عشقِ اوست
خَم نه از غم از بهارِ عشقِ اوست
پوریا بهارلو
تو شکوه پنهان شعرهای مَنی
تو راحتی عضُلات و تحکم استخوان های مَنی
تو سوی چشمان و فریب عاشقانه ی لب های مَنی
تو صدای نشنیده و غوغای جان مَنی
تو سکوت ساکت مَن
تو ایستاده در تَن و نشسته بَر روح بیقراره مَنی
تویی که در گِلویَم حرف میزنی
راز مَنی
راز مَنی
راز منی
نرگس احمدی
خدارا شکر می گویم که در تقدیر من بودی
گمانش هم نمی کردم که گیر افتم به این زودی
اگر مشکل ترین مشکل اگر سختی و بیماری
برایم اتفاق افتد تویی درمان و بهبودی
خلاصه می شود دنیای من در بوسه ای از تو
یگانه خالق عشقی و بر عشاق معبودی
برایم فراق داری باهمه تکراری اما نو
تو ساده پاک و شفافی برایم، مثل یک رودی
محمد حسام باباگلی