-
هــمه در آتــش دنـیا بـه تلاطـم راضـی
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:30
هــمه در آتــش دنـیا بـه تلاطـم راضـی دل شــیدا نـشود کـم ز تبســّم راضی دلمن خسته بشد بسکه طلب کرد تو را همه شب کنـج بنـشینم به تجسم راضی همه شیدای نگاهت، همه دیوانه ی تو دلِ آفــت زده بر غـارتِ مـردم راضـی به بیابان بروم ، یاد تو را دفن کنم دل بی جان من و خوشه ی گندم راضی امیرحسین صالحی
-
در غروبِ سَردِ این دریا،
سهشنبه 27 آذر 1403 11:56
در غروبِ سَردِ این دریا، باز باران میبارَد. من به یادِ تو اینجا، دل به غُصه میسِپارَم. با عُبورِ بیصدایَت، چشمِ من باران شد. در هوایِ خالی از تو، خندهها چو ،حِرمان شد. تو که رفتی، ماه، گُم شد، در سکوتِ شب، فریاد. عشقِ بیپَناهِ من، حالا سَرنوشت و عشق، بر باد. جایِ تو خالی، عکسِ تو اینجاست، بویِ عطرِ موهات هم ،توو،...
-
دریا شده ام وسعت دریایم نیست
سهشنبه 27 آذر 1403 11:55
دریا شده ام وسعت دریایم نیست لبریز دویدن شده ام پایم نیست مابین شدن یا نشدن افتادم چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست ابوالفضل زارعی
-
در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست
سهشنبه 27 آذر 1403 11:55
در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست شعرِ سیه آهویْ چشم ، ای ترکمن بانویِ یاس با شالِ سبزِ گیسویت در بارگاهِ شاعران پیمانِ ماندن بسته است بر دامنِ بارانِ یاس در پیچ و تابِ گیسویِ روحِ نوازشِ نیاز دلداده یِ حیران هنوز بر اسبِ ترکمانِ شب رنگی ز نامِ تو گرفت ، جهانِ بی رنگِ خیال سبزآبیِ چشمانِ تو ، سرمه کشید از...
-
مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند
دوشنبه 26 آذر 1403 12:55
مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند هق هقی بغضی درون سینه رسوا می کند مانده ای در خاطرات و خنده های تو هنوز بر لبی می جوشد و آن را هویدا می کند پیروز پورهادی
-
یکی بود یکی نبود بیش از یک و دوتا نبود
دوشنبه 26 آذر 1403 12:53
یکی بود یکی نبود بیش از یک و دوتا نبود یک خدا بود و به غیبت صحبت از ملا نبود میهنی لبریز نعمت بود و ایران نام داشت لمس خوشبختی مهیا بود و در رویا نبود سفره رنگین از هوس مرغ و مسما بود و بس جز به خال هوش کسی دلواپس فردا نبود خانه گرم عاشقی ،مجنون که بابا نام داشت دلبری دیگر ،، رقیب همسرش لیلا نبود مسجد و میخانه یا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 26 آذر 1403 12:53
-
عشق را آیینه داری، شانه میخواهی چکار؟
دوشنبه 26 آذر 1403 12:52
عشق را آیینه داری، شانه میخواهی چکار؟ دردلِ من خانه داری، خانه میخواهی چکار؟ چون که می آیم به سر هر دَم بسوی دامِ تو دانه بهرِ صیدِ این دیوانه ، میخواهی چکار؟ جامِ لب هایت مرا بس، در شبِ یلدای عشق در چنین بزمی دگر ، پیمانه میخواهی چکار؟ من که می سوزم به گردِ شمع عشقت بیدریغ شاهدی دیگر بجز، پروانه میخواهی چکار؟ در...
-
بویِ تردیدِ تنهایی گرفته
یکشنبه 25 آذر 1403 12:56
بویِ تردیدِ تنهایی گرفته تارِ نمورِ کنجِ اتاقم چشم به راهِ پنجه ای ست پیر برایِ نوازش، تا پیلۀ تنهایی را پاره کند مثلِ چشمانِ من که، جرمِ مهجورِ جدایی گرفته به پایِ رفته ای دیر می خواهم تنهایی اَم را بنوازم با تارِ نمور می خواهد تنهایی اَش نواخته شود با ترانه ی جداییِ من، قرابتِ غریبی ست بینِ منِ صبور و تارِ نمور غمِ...
-
قلبم رهیده
یکشنبه 25 آذر 1403 12:55
قلبم رهیده و بطنی اکثریت که محدود نشده اینک منم و پنجره ای رو به تو به تو محرم شده سر ریزی شعر من شیعه ، تو سنت علم و اعداد ، لطیفه آینده ، فلسفه های خشک شده ی مفید شبهای زمستانی کوک شده از برف من شعاع ، تو قطر کنار هم دایره ای حجیم تو فریبنده ، من مسحور و با یک نگاه ، متقاعد ، و ساکت میدانی اجتماع جنس زخمت را به جنس...
-
دلم می خواهد ای یاران ببارم
یکشنبه 25 آذر 1403 12:54
دلم می خواهد ای یاران ببارم چو چشمی تا سحرگاهان ببارم چه می شد می توانستم اگرمن به زنگار و غبار جان ببارم در این پاییز دلگیر جدایی ز دوری دل از جانان ببارم به رسم هر شب آدینه امشب همه با دیده گریان ببارم دریغا باید ای یاران از این غم مرا تا هست در تن جان ببارم دلم خواهد که در این شوره زاران به کام هر لب عطشان ببارم...
-
صدمشکل راپدر درذهن خودپنهان کند
شنبه 24 آذر 1403 12:16
صدمشکل راپدر درذهن خودپنهان کند یک مشکل راپسردرچشم خودچندان کند بروفق مراد هر که نیست این روزگار روزگار روزی پدررا بر پسر پنهان کند صدپسر بایک پدر آیینه مهرو وفاست پدرباچندپسرگر ماند، دل خزان کند سالها گرتجربه آرد پدر بهر پسر جمع آرد آنچه را تقدیم این جولان کند گرروزگاردست پسر را ازپدر جدا کند پدر باصد دُعا ،مشکل ش...
-
می فشارد سینه ام را درد
شنبه 24 آذر 1403 12:15
می فشارد سینه ام را درد می پرد مرغ خیالم پیگرد می رود آن دورتر ها دور احساسی یک طرف روشن یک طرف کور شعری که دیگر قاصد نیست سفر در جاده ای که دیگر منتظری در مقصد نیست دلتنگم اما گیج و مشکوک ساحلی از آدم پر اما متروک یک نفر در این حوالی نیست در کوره راه جنگل آن همسفر همیشگی نیست وجودم با وجودی یکی نیست سوز سرمای صدها...
-
امشب بیا مهمان من تا عشق را احیا کنم
شنبه 24 آذر 1403 12:14
امشب بیا مهمان من تا عشق را احیا کنم در بزم دل با شور چشمانت غزل نجوا کنم از باده ی چشمان تو صد واژه می ریزد کنون راز دل خود را شبی با خنده ات رسوا کنم من ساقی چشمان تو در خیل مشتاقان ببین گر ذره ای سهمم شود، شور و شعف برپا کنم امشب ببین حال مرا رسوای عالم گشته ام بر طبل بی عاری زنم، هنگامه ای حاشا کنم جانم تویی، راهم...
-
شب چله رسیده ماه دی نیز
جمعه 23 آذر 1403 12:20
شب چله رسیده ماه دی نیز زمستان آمده تودیع پاییز شب چله شب شادی و شور است شب برپایی جشن و سرور است شب کرسی و دور هم نشستن شب آجیل و تقّ و تق شکستن شب مادربزرگ و قصههایش آقا گرگه بزی و غصههایش شب بابا بزرگ و دود قلیان احادیث و روایات فراوان شب گل گفتن و گلها شنیدن گل امید را بر شاخه دیدن شب سیب و انار و هندوانه...
-
ان نگاهی که کشیدی به رد تلخی و کال
جمعه 23 آذر 1403 12:19
ان نگاهی که کشیدی به رد تلخی و کال از دیده درامد که ببینم ز لبت یاور خال از مسیری که چکید خال لبت شیریِ راه تنگ راهی که گذرگاه نشد،مسلخ امالِ محال ناوکی داشت و کمانی، زهی مرد افکن ان کماندار چنین بدر کشد مقصد پبکان ز خیال انقدر چشم خمارتو لهیب اش سوزاند تا سیاهی، دل و، تاریک نگردم چو زغال هیچ فرصت ندارم که به صدق ات...
-
تو معبودیو من خدایی پرستم
جمعه 23 آذر 1403 12:19
تو معبودیو من خدایی پرستم تو لات و مناتی منم بت پرستم تو روحم تو جونم تو قلبم تو کعبم به دور تو گشتم به تو سجده کردم تو ناقوسی و من کلیسا نشینم توعیسایی و من مسیحی ترینم تو شمسم تو جانم تو جان و جهانم که رسوای شهرم تو نام و نشانم تو تورات موسی کلیمی من هستم تَنَخِ یهودی یهودا پرستم تو نوری تو روشا من آزاد و مستم تو...
-
درکوره ی عشق باید فولاد شوی ای دل
پنجشنبه 22 آذر 1403 13:54
درکوره ی عشق باید فولاد شوی ای دل در عشق اگر خواهی استاد شوی ای دل تا کی تو چنین لب را بسته ز سخن داری؟ باید همه تن از عشق، فریاد شوی ای دل از زاده ی ذهن خود بایست که بگریزی با ذاتِ یقین بایست همزاد شوی ای دل با بال و پر بسته پرواز میسر نیست باید که ز بند خویش آزاد شوی ای دل در جمع جهان شادان گردی تو زمانیکه از شادی...
-
باشهدا
پنجشنبه 22 آذر 1403 13:53
-
خدایا من گهی غم دارم انگار
پنجشنبه 22 آذر 1403 13:53
خدایا من گهی غم دارم انگار گهی رویای در هم دارم انگار خدایا من گهی بی تاب تابم گهی در آسمان گه، در سرابم خدایا من عاشق بی تاب تابم خدایا در گناهم یا ثوابم خدایا در بهشتم، یا که خوابم خدایا حکمتت شکر ، در جوابم فرح توانا مهربانی
-
به شوق دیدنت
چهارشنبه 21 آذر 1403 12:22
به شوق دیدنت صبح را هزار بار میچینم. خورشید در هوای تو رنگ دیگری دارد. با هر قدمت، زمین زیر پاهایت نفس تازه میکشد. و من در سکوتِ نگاهت به خانهای میرسم که فقط برای من ساخته شده است. بگو، آیا میشود چشمانت را برای همیشه در دلم قاب کنم؟ آیا میشود تمام راهها به آغوش تو منتهی شوند؟ تو، شوق بیپایانی که هیچگاه تمام...
-
بیتو شاید: باز چشمی تَر کنم
چهارشنبه 21 آذر 1403 12:21
بیتو شاید: باز چشمی تَر کنم یا؛ کـه شـعرِ مولوی از بَـر کنم شاید: از ژرفایِ غمگینِ غـزل شِـکوهیِ بیهَمنَوایی، سر کنم بیتـو شاید: در پنـــاهِ آسِـمان، هِجرَتَت را، از دلـم بـاور کنم شاید: از پَستویِ خشـمی مُلتَهِب، تیغهیِ عشقِ تو را خنجر کنم یا؛ که شاید: دَخمهای پیـدا شَوَد، خاکِ سردش را به تَن، بستر کنم شاید: از...
-
هر بار گفتم دوستت دارم تو خندیدی
چهارشنبه 21 آذر 1403 12:20
هر بار گفتم دوستت دارم تو خندیدی عاشقتر از مجنون شدم اما نفهمیدی برعکسِ تو در ظاهر و باطن یکی بودم انگار، از این سادگی بدجور رنجیدی من با صداقت دردِ دل میکردم اما حیف... پینوکیوها رو ولی بهتر پسندیدی وقتی دلم تنگه فقط عکساتو میبینم لبخندتو تنها به من توو عکس بخشیدی من رازدار گریههای هرشبت بودم اما شب زجرم شنیدم...
-
زیرو رو گر میکنی قلب مرا
چهارشنبه 21 آذر 1403 12:20
زیرو رو گر میکنی قلب مرا شعر میجوشد برایت هی چرا نخ نما کردی تمامِ تار وپود تار قلبم پودشددر لحظه ها سمیه مهرجوئی
-
منم فرهاد
سهشنبه 20 آذر 1403 12:06
منم فرهاد و او شیرین کلام است نگاری نازنین و با مرام است ز بس شیرین شده ، ترسم مکارم دهد فتوا که لبهایش حرام است ز شیرین گوی ، عشق آن دلارام مرا در هر مقامش صد مقام است من از مهرش ، دلی دارم پر از نو مرا هر جا که باشد ، عشق ، نام است مرا یک بوسه می بخشی ولیکن لبش را تا به کی ، لب را به کام است ؟ مرا تا کِی لبِ شیرین ،...
-
لحظه ی حادثه توانش رفت
سهشنبه 20 آذر 1403 12:05
لحظه ی حادثه توانش رفت مادرم خنده از دهانش رفت در هجومی که اتفاق افتاد بند بند قد کمانش رفت در که آتش گرفت مادر سوخت در که آتش گرفت جانش رفت خنده میکرد قنفذ و میگفت ضربه تا مغز استخوانش رفت نیما نجاری
-
آتش افروزان ِ مه رو ، زآنچه با ما می کنند
سهشنبه 20 آذر 1403 12:05
آتش افروزان ِ مه رو ، زآنچه با ما می کنند آگه اند اما سر اندر ، برف حاشا می کنند زاهدا سجاده وا نِه ، واعظا دیگر خموش کاین جماعت با نگاهی ، صد معما می کنند بلبلان از کار خویش و باغ هستی فارغند تا گره را غنچگان ، از کار خود وا می کنند ذکر ِ ما یکسر قضا شد ، اجتهاد از سر برفت بس که این مجموعه کفرم را ، تقلا می کنند...
-
طالب شدی با دل رسی بر وادیِ اهلِ صفا
دوشنبه 19 آذر 1403 12:16
طالب شدی با دل رسی بر وادیِ اهلِ صفا بر طیِ مَروه دل ببند با عهد میان آید وفا در سیرِ مافوقِ زمین طیری تمامِ سرزمین افسارگسیخته کی شود جز طایرِ سِیرِ هوا در من مشو درگیرِ من درگیریِ من نارواست جز رنجِ بی حد نیست دلا گر طالبی دار الشفا ما غالب آید بر مَنم با ما تعهد کن گرام گرما و سرما توأمند یک لایقِ ارباب ما از آنچه...
-
آبستن حرص و طمع از بخل وحسادت شده ای
دوشنبه 19 آذر 1403 12:15
آبستن حرص و طمع از بخل وحسادت شده ای بس که بر نفْس حقیر ملتمس و خوار شدی امیرعلی مهدی پور
-
باورم بود که سال ها ندیدنت عادت شده
دوشنبه 19 آذر 1403 12:14
باورم بود که سال ها ندیدنت عادت شده دیدمت از دور، غمم دریا شده زندگی جولانگه حسرت هاست رسم عاشق کشی عادت دنیا شده نه دگر نام و نشان هیچ نخواهم هرگز لذت عشق تمام من مجنون و تنها شده آنکه در حسرت نام و نشان بود ندانست هرگز نام و نشان در حسرت عشق، شیدا شده فاصله گرچه میان من و تو هیچ بُوَد حس نومیدی وصل باز هویدا شده همه...