-
پرندگان سیاهی
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:53
پرندگان سیاهی که جای کلاغ همیشه باغ را فریب می دادند وبعد به سمت دروغهایشان پرواز نرفته برگشتند سوار قایقی از نمک های اقیانوس برای زخم فلات فلاتِ من فلات ٍعزیزم میان اینهمه پرندگان ِسیاه بجای کلاغ چگونه پس اسم آسمان عیساست علی مومنی
-
به خود میگم :
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:52
به خود میگم : عالیه این عشقی که تو ساختی دلت را بدجوری به یار باختی تمومِ زندگیتو، به یارت پرداختی خود را به دام خوبش انداختی این همون چیزیه که دنبالش ، یه عمریه میگشتم براش دلم یه دریا شد و، خودم چو کشتی گشتم کنون دراین حال وهوا ، آهنگِ دشتی ام درونِ دشتم خداکنه ابد همین باشه برای عشقم خدا کنه اینهمه شادی هیچوقت ،...
-
هنوز از جام چشمانت شرابی ناب مینوشم
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:50
هنوز از جام چشمانت شرابی ناب مینوشم که مستی از شراب ناب چشمت عالمی دارد سمیه مهرجوئی
-
گل رخسار تو را تا به سحر بوییدم
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:50
گل رخسار تو را تا به سحر بوییدم شادمان چهره تو دست تو را بوسیدم سر نهادم به سر شانه تو ای مادر کودکی کردم و در دامن تو خوابیدم فروغ قاسمی
-
در دل تاریکی، نوری نیست
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:31
در دل تاریکی، نوری نیست خدا در آینهها، تصویر خیال است پرچمهای دین در باد میلرزند اما در دل شب، سکوتی عمیق است آسمان بیستاره، زمین بیصدا سوالها بیجواب، و جوابها بیسوال ما در جستجوی معنا، در دریای بیکران اما خدا، فقط واژهای است در کتابی کهنه چشمانمان را بگشاییم، حقیقت را ببینیم زندگی در دست ماست، نه در...
-
از حسن جمال تو چه گویم جرسی نیست
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:30
از حسن جمال تو چه گویم جرسی نیست از باده ی مستت چه بنوشم قدحی نیست در باب شفا یافتنم قصه زیاد است از طاق کج ابروی تو تا قبله رهی نیست رخسار بر افروخته ات شرح طنین است چون قاصدکی گشتم و از باد خبری نیست از هر نت تو هزار و یک موج روان است چون جنگل بکرم هوس هیچ کسی نیست ای دامن آلوده به دیدار سحرگاه چندیست که ازقافله...
-
شکوفا شد سه گل در باغ شعبان
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:29
شکوفا شد سه گل در باغ شعبان شفا بخش روان و جان انسان گل سرخ و سفید و سبز خوشبو دو خورشید درخشان ماه تابان علی اکبر نشوه
-
حرامت میکنم شعرم اگر روزی بفهم من
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:29
حرامت میکنم شعرم اگر روزی بفهم من میان واژه های او نشانی از تو پیدا است به هر کوی و در هر حال، تو را دارم به یاد اما، به هر لحظه بدون تو، دل من تیره و تنها است تو را در آسمان دیدم، درخشیدی به سان ماه ندایی از دل آمد، گفت: او در جان تو تنها است در آغوش شب تاریک، تو را با قلب میخوانم به هر لحظه بدون تو، دلم در سوز و...
-
دل سیاه من از عشق سحر بی خبر است
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:28
دل سیاه من از عشق سحر بی خبر است دل گم گشته ی من عاشق این رهگذر است به خدا با یک نظر دل به تو بندد دل من آشنایی با دل و دلبر گهی بی نظر است زندگی یعنی محبت در معنای عشق زندگی یعنی چکیدن در گرمای عشق زندگی تا بی کران ها رفتن است زندگی رودی است در دریای عشق من شبی بی تو نمی خوابم دگر من گهی بی تو نیاسایم دگر گر بهاری را...
-
مرا گر بود دم جانا،
شنبه 20 بهمن 1403 12:40
مرا گر بود دم جانا، تو بودی همدمم روزی گذارم سر به زانویت بدوزم چشم در چشمت میان امن بازویت زبان بگشایم و گویم تو را از تلخی امروز و خواهم گفت از دوری ، از رنجی که می افشرده جانم را گذشت اما به دشواری به قدری که گرفت از من زمان عمر گرانم را چه بی رحمانه ایامی.. علی کسرائی
-
ما بنده ایم و بنده بدانیم معصیت نکنیم
شنبه 20 بهمن 1403 12:39
ما بنده ایم و بنده بدانیم معصیت نکنیم تقوای او در دل بنشانیم و معصیت نکنیم هر دم برای نفس خود توجیه نکنیم در گوش خود هماره بخوانیم معصیت نکنیم از خود چگونه برهیم و خطر نکنیم گر در عمق وجود خود سخت بنگریم آن در گران در وجودم است گر عمیق بنگریم این دل ما خود خانه خداست این خانه را اجاره به هر کس ندهیم شیطان را به دل خود...
-
دور نشو، دور نشو
شنبه 20 بهمن 1403 12:39
دور نشو، دور نشو یک واو میان من و تو فاصله است. کیخسرو آریایی
-
گمان هرگز مبر دل خسته هستم
شنبه 20 بهمن 1403 12:38
گمان هرگز مبر دل خسته هستم به مهر دیگران وابسته هستم بود شور و بود نور این وجودم که تنها بر خدا دل بسته هستم فروغ قاسمی
-
دلم هر شب بگوید تو میآیی
شنبه 20 بهمن 1403 12:37
دلم هر شب بگوید تو میآیی تو که تازه با گل باغ خدایی نشینم روبروی قبله عشق بپرسم از خدا امشب کجایی فروغ قاسمی
-
بنگر که سرشک گرم و بیمقدارم
جمعه 19 بهمن 1403 12:32
بنگر که سرشک گرم و بیمقدارم کامشب چکد از دو نرگس بیمارم روزی بشود گران بهاتر ز گوهر آویزه گوش خود کند دلدارم فروغ قاسمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 19 بهمن 1403 12:31
-
خیالت سایه انداخته
جمعه 19 بهمن 1403 12:30
خیالت سایه انداخته بر تن روزگارم شب و روز تمامش سیاهی ست امید به روشنایی دیگر نیست... مثل بختک افتاده به جانم و از ریشه می بُرد تاب و توانم به قصد جان تبر می زند شاخه هایم درد از درونم زبانه می کشد و انگار رسیده آخر جانم ولی زجه هایم به جایی نمی رسد و انگار به زنجیر خیالت اسیرم من در سلولی انفرادی، تنگ و تاریک و امیدی...
-
کلماتم را در دهان میچرخانم،
جمعه 19 بهمن 1403 12:29
کلماتم را در دهان میچرخانم، شبیه سنگهایی که جرأت پرتاب شدن ندارند. چگونه بگویم، پسرم؟ که امروز باز دستانم خالیتر از دیروز است، و آرزوهایت در ته جیبهای پارهام مدفون شدهاند. دیروز وقتی نگاهت بر کفشهای کهنهات لغزید، زمین زیر پاهایم ترک برداشت. و امشب در سکوت تو آوار شدم. من، مردی که گمان میکرد کوهی است، حالا...
-
نیمه تنی خسته و جانی که نیست
جمعه 19 بهمن 1403 12:28
نیمه تنی خسته و جانی که نیست کوتَهیِ عمر و زمانی که نیست آرزویِ دایم و دیرین ماست، مرگ بلی نقطه ی شیرین ماست هر که در این بازه ی شیرین و تلخ ساکنِ شیراز و سمرقند وبلخ بایدش این نکته بداند که او حرفِ دل آن بِه که بُود روبرو دشمن کَس نیستم الا خودم گشته رها دشمن خود چون شدم دشمنِ این جسمِ فرو ریخته این تنِ بر روحِ خود...
-
گرفتم که دنیا به یغما گرفتی
پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:45
گرفتم که دنیا به یغما گرفتی گل از باغ و رونق ز صحرا گرفتی گرفتم که سبز از صنوبر ربودی زمین و زمان ،آسمان را گرفتی همه شادمانی ز دلها زدودی درخشش ز هر روی زیبا گرفتی به شمشیر از کهکشان خون چکاندی به کشتار،گفت از زبانها گرفتی گمان کن که با ظلم و با زور گفتن همه پهن گیتی، به تنها گرفتی، گرفتم که از خاک تا ماه و خورشید به...
-
آمد به ما نشان داد و برفت
پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:44
آمد به ما نشان داد و برفت نشانش چه گران و خزان بود و برفت خسته تر از آنیم که نماییم به نگاهان که چه بوده است تو دانی و من دانم و او که دیده است. حسین قاسمی
-
قایق سهرابی و در دل، تو پارو می زنی
پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:43
قایق سهرابی و در دل، تو پارو می زنی عطر خوشبویی چرا، بر زلف و گیسو می زنی؟ داش آکل هستم ولی، مانند کاکارستمی زخم بی اندازه بر، مرجان کم رو می زنی مثل یاس و نسترن، یا مثل حسن یوسفی که گل سرخی، به جان ناز شببو می زنی راستی شمس منی، در قونیه تنها شدی مولوی خسته را، بانگ هیاهو می زنی من پلنگ منزوی، تو ماه ناز آسمان در...
-
چِک چِک آب و تِک تِک ساعت خواب
پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:43
چِک چِک آب و تِک تِک ساعت خواب ناله شــــب در ســــــــکوتی بی تاب قــــژ قــــژ خـالی تابی از عشــــــــق ماه، سَرخـــــم کرده در آیینـــــهی آب ابوالقاسم میدانی
-
می شود با تلاش تندیسی زیبا ساخت
پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:42
می شود با تلاش تندیسی زیبا ساخت اما نمیشود جانش بخشید و زنده اش کرد باید دم عشق در او دمیده شود آنوقت جان بگیرد تا فرشتگان بر او سجده کنند. در من جاری شو بگذار جاری شوم بر من نازل شو ای آیه عشق تا واژگانم رنگ و بوی تو را بگیرد شعرم جان بگیرد خواهی دید که شیطان هم سجده خواهد کرد. مسعود حسنوند
-
شکسته سد دلم، خون به پشت آن لبریز
چهارشنبه 17 بهمن 1403 12:44
شکسته سد دلم، خون به پشت آن لبریز به قطع بارش باران اشک، دعا میدارم کاظم بیدگلی گازار
-
و طوفان های سکوت گذشته بود ...
چهارشنبه 17 بهمن 1403 12:44
و طوفان های سکوت گذشته بود ... باران های شباب باریده بود .. فصول ها به سان همان رَعد طوفان خاطرات، گذران بود .. در میان لای روب های مُرداب نیلوفریم، همانجا که از نمانده باورهایم، برایم نیلوفر می ساخت قایق اعتمادهایم سوار بر باد صبا در مُرداب حسرت ها شناور بود ... که آمدنت آمد .. غنچه های نیلوفری ام را باز کرد...
-
کجا به گریه رسد کوه، بیصداتر از این؟
چهارشنبه 17 بهمن 1403 12:43
کجا به گریه رسد کوه، بیصداتر از این؟ کجا به آینه افتد، ماجرا بدتر از این؟ من از خیال تو لبریز میشوم هر شب و هیچ زخمی نبوده است جانگدازتر از این شب است و زحسرت رویت، ستارهبارانم و چشمهای که می خندد، پرابهتتر از این؟ هزار مرتبه در جستجوی تو رفتم نفس کشیدهام اما، گرفتارتر از این جهان به دست دعا زنده مانده، ای آرام...
-
همچـو افسـانـه ، دوستـت دارم
چهارشنبه 17 بهمن 1403 12:42
همچـو افسـانـه ، دوستـت دارم عشــق بیـگـانـه ، دوستـت دارم هـمــه دنیـــا مخـالـفــت باشنـــد مـــنِ دیــوانــــه ، دوستـت دارم لــذت دانـــه کــردن انــاری ، تــو دانــــــه دانــــــه ، دوستـت دارم با تــو إن قُلت ها چه بی معناست بــــی بـهــــانــــــه ، دوستـت دارم هـمــــه عـالـــم مـلامـــتــم بکنـنـــد...
-
پاک گشتهی خونابِ چشمم
چهارشنبه 17 بهمن 1403 12:41
پاک گشتهی خونابِ چشمم مرا به اذن چشمانت راه ده به محراب آغوشت دردیم بی درمان شفا خواهم از ضریح لبانت جرعهای از آن جام مقدسم بنوشان که آرام گیرم در دامانت مسعود حسنوند
-
به خلوتِ دل، رازِ جهان، تنهایی است
سهشنبه 16 بهمن 1403 12:45
به خلوتِ دل، رازِ جهان، تنهایی است شرابِ نابِ حقیقت، ز جامِ تنهایی است نه جمعِ یار و نه مِهرِ نگار چاره کند که جُز خدا، مرهمِ زخمِ جان، تنهایی است همه که مینگری، سایهای ز خود بینی در این سرابِ جهان، راهبان تنهایی است نه وصلِ یار، نه هجرت ز دوست آرامش که اصلِ ذاتِ بشر، در میانِ تنهایی است تو رهسپارِ دیاری که بینشانی...