کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

واسه اینکه دلت، از عاشقی درآد

واسه اینکه دلت، از عاشقی درآد
یه کاری میکنم ازم بدت بیاد

یه کاری میکنم بگی اینم بده
خودشو الکی به عاشقی زده

یه وقتا اسمتو عمدا غلط میگم
تا که خیال کنی فکر یکی دیگم


بگی تموم شده قصه و راهی شی
بتونی عاشق آدم بعدی شی

واسه دیدن پیامت دل من میره
چجوری جواب بدم، نفهمی دل گیره

میخونم صد دفعه کل پیاماتو
گم میشم جواب نمیدم به تماساتو

واسه اینکه دلت از عاشقی در آد
یه کاری میکنم ازم بدت بیاد

فک کنی تموم شده قصه و راهی شی
بتونی عاشق اون آدم بعدی شی

لیلی طباطبایی

اشک که وزنی ندارد

اشک که وزنی ندارد
پس چرا وقتی می بارد
وزنه ی سنگین روی سینه ام،
سبک می شود؟
و این غم دیرینه ام
دیگر قلبم را خراش نمی اندازد؟

اشک که صدا ندارد
پس چرا وقتی می بارد
قطره قطره فریاد می کشد
روسیاهی ام را
پس چرا وقتی چشم هایم تر می شود
زودتر اجابت می کنی
بی پناهی ام را

نه اشکی سبک هست
برای رهایی از سنگینی
نه اشکی بیصدا هست
تا برایم فریاد بزند ،
ببین تباهی ام را.


مهنا محمدابراهیم

آنکه میداند، که دل را باید از دنیا رهاند،

آنکه میداند، که دل را باید از دنیا رهاند،
در نگاه یار گم شد، بیصدا، بی هیچ امید،

با دل خونین، به سوی خلوت شبها شتافت،
در دل شب، با غم خود، تا سحر تنها تپید،

ماه را دید و نپرسید از فروغ نارسا،
اشک جاری را نپرسید، با غروری ناپدید،

در دل خود نغمه ای را، بیصدا آرام کاشت،
با سکوتش، قصه را در بند دل، درهم کشید،

در دل شب، نغمه ای را با سکوتش آفرید،
با تپش های دلش، نغمه‌ ی شب را شنید،

نور پنهان را ز چشمان خودش، آرام دید،
در دل شب، با درونش، راه نو را برگزید،

نه به امید نگاهی، نه به دستار سپید،
بلکه با اشراق دل، بی‌ نیاز از هر نوید،

در دل شب، چون ستاره، بیصدا اما رشید،
راه خود را یافت، و از ظلمت، به نوری پر کشید.


مصطفی نجفی راد

آخرین بار که اینجا بودی

آخرین بار که اینجا بودی
بدن سرد زمستان را نیز
با خودت آوردی
تا مبادا که میان من و تو
چشمه‌ایی باز شود
و سپس رود بریزد بر دشت
و به دریا برسد این احساس
آخرین بار که اینجا بودی
دست من خالی بود
چشم سوسو می‌زد
و دل از خواستن‌ات می‌کوبید
سرخ بود این حسرت
زرد شد این تردید
بر تن تند زمان نیز سیاهی چسبید
و دراین آشوب لبریز از دلهره‌ها
قل‌قل سبز سماور حتی
بی‌صدا طی می‌شد
آخرین بار که اینجا بودی
باز هم گنجشکی سرزده از پنجره داخل آمد
تا بدانیم چه سنگین باشد ترکیب
ترس با تنهایی
ناامیدی با درد
و پرنده با دود
آخرین بار که اینجا بودی
بغض هم اینجا بود
و صمیمی با من
دور اما از تو
قهر بودی با من
از تو آن وسوسه رنگارنگ
با تو آن دلهره رویایی
روی آن مخمل مواج خیال
حیف همراه نبود
آخرین بار که اینجا بودی
همه اینجا بودند الا تو
و همین غیبت بی‌معنایت
چه پیامدها داشت
سال‌ها پیش که اینجا بودی
آب هم جاری بود
باغ سرسبزی داشت
و به فردا همه دلخوش بودیم
کاش اینجا بودی
تا کنار هم از این گردنه صعب گذر می‌کردیم
کاش اینجا بودی ....


حمیدرضا میرمعزی

آشوب است دلم

آشوب است دلم
گر ز سودای تمنای دلم
پاسخ ندهی...
سایه ات می‌مانم، که شاید
نظرت، زیر خیالم بگذرد
روزی چند،
کوتاه هم که باشد
همان‌، ما را بس.


مهدی عارفخانی