-
دلم تنگست مرا سوی یارم ببرید
یکشنبه 18 آذر 1403 12:04
دلم تنگست مرا سوی یارم ببرید در فراقش چندی گرفتارم ببرید یا بگوئید که بیاید سوی یارش گر نیامد که مرا سوی دارم ببرید ظهیراحمد اوکتای
-
من شاخه ی زیتونم و سبزم
یکشنبه 18 آذر 1403 12:03
من شاخه ی زیتونم و سبزم یک رنگ، رنگ اوج یکرنگی اما قضا آن کرده با جانم هر رهگذر بر من زند انگی در زیر پای عابران شهر هر لحظه برجسمم خورد سنگی فریاد و آهم هست لالایی بر روح من لی لی کند لنگی من خسته از کوبیدن روحم هر کس زند بر چهره ام چنگی در کوچه های سرد پاییزی در جادههای مرگ و دلتنگی این خش خش من ز پاهاتان از خس خس...
-
آناهیتا
یکشنبه 18 آذر 1403 12:01
آناهیتا (الف) ... و ناگاه آن زیبای خوش اندام بلندبالا آناهیتا، الههی آبها برآمد از رود از عظیمترین رود که با تمام وجود لبریز کند جهان را از برکت آبها از رویش و شکفتن از ترانه و سرود ....... آناهیتا (ب) ... زیر گنبد کبود در قصرهای باشکوه بر فراز هر چشمه و رود یا بر سیارهی ناهید یا بر ارابهای با چهار اسب سفید هر...
-
مـــــرده ها را نوشـــدارو کی کنـــد درمان
شنبه 17 آذر 1403 12:14
مـــــرده ها را نوشـــدارو کی کنـــد درمان گاو نــــــر را کی بیابی شیـــر یا پــــستان وان زمان که نوشـــــــــدارو مرده احیا کرد زنـــــده باشد پــــــسر تهمینه و دستـان چو محــقق بشـــود ناممکـنـان شـــــاید قــصه هجـــران ما هم بـــــرسد پــایــان در نبودت سیل اشک از چشم من جاریست اب شـــــور است علت خشکی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 آذر 1403 12:13
-
آدَمی تَصویری اَز خود دَر میانِ عالَمیست؟
شنبه 17 آذر 1403 12:13
آدَمی تَصویری اَز خود دَر میانِ عالَمیست؟ یا که عالَم هَمچو زِندان بَهرِ حَبسِ آدَمیست ؟ وین مَنِ خاکی زِ خاکم ، خاکی از دَرگاهِ دوست پای تا سَر ، هَمچو مَرکب ، بَهرِ روحِ پاکِ اوست شاهکارِ خلقتش از خاک ، چون آمَد پَدید روحِ خود را در وجودِ مَرکَبِ خاکی دَمید عِشق شُد اَنگیزه و آغازِ ایجادِ وجود هیچ رَه جُز دِل...
-
هیچ چیز،
جمعه 16 آذر 1403 11:58
هیچ چیز، حتی مرگ، توان شکستن این عشق را نداشت. اما ما، به هزار قطعه تقسیم شدیم، از هم دور شدیم. و مرگ با دستانی مهربانتر به انتظار نشست، و ما، بیآن که بدانیم، تمام شدیم. حال، در سکوت این جدایی، آیا مرگ دیر کرد؟ یا ما از ابتدا برای این فاصله آفریده شده بودیم؟ محمدرضا امیرخانی
-
تاب و توان من دگر به این خزان نمیرسد
جمعه 16 آذر 1403 11:57
تاب و توان من دگر به این خزان نمیرسد بسیکه دل فسرده ام خون به جان نمیرسد عذاب یک دل ار نشان ز صد بهانه میدهد بغض،درون چهره ام خودش نشانه میدهد آیداهوشمندی
-
ای یار منو یاور من، جای تو خالیست...
جمعه 16 آذر 1403 11:56
ای یار منو یاور من، جای تو خالیست... ای همدم و ای مونس من، جای تو خالیست... اینجا همه جا بدون تو پر از سکوت است... ای درد من و مرهم من، جای تو خالیست... پری هردم بی تو در حسرت و آه است.... ای جان منو جهان من، جای تو خالیست... بی یاد تومغزم پراز فکروخیال است... ای روح منو روان من، جای تو خالیست... قلبم ز دوریت پر از غم...
-
ریشه داریدر..
پنجشنبه 15 آذر 1403 11:58
ریشه داری در وجودم ای همه خاک سجودم ای تمام هستی من ای همه بود و نبودم ای گل عشق و نجابت ای بلندای شهامت تو همه دریای خوبی من به تو عاشق چو رودم ای تو ایوب زمانه ای تو یوسف را نشانه من به محراب خیالت آخرین شعرم سرودم گنبد مینای مهری نور زربفت سپهری آبی اندیشهام را از نگاه تو ربودم با تو و عشق تو و مهر تو ای نیلوفرینم...
-
گذاری دو باره کن در من
پنجشنبه 15 آذر 1403 11:57
گذاری دو باره کن در من من نظاره می کنم تو را هر دم گاهی .در تنگنای یک آغوش بسیار جدا شدم از جسم تا تمنا کنم تو را از دور تو از صلابت کدام کلام تا بخوانمت چنین به کدام وادیه بذر شوق می پراکنی تا پیمایم مسیر نه من گم کرده راهم نه پنداری که دیوانه هم خود شناسم هم از تو می دانم گذاری دو باره کن در من حسن گودرزی
-
یازهرا
پنجشنبه 15 آذر 1403 11:56
-
تقدیم به قدم های شاعرانه ی پاییز...
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:19
تقدیم به قدم های شاعرانه ی پاییز... پاییز یک قرار عاشقانه است آن بی نظیرترین اتفاق فصل وآن باشکوه ترین خواب سایه ها باحرکتی که زمین،جدا می شود ز اصل در بی قراری کم رنگ آسمان وآن ابرهای پرتلاطم و پرخشم با بارشی که حق زمین است،گوییا پر می کند سرشک و روان می شود ز چشم جامه به تن کرده اند اَفراها با برگ هایی به رنگ ندیدنی...
-
مردِ صیّاد که در کارِ خودش بود زرنگ
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:18
مردِ صیّاد که در کارِ خودش بود زرنگ طوطیِ بانمکی از سفر آورد به چنگ شادمان رفت و بزد میخ به دیوارِ دکان بعد از آن کرد قفس را به دو میخ آویزان روزی افتاد قفس، پیکر و دربش بِگُسست نوکِ آن طوطیِ رنگینِ نگونبخت شکست بر خَم و قوزِ نوکش،قوزِ دگر جولان داد اضطرابی به تن و بر دلِ صیّاد افتاد هیچکس مشتریِ طوطیِ وامانده نبود...
-
در شعرم جای برخی جملات خالیست
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:18
در شعرم جای برخی جملات خالیست به نصیحتِ قلم مختصر قصیده ایست تا نخوانده رو بر نگردانند مخاطبانی کاش حوصله افزون تر بود مجالانی تا نویسم چند خط سروده ایی هر چند نغمه هاست و دور از نایاب کسانیست که یکرنگ دارند امضائی ، در کتابِ انسانگی چون حرفِ دلشان با زبان شان یکیست حساب شان از همه متفاوت است خدایی قصه سخنانش درگیرِ...
-
هر آنچه بجز عشق که در جاده ی دنیاست
سهشنبه 13 آذر 1403 12:17
هر آنچه بجز عشق که در جاده ی دنیاست تصویرِ سرابیست که از فاصله پیداست بی عشق اگر جایِ تو در باغِ بهشت است معنای جهنّم به نگاهم فقط آنجاست بینِ همِگان باشم اگر بی تو، غریبم ای وای بر آن کس که میانِ همه تنهاست پروانه چه کرده غمِ تو با جگرِ شمع با اشکِ روانش همه در حالِ تمنّاست دلخوش، به چه باشد اگر آن ماهیِ کوچک در تُنگ...
-
از همه رو شدهام اخم به ابرو شدهام
سهشنبه 13 آذر 1403 12:16
از همه رو شدهام اخم به ابرو شدهام با همه ماندهام و جان به فراسو شدهام هی مرا ناز کنی دل خوش اندام توام هی به جان ساز کنی من چه که در دام توام راز مانده به دل و محرم اسرارم نیست هور گشته چه دل و نمرهی ابرارم بیست شرم گشته چه زیاد و به حیا رانده شدم نرم گشته دل و هم سوی خدا خوانده شدم نور شد دور و برم هر طرفم پر...
-
تو ای جانان بیهمتا،
سهشنبه 13 آذر 1403 12:16
تو ای جانان بیهمتا، تو ای پیدای ،نا پیدا. تو ای مهر آفرین ،ای عشق تویی آرام جان ، هر جا منم آن معتکف ،ای جان سرای تو ،شوم ،مهمان؟ تو ای، هر ذرّه، جان داده ره و مقصد ، نشان داده. تو ای محرم به هر اسرار ، تو ای زیباترین تکرار . منم آن معتکف ،ای جان سرای تو ،شوم ،مهمان؟ تو ای ،هر ذرّه ،جان داده ره و مقصد ، نشان داده. تو...
-
چکاوک که شکست
دوشنبه 12 آذر 1403 11:55
چکاوک که شکست سالهاست یک پنجه اش در میان کوچه ای افتاده است در میان چشم های گربه ای او مرده است گندمی ترد و لذیذ در میان پنجه اش اما اسی ر راه لانه طولانی ... جوجه هایش عاشق دانه گندم می شوند جیک و جیکی میکنند پنجه می غلطد میان باد و خاک سفت و محکم عاشق این دانه است بهمن جهان تیغ
-
چه راحت دل شکستید
دوشنبه 12 آذر 1403 11:54
چه راحت دل شکستید ندیدم سرعتی فراتر ازتغییرآدمها سید حسن نبی پور
-
عطر برگهای بی جان را
دوشنبه 12 آذر 1403 11:53
عطر برگهای بی جان را استشمام می کنم برعریانی درختان درپاییز سید حسن نبی پور
-
آرامش جانم ز برم رفت بگو با که بگویم
یکشنبه 11 آذر 1403 12:02
آرامش جانم ز برم رفت بگو با که بگویم عطر نفس همچو گلش را تو بگو از چه ببویم تندیس وفا در صدف عشق و صفا بود وجودش گردم همه جا در پی او لیک نه ببینم نه بجویم گلبرگ هزاران گل خوشبوی گلستان بر تربت پاکش که بود قبلهٔ کویم سبز است به دل سبزه یادش همه عمر این پوپک روحش که زند بال به سویم در خانه اگر نیست صدایش به ترنم گردید...
-
همچو مرغی زخمیم در یک قفس
یکشنبه 11 آذر 1403 12:01
همچو مرغی زخمیم در یک قفس سقف و دیوارش ز شیشه، من چو مست می خورم در هر قدم بر حائل پنهان نفس واژه آمد همچو نوری، بر ورق ناگه نشست روز اول کودک و فطرت، ولی ذهنت چو راس آمد و تاج از سرت دزدید و بر تختت نشست به چه زندانی،. که زندانبان منو، من هم به حبس این چه وهم است بسته ای آن در، که او آنرا نبست خسته ام، بال و پرم زخمی...
-
از پیله سفر کردیم
یکشنبه 11 آذر 1403 12:01
از پیله سفر کردیم پروانه شدیم باز هم از عشق گذر کردیم دیوانه شدیم باز هم ما ساکن آن خانه دیوانه ی دیوانه با لیلی مجنونی همخانه شدیم باز هم ما کوخ دل خود را با کاخ عوض کردیم اما به تکانی هم ویرانه شدیم باز هم گر کاسه ی صبری بود گر طاقت دل بسیار لبریز چو سیلاب از پیمانه شدیم باز هم ای سینه ی تنگ من آتش بفشان اکنون کز...
-
درعمرگذشته خوشیٌم دل دادن بود
شنبه 10 آذر 1403 11:55
درعمرگذشته خوشیٌم دل دادن بود خود را در جمال دیگری دیدن بود خسته شدم در آیینه ازدیدن خود پرواز کنم که ماندن جان کندن بود عبدالمجید پرهیز کار
-
دل داده حلاوت چشد از حال دلِ خون
شنبه 10 آذر 1403 11:55
دل داده حلاوت چشد از حال دلِ خون شکاکِ در این شاکله از دایره بیرون مشمولِ شبیخونِ شبِِ چشمِ شراری لیلی صفتم، ملتفت از فطرت مجنون افشانِ پریشانِ به هنگامه باران پاشیده به نقش شب ماهِ ترِ جیحون آرامشِ جان بر دل دیوانه حرامست اشکم به بسامد بسر اندازه ی مارون در کشمکش عقل و دل و کسوتِ بر باد آرش نکشیده به کمان وسعتِ محزون...
-
کافرِ چَشمِ تو در شیعه ترین شهرِ جهان
شنبه 10 آذر 1403 11:53
کافرِ چَشمِ تو در شیعه ترین شهرِ جهان سرِ سجّاده به مستی بِنشَست از یادَت این تضاد عاقبتِ عشقِ نهان است دِلا که چنین مستی و درماندگی از غم دادَت سعیده تفضّلی نیک
-
چون آب حیاتی و شراب، مرا تسکینی
جمعه 9 آذر 1403 11:39
چون آب حیاتی و شراب، مرا تسکینی چون افیونی با حال خراب مرا تسکینی چون شهدی و شکر نوش، مرا تسکینی چون جام شراب ارغوانی مرا تسکینی چون مخدری، خواب یا بیدار مرا تسکینی چون غم برسد به جان یا عذاب مرا تسکینی چون نوشدارو، بعد مرگ سهراب مرا تسکینی چون گوهر و لعل و طلایی ناب مرا تسکینی چون جان منی جان دلم، جان مرا تسکینی چون...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 9 آذر 1403 11:39
-
مکاشفه تو رویدادبزرگی بود
جمعه 9 آذر 1403 11:38
مکاشفه تو رویدادبزرگی بود ومن همچنان درکنار رمانس های دنیا باچشمهایی تهی زخمهای عمیق عشق را نگاه میکنم فراموش نکن که من آمدم و تونبودی توآمدی و من نبودم اصلا یک وضع عجیبی بود باران می آمد و پاییزی شلوغ خاطراتم را هاشور می زد من بی تو بی نام شده بودم بی تو بی کلام شده بودم می فهمی اما صدایی در باران تکرار می کرد پرنده...