کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تقدیـرِ من این بوده که ویـرانِ تو باشم

تقدیـرِ من این بوده که ویـرانِ تو باشم
معشـوقه یِ زنجیـریه  حیــران تو باشم

ای حضرتِ همزاد،غمت خاک وطن بود؟!
هم‌ طالـعِ من باش که  ایــرانِ تو باشم

در کلبـه یِ چـوبیِ دلت مستـو غزلخوان
گفتی به من آهـویِ دلم ،جانِ تو باشم؟!


گفتی به من ای عشق،ن گبرم ن مسلمان
تو خط بخط ایمانِ من ایمانِ تو باشم ؟

گفتم به تو ای' حضرت معبود"به آن شرط
در روحـو تنت، هر سخنت جانِ تو باشم

گفتی چــو به وصـلت نـرسم دیـر زمانی
مجنــونِ خراباتیــه حیــرانِ  تــو باشم

گفتی به قیــامت اگـر از خـاک برایـم !
دیـوانه یِ بی تـابیِ هجــرانِ تـو باشم

گفتم به تو ای "خـاصِ غـزل های بلندم'
من زاده شدم صاحبِ دیـوان تـو باشم

ساناز زبرشاهی

آنگاه… که پاییز

آنگاه… که پاییز
اندوهِ / غروب‌های نارنجی را
بر دوش / سبز درختان می‌پاشد،

برگ‌های زرد، از شاخه‌ها
در بارشی
همراه با سمفونی باد...
بر سنگ‌فرش‌ها…
در رقص‌ هستند.


کاش،
باغبانِ / شعرهایِ انبوهِ رنگین
ریشه‌های درختان را…
در آسمان کاشته بود،

تا برگ‌ها...
بر قوس رنگین کمانی
در آبی بیکران
بر بستری از شکوفه‌ها
و موج‌های ناپیدای نگاه… بلغزند

و چشم‌ها را
تا آن‌سوی نگاه،
جایی که آغازش...
رویاهای بی‌پایان است...
پرواز دهند.

وحیدى شیرازى

در این دنیا،

در این دنیا،
‌میانِ کتاب های خوانده نشده و
میان انسان هایی که درکی از
انسان بودن ندارند،
گم شده بودم؛
انگار زندگی را در زنده بودن میدیدم
‌ نه زنده زیستن!
انسان ها میگفتند و من تنها میشنیدم
زیرا انها مجال سخن گفتن را به من نمیدادند؛
جالب این بود آنها مرا میدیدند
و برایشان همین دلیل بس بود
که درکی از روحم دارند؛
آنوقت ها نگاهشان میکردم و
رد میشدم،
برایم تمام شده بودند!
به مرور در ذهنم از خود آدمکی ساختند
که نه جان دارد و نه روح!
میگفتند و به خیالِ دنیایی که
فقط چند روز است خوش بودند،
من دیگر نه میشنیدم و نه میگفتم!
چشم هایم را برای همیشه
به روی آنها بستم،
و تنها تو را دیدم!
دلم به همان چند خط که برایت
مینوشتم گرم بود،
تو را مینوشتم و
میخواندم و
با همان چند بیت شعری
که می گفتم گرم صحبت میشدم،
انگار من دیگر،
من نبودم!
این آدم تو بودی و
خود را در دل شعر هایم جا میدادی،
در کناره ی کتاب هایم نام تو بود،
از تو میگفتم و دیگر خدای شعر هایم
تو شده بودی،
من تو را زندگی میکردم و
روز به روز تو مرا کامل تر میکردی،
چشم های تو برایم شده بودند
یک قابِ غیر قابل توصیف!
لحظه ی دیدنت
با آنها حرف میزدم و حرف دلت را در
وجودم احساس میکردم،
زبانِ عشقِ من و تو
چشم بود و
‌ درک تو از من
تنها در یک نگاه خلاصه میشد،
تو مرا میدیدی و
با زبانِ عشق مرا صدا میکردی!
تو دیگر نیم من نیستی،
تمام منی،
تو همان سپیده دمِ
پس از تاریکی،
همان نگاهِ پر از حرف،
و همان صدایِ دلنوازِ بعد از سکوتی!
مرا بخوان،
و مرا مثل هر روزِ بعد از شب،
با قافیه ای کامل کن!
با عشق بمان و
بگذار زندگی برایمان در
همین لحظه ها خلاصه شود!
من تو را میشنوم،
برایم از لحظه ی وصال بگو!
و از لحظه های نا امیدی که
برایم امید بودی!
من مینویسمت،
میخوانمت،
به امید بهترین روزها،
که تنها هدیه ی خداست!
اوست که ما را میبیند و میفهمد و
عشق را با نام تو در من پدید آورد!...


نعیمه سادات سوفاری

مویت که در بادی ملایم دلبری می کرد

مویت که در بادی ملایم دلبری می کرد
من را نه با یک دل به صد دل مشتری می کرد

رقاصی زیبای شالیزار های رشت
در خاطرم رقص ِ تو را یاد آوری می کرد

هر کودتایی در دل ِ دیوانه ام رخ داد
چشمان ِ سبز و دلکش ِ تو رهبری می کرد


عصیان ِ من را گردن ِ شیطان نیندازید
حوا و چشم ِ مست او افسونگری می کرد

بر شومی تقدیر خود آن روز پی بردم
که رنگ ِ بومم را فلک خاکستری می کرد

بر حکم ِ مرگم رایِ مثبت داد ناعاشق
وقتی نگاهش خرجِ عشق ِ دیگری می کرد

ابری که اکنون بر مزارم اشک می بارد
دیروز بر چشمم نگاهی سرسری می کرد

محمد علی شیردل

من، __به همراه تو

من،
__به همراه تو
گشتم
__کوچه های خلوت پاییز را
درشبی
__کز هر دری
___می شد
نگاهی را
__به قابی
___بسته بر دیوار
برد با خود
__پشت یک تصویر
تا انتهای
__خاطرات خوب
___یا بد
در شبی
__همراه با تو
باز هم
__تفریق یک مهتاب
___تکرار یک تفریق
و ضرب سایه های نقش
__بر دیوار
گشتم
__من
___به همراه تو
اوراق کتاب اولین
__دیدار ها را
___شبی
در زیر فانوسی
__بدون نور
کنار هر درختی
__کز تنش
___پاییز
____می بارید
ودربادی
__که رودررویمان
___می زد
____چونان سنگین
من
__به همراه تو
___گشتم
جای پای سال ها پیش
سال های گمشده
__در قصه ای
___از یاد ها رفته
در کنج اتاقی
__تنگ
« آن اتاق تنگ
__اما
___گرم
____اما
_____یادگار عشق»
روزگار ضرب نبض عاَشقی
__در لحظه های بیقراری
از نگاهی مهربان
__یکرنگ
من
__به همراه تو
___گشتم
پیچ ، پیچ کوچه های خلوت
___پاییز را


جمشید اَحیا