از دار سخن مگو که بیداری هست
داریم به روی دار اگر کاری هست
دائم به مذاق می نشیند خوشتر
وقتی به شرنگ طعم هشیاری هست
هرچند غریب و بیکس و کار شدیم
در ایل هنوز شوق سرداری هست
باری به سر شانه نداریم ولی
هر بار در استخوانمان باری هست
در پشت حصار نغمه ی آزادی
در رگ رگ بامدادمان جاری هست
ما لایق سوختن در آتش هستیم
تا اینکه به روزگارمان خواری هست
گفتی که غمی نیست سحر نزدیکست
امشب نفسم برید انگاری هست...
علی معصومی
امشب اگر که قامت شعر و قلم خم است
از سوز ِ گریه های گل و مرگ ِ شبنم است
جز غم کسی به کوبه ی قلبم نمی زند
اینجا ذفیق ِ نیمه شبم اشکِ نم نم است
سهرابی و دلیر ، به زور ِ کسی نناز
آن کس ترا کشانده به این روز رستم است
بر زخم های کهنه چه ریزی نمک رفیق
وقتی دلم شکسته و ویران تر از بم است؟
این سر زمین ِ قحطی و نفرین شده کجاست ؟
دوزخ اگر که نیست کدامین جهنم است؟
سیب و درخت و فتنه ی شیطان بهانه بود
این نقشه ها به زیر ِ سر ِ شخص ِ آدم است
خودکار و شعر و قافیه ها ضجه می زنند
"باز این چه شورشاست که در خلق عالم است"
محمد علی شیردل
با توام ، حرف مرا گوش کن
غصه هایت را ، فراموش کن
من ، لباسم ، عاشق چشمان تو
یک نظر ، بر دکمه ی ، تن پوش کن
با تو می گویم سخن ، ای جان من
نشنو از من ، پنبه را در گوش کن!
آتش احساس من ، طغیان گرفت
لا اقل ، این شعله را خاموش کن
من ، فدایت ، دیده و جان کردهام
باده ای اینجا کنارم ، نوش کن
نغمه ای سر کن ، ز گیتار لبت
این دل دیوانه را ، مدهوش کن
گشته ام ، محو خمار چشم تو
تا توانی ، بر دلم پاپوش کن
غصه هایم را ، بگیر از ، دست من
این دل بیچاره را ، آغوش کن
ای ، سرا پایت ، قشنگی ، دل فریب
فکری به حال سینه ی مغشوش کن
گر چه ، چشمت را ، زیارت ، کرده ایم
چاره ای ، بهر جنون هوش کن
ای که در چشم ترم جا کرده ای
حرف ما را ، جان دلبر گوش کن
نادر خدابنده لویی
این بار هم نرسیدم چه حیف،چه حیف
دیدم که میروی نرسیدم چه حیف،چه حیف
باشد برو ،لذت خوش بودنت مرا بس است
افسوس که وقت دیدنت ،لال می شدم چه حیف
من که تمام دلم را به نام تو کرده ام ولی!
شاید تو ندانی که چه داری چه حیف ،چه حیف
این بی قرار خسته است و خسته است و خسته
نایی نمانده که سوت روان شوم چه حیف،چه حیف
بی عرضگی ز من است گر که بگویم نشد ولی!
من نامه های زیادی به نوشته ام چه حیف ،چه حیف
یاسر منیری
جهان من،
نقشهای پنهان دارد
که روی کاغذ نمینشیند،
در GPS پیدا نمیشود
و فقط
وقتی پیدایش میکنی
که گم شوی…
در آن نقشه
مسیرها
با لبخند آغاز میشوند
و هر پیچ،
بغضیست که باید ردش کنی
تا به دریا برسی…
مکانها،
اسم ندارند
فقط حس دارند…
"جایی که اولین بار دلم لرزید"
"جایی که گفتی میمانی و رفتی"
"جایی که دوباره خودم را پیدا کردم..."
در جهان من
حتی سکوت هم علامت دارد:
اگر جایی زیاد ساکت بود
یعنی دلت، باید بلندتر گوش کند...
هر شب
وقتی چشمهایم را میبندم
این نقشه باز میشود
بیهیچ نوری
بیهیچ قطبنمایی
فقط
با یک شوق بیدلیل…
و من راه میروم،
میچرخم،
و میرسم
به جایی
که هنوز کسی آن را نساخته
اما من
هر بار دلم میخواهد
آنجا بمانم…
ابوفاضل اکبری