کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

چگونه ماه را گم کردم

چگونه ماه را گم کردم
واینک دنبالش میگردم

در این کوره‌راهِ دور؟

نوری کوچک
مرا می‌خوانَد...

چه کسی می‌داند:
شاید
ستاره‌ای گم‌کرده‌ُراه
بر زمین افتاده،
یا چراغی
در دوردست‌هامرا، فریاد می‌زند.

شاید
در سرچشمهٔ رود
ماه بخواب رفته
و خواب ستارهٔ
گم شده را می‌بیند.

شاید آنسوی جنگل
میان گیسوان نارون
خورشید
پنهان شده
و در انتظار صبح نشسته.

و من در این ظلمت شب
میروم
تا سپیدهٔ صبح را
در آغوش گیرم.

فاطمه گودرزی

تو مرا فراموش کرده ای،

تو مرا فراموش کرده ای،
اما هنوز،
نسیمی که از کوچه‌ی خاموشِ غمم می‌گذرد
بوی تو دارد و من،
در هوایِ جَهَنَم،
عطر خاموشِ تو را می‌شِنوم.

گذر یاد تو
مرگ نیست؛
مرگ عدالت دارد،
غیبت تو،
باد بی پایانی‌ست،
کز بر دلِ فرتوتِ من نی‌گذرد.

خواستم اندکی دوست بدارمت،
افسوس که عشق،
چو پرنده در شبی بی انتها در من نشست؛
در حصارِ روح و تنم،
ناتوان بال زد و ماند،
بی قرار و بی فرار.

می‌پنداشتم عشق،
مهمانِ دل است؛
زَه که او می‌ماند،
چو غباری بَر چَشم
سرِ هر صبح،
دَرِ این خانه به رویت بی‌قراری می‌کند.

گفتند: دیوانه‌ی؟
آری من دیوانه‌ام،
تو عاقل، چه می‌دانی
که دیوار،
زندانیِ زندانِ خویش است؟

دَرِ هر سایه،
دَرِ هر دیوار،
دَر هر سکوت،
ردّی از صدای توست.
صدایی که می‌پرستمش.

من تو را زیسته‌ام
در هر چیز؛
در سایه دیوار،
در آب و در نان،
در هوایِ سنگینِ بی‌مهری‌ات،
در سکوتِ بر سنگ نقش بسته‌ات.

تو را ز یاد نمی‌برم،
نه ز مهر،
بل از ناتوانیِ دل.
که فراموشی،
نامِ دیگرِ من است.

گر بدانم،
که آید روزی
که صدایم کنی
حتی در خواب،
دانم که این رنج،
در آخر گنج است.

اِی آشِنا بیگانه‌ام،
تو ز من گذر کرده‌ای و من ز خود نمی‌گُذرم،
مرگ شاید پایانی باشد بر من،
لیک من از لحظه رفتن تو خاموشم.


ابوالفضل پارچه بافی

گاه جانم در کمین لحظه های بیقرار

گاه جانم در کمین لحظه های بیقرار
مرگ میخندد به من، با چهره ای بی‌ اختیار

گاه در یک چشم برهم، زندگی جاری شود
گاه از من میچکد مرگی به رنگ اشک زار

دل ندادم مرگ را، دل بسته ام بر زیستن
در میان این دو راهم، بی نشان و بی مزار

هر نفس آیینه‌ای‌ از بودن و رفتن مرا
هر نگاهم حسرتی از ماندن بی انتظار

ای که می‌پرسی ز من: این راه تا کی میروی؟
تا ابد شاید، اگر امید باشد در مدار

این سکوت لحظه ها، آواز بی‌ پایان من
نغمه ای بی سرزمین در کوچه‌های بی نگار

چون نسیمی در گذر، بی‌ اختیارم در جهان
نه رسیدن، نه شدن، تنها عبور از روزگار

در دل این انتظار، آرامشی پنهان شده
چون دعایی بیصدا در عمق شب‌های نگار

مصطفی نجفی راد

نگاه کن

نگاه کن
سکوتِ مهتاب
از پنجره می‌چکد

دستم را بگیر
بشنو،
ماه دلتنگِ ماست

رها نکن
هم‌پرواز نوریم
ستاره‌های مسافر
چشمک می‌زنند
و در دل شب
آرزو می‌کنند


ساراعلایی

قایقی همنشین شنزارم آسمان با تو گفتگو دارم

قایقی همنشین شنزارم آسمان با تو گفتگو دارم
خسته ام از سکوت ساحل ها حسرت موجِ کینه جو دارم

مرغ توفان شبانه در گوشم قصه ای تازه زمزمه می کرد
در صدایش طنینِ باران بود عطرِ امواج را از او دارم

ذهن خرچنگ های مردابی ، بی خبر از زلالیِ دریاست
دست و پا میزنم در آب امّا بغض گرداب در گلو دارم

شاه ماهیِ تور تقدیر است ،آنکه دل می زند به اقیانوس
گردنش زیر تیغ می رقصد ، من که گردن به قُطر مو دارم

تشنه ام کو شراب شیدایی ؟ مرده ام کو دَم مسیحایی ؟
من به ویرانه‌های دل چون بوم،روزگاری ست های و هو دارم

آه در این هوای مه آلود ، از لب برکه زهر می نوشم
ماه محجوب من کجا رفتی ؟ در سر آواز مرگ قو دارم


هر زمانی ستاره می میرد،در دلش شمع نیمه جانی هست
روشنی را به راه می بخشد،سرنوشتی که آرزو دارم

عادل دانشی