کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

رفتی فرو نریختم

رفتی
فرو نریختم
من از تبار درختانم
می میرم
اما هنوز
روبروی آفتاب ایستاده‌ام


سیدحسن نبی پور

از تولد تا به گور دشوار نیست

از تولد تا به گور دشوار نیست
گرچه راه ما همی هموار نیست
این چنین تو راه خود هموار کن
عقل خود را قاضی هر کار کن
عقل تو اندر وجودت یار توست
در همه وقت هر کجا همکار توست
گر خطا کردی مگو تقدیر ماست
کار ابلیس است و یا کار خداست
عاقلان از روی عقل عاقل شدند
جاهلان هم روی جهل جاهل شدند

دیده بگشا تا ببینی خویش را
تا بیابی در دل ان اندیش را
چیست ترا مغرور کرده در جهان
یا فریفته در هوسها بی امان
تا توانی بارور کن فکر خویش
تا موانع را تو بر داری زپیش
جای خشم و کفر و از اندیشه کن
صافی و صوفی گری را پیشه کن
چون کلاس درس ما اندیشه هاست
همچو رهبر راه ما را راهنماست

قاسم بهزادپور

چون منزلی خرابه ، در راه رهسپاران

چون منزلی خرابه ، در راه رهسپاران
لبریز شوق وصلیم ، در هجر غمگساران

در فکرت نگاهش ، در کعبه خیالش
مست طواف عشقیم ، چون خیل حج گذاران

ماییم و صد هیاهو ، پیوسته در تکاپو
چون موج بی کناریم ، در بحرِ روزگاران

اندر دیار خوبان ، دل را به یار دادیم
ماییم رنج فرقت ، از یار و هم دیاران

در محضر عزیز ، آن شاه خوبرویان
گمگشته در غباریم ، در گَرد شهسواران

در کنج خانه دل ، همواره می نشینیم
مدهوش فکر اوییم ، چون حال میگساران

تا این گل محبت ، در باغ دل شکوفد
کی احتیاج و خواهش ، بر ناز گلعذاران

دردی به خانه جان ، همسایه است و دانم
در چنته طبیب است ، تسکین بی قراران

در راه درد و هجران ، همگام ما شود دل
چون اختر سعادت ، همراه رستگاران

در آسمان تیره ، ای دل تو چون شهابی
چون دُرّی از ملائک ، بر تاج شهریاران


شهریار خوش لفظ

طرح چشمانت غزل‌ها را فریبامی‌کند

طرح چشمانت غزل‌ها را فریبامی‌کند
واژه‌ها را غرق در رویای زیبا می‌کند

تار موهایت شب یلداییِ افسانه‌هاست
محفل شب‌های غربت را مصفا می‌کند

شمس تبریزی تویی، من مولویِ بی‌قرار
با حضورت عشق در این سینه مأوا می‌کند

با سرود و نغمه‌ از آوای باران می رسی
هر ترنم از نوایت شور و غوغا می‌کند

مهربانی پیش مهرت سر به زیر انداخته
شعرهایم با حضور تو دهان وا می‌کند

روشنی بخشیده‌ای با ماهتابِ چهره‌ات
ماه از فکر رقابت با تو پروا می‌کند

با نسیم نام تو گل‌ها به رقص افتاده‌اند
برگریزان را پر از شوق وشکوفا می‌کند

با نگاهت می‌شود شب، غرق نوری آشنا
ماه را در بستر اندیشه ها جا می‌دهد

رنگ لبخندت بهاری را به بهمن می‌ دهد
دست دی را گرم در آغوش خود ها می‌ کند

از غریو خنده‌هایت شاعری شیدا شدم
قند لبخندت جهان را غرق معنا می‌کند


سمیه مهرجوئی

ما حلقه به گوشان سر کوی نگاریم

ما حلقه به گوشان سر کوی نگاریم
در سر هوسی جز طلب یار نداریم
با ما به جز از عشق مگویید که عمریست
از هر چه به غیر از سخن عشق، کناریم
ما رند خرابات نشینیم و ز آغاز
جلد نفحات گل رخسار نگاریم
مستانه تر از باده ی چشمان جنابش
دارید، بیارید که ما باده گساریم
اندر طلب زخمه ی سر پنجه ی نازش
چنگیم و ربابیم و قوپوزیم و دوتاریم

با یاد بهارین خیالش همه ی عمر
در سردی وحشی زمستانه بهاریم
سجاده نشینیم به محراب دو ابرو
در منظر عابد به دو صد کفر دچاریم
چون ذره ی ناچیز پی اش در تب و تابیم
تا خاک قدوم اش به سر دیده گذاریم
عاصف تو ز اخلاص و وفا بنده ی ما باش
تا ما ز حبیبان مقرب بشماریم

علی رنگریز