-
شاپرکها روی خط و مرز باد
یکشنبه 28 بهمن 1403 12:35
شاپرکها روی خط و مرز باد من سراپا ماتمم تو مست و شاد برگی از گل گشتهام در یک کتاب یا به ذهنت خاطره در یاد باد فروغ قاسمی
-
گفتی غزل بگو ، غزل من ، چرا غزل ؟
یکشنبه 28 بهمن 1403 12:34
گفتی غزل بگو ، غزل من ، چرا غزل ؟ تا میشود مغازله فرمود در عمل بیهوده است دغدغه وزن و قافیه مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل شعر و غزل زبان زمان فراق بود حالا که در کنار منی ، بوسه و بغل سر تا به پا تو خود غزل نا سروده ای وقتی که اصل هست عزیزم چرا بدل ؟ چشم شراب گون توخالی من الکحول لبهای دلفریب تو احلی من العسل از ماذن نگاه...
-
ای دل آن یار که جان داد به پیمان آمد
یکشنبه 28 بهمن 1403 12:33
ای دل آن یار که جان داد به پیمان آمد بهر تسکین دل خستهی حیران آمد جامهی صبر ز جان برد و ره عشق گشود آن که با ناز بهسوی دل یاران آمد مژدهای باد که شب رفت و سحر نزدیک است نور امید ز هر سو به گلستان آمد دیدهی خسته ز غم شاد کن، ای دوست عزیز که بهار از پی این زمستان آمد هر که در محفل عشق است، به کام دل زیست ساقیا،...
-
گفتم نمی شود بد گفتن از کسی
یکشنبه 28 بهمن 1403 12:33
گفتم نمی شود بد گفتن از کسی وقتی نباشد او در دیدگاه ما؟ گفتا برو بخواب دیوانه گشته ای؟ یک بار غیبت از، او شد گناه ما؟ گفتم که سوره ای از گفتگوی حق باشعر گفته ام گوینده ای، بخوان گفتا نمی شود این نیست کار ما نه کرده ایم و نه ، باشد مرام مان گفتم چنان بزرگ دانستم که تو فکرت شده فقط عکس کلام من میخواهمش اگر معنای آن مباد...
-
کنم پرپر شقایق زیر پایت
شنبه 27 بهمن 1403 12:55
کنم پرپر شقایق زیر پایت گل نرگس کشم ریسه برآیت هزاران پرچم از دلهای عاشق زنم در کوچه و بام و سرایت فروغ قاسمی
-
رد نکردی دست من دادی نیازم
شنبه 27 بهمن 1403 12:54
رد نکردی دست من دادی نیازم ای همه قربت تو را محرم به رازم صد هزاران عاشق خسته بکویت عشق پاک عاشقانت را بنازم فروغ قاسمی
-
تمام هستیام هستی تو مادر
شنبه 27 بهمن 1403 12:54
تمام هستیام هستی تو مادر بهارانم گل خواهر، برادر پدر گردونهٔ امروز و فردا بود خویشانمان گلزار باور فروغ قاسمی
-
ازکلبه ی بی تو
شنبه 27 بهمن 1403 12:53
ازکلبه ی بی تو دل آسمان می گیرد ماه وستارگان گریزان و من تهی ازتو به بن بست می رسد درکوچه باغ عشق با آهی بلند که بردوش می کشد تنهایی ام سید حسن نبی پور
-
از زمستان نمی هراسم
شنبه 27 بهمن 1403 12:52
از زمستان نمی هراسم آلاچیق یادت گرم می کند تن خاطرم را سید حسن نبی پور
-
با چهره زخمی یک احساس
جمعه 26 بهمن 1403 12:49
با چهره زخمی یک احساس کوچه های خسته شهر را ورق می زنم و در انتشار یاس ها عطر دلتنگی یک عشق را می نوشم پنجره ها بسته و سکوت در تلاطم خیالم جاری است رد پایی از تو نیست و اشک های آسمان چشم های خیس مرا به ابرها گره می زنند عبدالله رضایی
-
به گستره این اتفاق، نخواهم نگریست.
جمعه 26 بهمن 1403 12:48
به گستره این اتفاق، نخواهم نگریست. آتش شمع دل سوخته، عاشقان نخواهم شد. همچون فضا پیمایی، که در انعکاس نور غرق میشود، در لایتنهاهی، اندیشه های ناب حرکت میکنم. در سوگ سرنوشت شوم، افق رویداد، محزون می نشینم. در هزار توی بی جنبش، کرم چاله ها، سینه خیز می روم. اما دریغ، ترکش فریاد ستاره ها، مرا در بر گرفت. و پیکر خونینم...
-
آخر شکست میخورم از دست ِ چشم هات
جمعه 26 بهمن 1403 12:47
آخر شکست میخورم از دست ِ چشم هات موهات دست باد و ... تو هم خسته چشم هات قزاق ها به شهر تو نزدیک میشوند سربازهای شهر تو هم مست چشم هات ستارخان به عشق تو سردار می شود دل برده از ستاره ام آهسته چشم هات مشروطه با نگاه تو تبریز را گرفت جنگل قیام کرده و پیوسته ، چشم هات : آشوب کرده است دل و دین شهر را محراب ، قبله ،مسجد و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 26 بهمن 1403 12:47
-
این روزا حال و روزمون خرابه
جمعه 26 بهمن 1403 12:46
این روزا حال و روزمون خرابه چقد دوری چقد فاصله بینمون؟ تا کی قصه ی عشقمون تو شعرا؟ تا کی دیدارمون تو خواب و رویا؟ خدایا برس به داد عشقمون بَدجوری خرابه حال و روزمون تو که بَلدی هر معجزه ی رو پس کی معجزه منو معجزه میکنی منو از این عشق و نرسیدن نترسون خدایا عشقمون رو تو آفریدی بهم بگو این تقدیر و سرنوشت بین من و اون...
-
من این قدر دوستت دارم گهی مجنون ویرانم
پنجشنبه 25 بهمن 1403 13:13
من این قدر دوستت دارم گهی مجنون ویرانم عجب زیباترین عشق است ولی خاموش و پنهانی سیده مریم موسوی فر
-
منم با سر دویدم در قفایت
پنجشنبه 25 بهمن 1403 13:12
منم با سر دویدم در قفایت منم با پر پریدم در هوایت مرا در دیده هایم اشک و خون است که با عشقی نشستم در سرایت مرا آن نور چشمان تو باید که بینم در نگاه تو صفایت نشاید ساز و آهنگت شنیدن که با این گوش کر ناید صلایت من از تو قصه،نی افسانه گویم که از دستت همی ناید شکایت تو را دنیا همی گوید که من گوی شنیدستا کسا از تو حکایت...
-
ساقی بیار باده که خوش باد مستی ما
پنجشنبه 25 بهمن 1403 13:12
ساقی بیار باده که خوش باد مستی ما غم را بسوز در شررِ جامِ شراب ما چون لاله سر برآورم از خاک تیرهروز گر بگذری به ناز زِ ویران سرای ما مطرب بزن نوایی از آن چنگ جانفزا تا پر کند نوای تو، جان و جهان ما دردا که دور چرخ نه بر وفق آرزوست اما هنوز هست امیدی به خواب ما هر شب نسیم، نام تو را میبرد زِ من چون موج، میپیچد غمت...
-
گوید تانباشد سرزمین؛اسلام چه آید برزمین
پنجشنبه 25 بهمن 1403 13:11
گوید تانباشد سرزمین؛اسلام چه آید برزمین زاستاد و باسواد بعیدست مُحکم گوید چنین زدانش وتحقیق گر کند عِلم خویش پُربار بفهمد اسلام ز تسلیم آید و بی هیچ خوار وِی زخطا قیاسی کند با ریاست و آیین بشر گوید گر نباشد سرزمین، اسلام نیاید بر ثمر آیین و رسومات هر سرزمین مختص آن دیار اسلام وظیفه و فرمانی واجب حتی بر ادیار اسلام...
-
من ازخودم میگذرم ،
پنجشنبه 25 بهمن 1403 13:10
من ازخودم میگذرم ، تا برسم به ساحتت چقدرخوبه استرس نیست ، آنجا که محوست ساعتت چقدرخوبه آنجایی که ، جاری باشد یکریز رسمِ تُوی خوب آنجا که جاری باشد ، یکریز عادتت صبح و ظهر و شام ، نماز و سجده و هوس ، بهرِ هرعبادتت قرآن را که بازمیکنم دراین ، دنیای خوب چون لطافت و، برکت های باران ، آیه ها می باردت عجب صبری داری اِی خدای...
-
همه دور کرسی شاد باشیم
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:45
خدا کنه زمین خدا تش بگیره بجای این همه ظلم ظالم بمیره و بعد این همه سوختن بارون بیاید دل تشنه زمین را سیر نماید یکم باد یکم خورشید باشد یکم سبزه از زمین بیرون بیاید بشینم دور کرسی شال باشیم به روی چار قدش قصه گشاید دیگر در قصه گرگی نباشد ویا مرد آدم کش نباشد دیگر کد خدا هم نباشد همه دور کرسی شاد باشیم پلک آیل هفت لنگ...
-
ساختیم جانی راکه به معشوقی فنا گشت
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:45
ساختیم جانی راکه به معشوقی فنا گشت اندوه خورد وبه غم های عشق مبتلاگشت ترسید که مرا هم درکنار خود داشته باشد آهنگ جدایی نوشت و خود هم غنا گشت سودی نکردالتماس های مکرررم به خویش تنهاگذاشت مرارفت و به جم منحنا گشت آویخت به آمیزش معشوق هم وصف ذات روح از بدن جدا شد و به دم منجلا گشت در ذات عشق بودیم و فرمان عشق رسید یک...
-
در راه فردا...
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:44
برای رسیدن به فردا و در راه فردا بسیاری جان ها داده اند زمانی واقعی بودند ولی اینک نام خود به افسانه ها داده اند مگر راه فردا چه چیزش تماشائی است که دانسته و نادانسته حتی دست نوشته های تاریخ نسل بشر را به چاپلوسانی از جنس حاکمان و کاتبان و قداره بندان داده اند در راه فردا همه انسانها کوشا و دارای آرزوهایی هستند ولی...
-
چه باید کرد با چشمی
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:43
چه باید کرد با چشمی که هر شب غرق رویا شد؟ که در تکرار شیرینت، دل از من بیمدارا شد تو را در لحظهها جستم، تو را در آینه دیدم دلم در بین این تردید، اسیر راه فردا شد نمیدانی چه کردی با دل مغرور و طوفانی که بیباور به عشق آمد، ولی یکباره دریا شد ببین در من چه طوفانیست از شوق رسیدنها که حتی سایهات آمد، دل من مست و...
-
بَه بَه چه حرمتی داشت ،
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:42
بَه بَه چه حرمتی داشت ، سایه روشنِ آن شب وقتی که مهتابِ ناز، آمد عیادتِ من و، نشست کنجِ بسترم به خود گفتم اگر نورش را نبوسم ، ز پَستانِ عالَمین هم ، پَست ترم روی عسلیِ کنارِ تختم ، دسته ای گل شاهدِ ماجرا بود تقدیم کردم به مهتاب ، یک گلِ نابِ نسترن مهتاب خندید عاشقِ خنده های مهتابم حتی حالا که ، از روی تختم رفته حتی...
-
بر تختِ خاموشِ داشبورد،
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:50
بر تختِ خاموشِ داشبورد، گردی نشسته بود، نه بیجان، نه بیحس، بلکه جهانی در سایه، شهرِ بینامی که نفس میکشید در سکوتی که گوش نمیشنید. شاید خیابانهای باریکش، با نسیمی نامرئی جان میگرفتند، شاید در کوچههای خاک، پدری دستِ کودکی را میفشرد، و شاعری، بر دیوارِ بیصدا نامِ معشوقش را با انگشت مینوشت. دستمالی برداشتم،...
-
تمام باغچه را غرق ارغوان کردم
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:50
تمام باغچه را غرق ارغوان کردم بیا کنار من امشب انار دان کردم چقدر دور شدی مثل سرمه از چشمم چه در نبود تو با چشم بی زبان کردم گواهم آن شب یلدا که تا سپیده صبح برای آمدنت روبه آسمان کردم نمیشود که نباشی،نمیتوانم من بدون تو نتوانستم امتحان کردم بیا نمانده توانی بدون تو شاید در این سیاهی اندوه ترک جان کردم زهرا مرادی امام...
-
بس که من پینه زدم دلهای پاره پاره را
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:49
بس که من پینه زدم دلهای پاره پاره را شد فراموش زخم قلبم در میان پینه ها سارا کاظمی
-
زمستان
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:47
-
پدر... بی تو نوار زندگیم صاف و ممتدِ
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:46
روزی که فهمیدم تو پدرمی دنیام تغییر کرد وقتی بهم میگی دوسِت دارم تموم معیارهای عشق... برام تغییر می کنه پدر... بی تو نوار زندگیم صاف و ممتدِ نامت چقدر زیباست اما ... نام دیگرت.. کوه است من به جز تو به تموم آدمای دنیا شک دارم دوستِ دارم هات گفتنی نیست ثابت می کنی... همین... محمد کیا حبیب زاده
-
تنم برگهای خشک پاییز
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:53
تنم برگهای خشک پاییز رنگها: زیبا،زرد و سبز و قرمز همه کنارهم در لباس پاییز. استخوانهایم را عابر نشکنی زیر پوتین گاوت ما دست نداشتیم به خانه چسبیم پا نداریم بگریزیم از شعر پاییز. پایمان را غم برد دستمان را خدا چید. خرخرمان از گلو نیست صدایمان را درد برید. عابر تو مخواه خرد شویم پوتین مال همساده است خردمان کنی او...