کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن، بنشین بمان

به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن، بنشین بمان
بنشین بمان، به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن

تویی آن که جز به تو شادمان نشود دلی، ندمد گُلی
منم آن که جز به تو از دلش نرود بدر غمِ بی‌‌کران

تو بگو که با تو چه تا کنم که نه در دلم، همه جا به جا
غم بی‌کران، کند آشیان، نشوم پکر، نکنم فغان؟

همه عمر من به فدای تو که برای کشتن چون منی
شرر افکنی به دلم مگر نه به  شادی دلِ دیگران؟

تو چه دانی ای که صفا کند به جمال تو گُلِ نسترن
گذر افتدت چو به بوستان گذرد چه بر دلِ ارغوان؟

نه به شکوه‌ام من از این که دل شده‌است اسیر تو متّصل
به از این مگر چه که دل شود غم دوست را فقط آشیان؟

به تو دلخوشم که بدونت از خودمم بری و پر از غمم
رَمَق از تو  چون خُورَدَش رَقَم ، قَمَر آستان شده آسمان


ابراهیم حاج محمدی

خوشا عطری از آن رنگین قبای مشک آگینش

خوشا عطری از آن رنگین قبای مشک آگینش
خوشا نوری ز مهتاب نگاه ناز و رنگینش

نظر بر هر که اندازد دلش دیوانه میسازد
فرامش می کند ناگه طریق و دین و آیینش

جهان با دیدن رخسار زر فامش فرو شوید
ز دل شب ناله ها و غصه ی هجران و غمگینش

شه زیبا رخان در قصه ی عشاق او باشد
همان شاهی که من هر دم بُوَم درویش و مسکینش

زند بر هم چو مژگان را بلرزاند دل و جان را
به یاد عاشق اندازد خیال و عشق دیرینش

نوازش کن صبا در صبحگه آرام دستارش
که شاید افتد و پیدا شود آن زلف پر چینش

گهی دوزم به مروارید چشمانش دو چشمم را
گهی طاقت نمی دارم نگاه سرد و سنگینش

مرا انگیزه تنها صوت زیبایش شنیدن هست
نسیب من اگر حتی بود دشنام و نفرینش

چو باشد رو به آیینه بگیرد زیر ابرو را
مجهز میکند تیر و کمانش را به موچینش

شود دریای مالمان خون این قلب ویرانه
اگر بیند به ناگه آن انار سرخ شیرینش

تجسم کن چه قدسی آدم است این دلبر رعنا
زبان شیرین و خوش سیما و اندام بلورینش

به زیبایی او هرگز گلستانی ندیدستم
تو گویی کرده ای از گلشن فردوس گلچینش

مدد خواهم که روزی بشکنم قفل اتاقش را
بیارایم به صد گلبرگِلاله جا و بالینش

چنان جادوگری سحرت کند ناگه به دیداری
ز ترکیب نگین انگشتر و خال نگارینش

بزیبد روی نابش را چو نقاشی جان آرا
میانش را کمربند و به پایش چرم پوتینش

به اسب عزت و شوکت سوار و همچنان براق
زند بر گوی توفیق و بَرَد چوگان پروینش

دو لب را چون گشاید بازتاب نور دندانش
چنان اندر صدف گردد هویدا درّسیمینش

چو بلبل در پی گلزار او هر دم پریشانم
میان آسمان من صید و او صیاد شاهینش

قلم ها بر علم دل ها سفید و رنگ ها حاضر
همه چشم انتظار قاب عکس و نقش و تزئینش

اگر مجنون به پیمانش نشیند با دلی شیدا
پذیرد چون قجر ها عهد و پیمان های ننگینش

به اخمش خنجری در دل کند چون تیغ زهر آلود
بگو آخر بیابم از کجا درمان و تسکینش

چنان هر عاشقی دیگر چه خوش فرمود آن خواجه :
«چه خون افتاد در دلها ز تاب جعد مشکینش»

به سوگندی که در روز ازل خوردم خدا داند
که در یادم بماند تا قیامت لعل نوشینش


بسوز ای مهدیار اندر میان شعله ی عشقش
که شاید عاقبت روزی شوی شایان تحسینش

مهدی شیری

آن نگاهی که پر از خشم تو بود

آن نگاهی که پر از خشم تو بود
یادگاری من از چشم تو بود

وآن طلسمی که شدم جادویش
چشم خوشرنگ تر از یشم تو بود

قافیه گرچه شود تکراری
همه آش زیر سر چشم تو بود


باورم نیست که کانون ستم
زیر آن پالتوی پشم تو بود

سید محمد رضاموسوی

کُلَه خودم به رنگ خون، تبر با نازِلی دستم

کُلَه خودم به رنگ خون، تبر با نازِلی دستم
مرا آتش نشان گویی ولی رقاصِ سرمستم

من ازتاوَل نمیترسم به سازشعله میرقصم
تجلی گاهِ ققنوسی سراپا مُشتعل هستم

چه دود آلود میرقصانَدَم غوغای نیشابور
قطاراز انفجارو من به جام دوده ها مستم

چه ازتَرکش چه دودِ اسکله هرگز نترسیدم
به سوگندم وفادار و به‌ جانبازی کمر بستم

نفس راهدیه میدانم به طفل روی دست خود
مرا وصل شهیدان،آرزو بودَست و پیوستم

چوخورشیدی درآبادان و کنگان یا پِلَسکوها
سیاوش وار از آتش‌ها، بسوی کبریا رستم

سید محمد حسن هاشمی

پروانه ای سفید پوش مُحرِم شد

پروانه ای سفید پوش مُحرِم شد
شعر می‌گفت در طواف درخت

همان دم جهان اقتدا کرد به مهتاب
هلال ماه به تاریکی زمین خندید

من ساکن شدم کنار علف های هرز
سجده کردم روی ریشه های درخت
و رکوع در پهنای سیاره

در قنوت دست هایم پر از قاصدک شد
برای کوچ به کوچه ی خالی حضور ،از تشویش ذهن مشحون
خون به رنگ خدا شد
مویرگ های درخت در رگ های آشفته ی من جاری
جان خالی از تمنا شد
تمام من ها ی« من» در رستاخیز شب گم شدند
پاهای خسته از رفتن، در محضر درخت ایستاد
ریشه ها یکی شد
و جهان در گوی کوچک شبنم
رفیق برگ شد
برگ به کوتاهی حضور شبنم واقف بود
دل نبست به زیباییش،
صبح شد
شبنم رفته بود
آفتابگردان کلاه سبزش را کج کرد
و موهایش
با خورشید بیعت کرد


نور صبحانه ی باغچه شد
و خدا خندید
من بیدار شدم
قاصدک از کوچه رد شد و
همان گوی شبنم روی پلک هایم شناور بود
در دلم گفتم
کاش میشد وصلت ریشه ها را دید
همین فردا
در باغچه ی همسایه ها

فاطمه عسکرپور