رفتی و بعدِ تو این خانه فقط دیوار است
هرچه ماندهست ز تو، خاطرهای بیمار است
با خودم حرف زدم، بیتو ولی بیپاسخ
دلِ من بیخبر از عشق، هنوز بیدار است
آینهها همه از چشمِ تو شرمنده شدند
چهرهام در دلِ آیینه ترکبردار است
پنجره بیتو فقط قابِ غروبی تار است
نور هم از دلِ این خانه بسی بیزار است
نشستهام به در و چشم به راهت دارم
چارچوبِ دلِ من بارها افشار است
بیتو من مثلِ خزانم، همه برگم رفته
آسمان بیتو تهی از نفسِ ابرار است
رضا فتحی
بخار نشسته بر روی شیشه
یاد تو در من، مثل همیشه
اون شب بارون، در زیر یک چتر
من مست حرفات، بوی خوش عطر
دستای گرمت، کوچه و بارون
برق خوش عشق، توی چشامون
میکشم یک قلب بر روی شیشه
کمی میمونه ، بعدش پاک میشه
مث عشقمون که رفتنی بود
ندیدی قلبم شکستنی بود
بارون میزنه بر روی شیشه
دل من امشب آروم نمیشه
ساغر عارف پور
در ظُلمتِ این دنیا ، او نورِ جهانم بود
مابینِ هزاران غم ، دلشادیِ جانم بود
جز «عاشقِ او هستم» ، نشنید کسی از من
کین جملهی بی همتا ، معراجِ بیانم بود
گفتند که تو خامی ، از عشق چه میدانی ؟
امّا غمِ صد عاشق ، در قلبِ جوانم بود
تا رفت دگر من هم ، در باطنِ خود مُردم
شکوه نکنید از ما ، او تاب و توانم بود
مشتاق شدم هربار ، بیزار شد از عشقم
شاید همهی این ها ، از شوقِ عیانم بود
در آن شبِ تاریکی ، کز ماه جدا گشتم
مسکوت تر از اشکم ، فریاد و فغانم بود
آن لحظه که فهمیدم ، بی کس شدهام دیگر
تنها غزلِ حافظ ، همزارِ نهانم بود
«دل بی تو به جان آمد ، وقت است که بازآیی»
این مِصرَعِ پر معنا ، دائم به زبانم بود
ماکان جعفری
مخواه از من خودم را بیسبب در فالت اندازم
که میخواهم خودم را دور اندازم، گلِ نازم
مخواه از من شکوفا گردم و چترت شوم،باران!
مخواه از من که برخیزم، مخواه از من که میبازم
نخی سیگار، لطفاً... آه! باز آبستنِ شعرم
ببخشا! من"تو" را گم کردهام در پشتِ الفاظم
شدم گنجشکِ زندانی که آزادی نمیخواهد
هوای گریه دارد، این گلویِ خشکِ آوازم
مبادا گریه را برداری از قاموسِ چشمانم
که من با گریه همزادم، که من با گریه همرازم
نهادینه شده شب در من و اشکم نمی خندد
به رویا هم نمی ماند که برگردم به آغازم
برو... بگذار تا در باد گم گردد صدای من
برو... بگذار زخمی بمانَد بالِ پروازم
مهراد بابایی
دلتنگیهایم
در آغوشم میلرزند
اکنون
میان باد و حصار
ناگفتههایم بیپناه
طیبه ایرانیان