-
عصر بود؛
جمعه 10 اسفند 1403 12:48
عصر بود؛ باران می بارید، منبودم و تنهایی! صدای باران روحم را، جلا میداد قطره های نقره ای باران، روی شیشه، روی برگ ها، و روی گلها، نقش بسته بود! عطر خاکِ خیس به مشامم می رسید غرق در رویا بودم، می اندیشیدم، به روز ها، به ساعت ها، و ثانیه ها! می اندیشیدم؛ به معبود، به خلقت، و به نعمت! باران؛ گرد و غبار ها را شست، به...
-
چه میپرسی چرا این است چرا آن
جمعه 10 اسفند 1403 12:47
چه میپرسی چرا این است چرا آن تو خود هم اینی و هم آن پسر جان بگو با خود که امروزت چه کردی که باشد هر خودی هم این و هم آن فروغ قاسمی
-
ای یارِ دور از من، ای ماهِ شبستانم
جمعه 10 اسفند 1403 12:46
ای یارِ دور از من، ای ماهِ شبستانم در قلبِ من روشن، همواره تو مهمانم دوری ولی در دل، نزدیکی و میبینم چشمانِ پر از مهرت، در این شبِ طوفانم راهیست میانِ ما، کوهیست ز غم اما عشقِ تو بُوَد آتش، در سینهی سوزانم هر لحظه به یادتو، دل میتپد بی تاب تا کی رسد آن روزی ، کز وصلِ تو شادانم یکشب به خیالت، در خواب فرو رفتم تا...
-
زقاب پنجره یک دم حذر کن
جمعه 10 اسفند 1403 12:45
زقاب پنجره یک دم حذر کن شب یلدا از این کوچه گذر کن مرا قسمت شده این کوخ بی در تو از کاخت به کوخ من نظر کن فروغ قاسمی
-
آنقدر مست شرابم که مرا
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:50
آنقدر مست شرابم که مرا نکند هیچ می پستی خمار از کالبد پوستین بیرون شدهام در آب و آتش چو مجنون شدهام بر سر کوی گهی رقصانم در آغوش باد همی نالانم با ابر سفر میکنم تا به دور با ستاره همنشین روزهای خوب با ماه گفتگوی فاضلی دارم این میان از همه عاشقیها میدهد بر من نشان دیده بر رخسار خورشید میکنم ای کهنه معشوق گلهای...
-
خشمم غلیان میکند
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:49
خشمم غلیان میکند بر زمانهای که زخم است، بر حقیقتی که سالها سنگینیاش را بر شانههایمان افکنده است، اما ما خم نشدهایم، چون درختی که تبرها را با صدای شکستن استخوانش شنیده، چون دیواری که ترکها را در خود نگه داشته، اما فرو نریخته است. ریشه در تاریکی، شاخه در طوفان، و سایهامان پناه خستگان حقیقت. خشمم جان میگیرد،...
-
رفت و دلم از داغ غمش خانهخراب شد
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:48
رفت و دلم از داغ غمش خانهخراب شد چشمان پر از خواهش من رود سراب شد در اوج شکوفایی این عشق پُر از درد بادی وزید از غم و یکباره شتاب شد زخمی که بر این سینه نشست از تب تردید آخر شرری شد که مرا سخت عذاب شد آن آه نهانی که به لب داشتم آخر، شد شعله و بر پیکر این عشق عتاب شد ما خستهی امید و هراسیم، چه سازیم؟ یعقوب شدیم و غم...
-
از پس عماری کسان برفتم بسیار
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:48
از پس عماری کسان برفتم بسیار می گفت به صد زبان حال ، هوشیار من هم چو شما داشته ام بسیار کسی اکنون می برند مرا. بی کسان وهمیار عبدالمجید پرهیز کار
-
ما مفتخر به عشقیم یاران کنند ملامت
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:47
ما مفتخر به عشقیم یاران کنند ملامت از جور جمع دوریم یارن کنند ملامت گفتیم که از خداییم کردن مرا ندامت ما رسم عشق سازیم یاران کنند ملامت در کوی مست جانان ما را کشند به دارش خم کرده پر که مستیم یاران کنند ملامت ای عاشق جدایی از کوی ما گذر کن افلاک روی بیاییم یاران کنند ملامت ای ابر خوب رویان بر اسمان چشمت ما را نظر به...
-
ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:55
ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است به هر گوشه ردای عشق، در این آفاق پنهان است به پای دل چو افتادم، گریزان از همه دنیا تو خود خواندی مرا آرام، که جانت نیز نالان است بهاری از نفسهایت، دمید از خاک و آتشها تو بارانی و من خاکم، که مست از بوی باران است چه گویم راز دل با تو؟ که در چشمت هویدا شد سکوت من صدایی شد، که...
-
مه بندان است
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:54
مه بندان است گم شده صورت خورشید ثانیه ها نت نمی دهند بخار نفس ها سردتر از هوا از میان جنگل برف ،پیداست پیشانی دود آلود کلبه ای پیر گفته بودند پشت دریاها شهریست نیست همچنان راه دهلیزهای پیچ در پیچ یخ بندان است شاخه ها سنگین است با طعم تنهایی هوس سفیدی هم یخ بسته می دانی ؟ و شال گردن نارنجی یعنی از این ساقه های ترک بسته...
-
این چه دنیای غریبی است میان من وتو
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:54
این چه دنیای غریبی است میان من وتو شاید از جنس نگاه است جهان من و تو رشک عالم شده آغوش من وقامت تو خون به پاساخته این تیر وکمان من وتو تو وآن گوشه غربت من واین کنج خراب این بلا چیست که افتاده به جان من وتو؟ چنگ انداخته درزلف درختان از درد خسته از سوگ بهار است خزان من وتو گر چه از جنس جهانی متفاوت شده ایم باز دنیای...
-
خامی عشق من و پختگی و منطق تو
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:53
خامی عشق من و پختگی و منطق تو آشپز که دو تا شد، چه شود این آشی! بهاره هفت شایجانی
-
شب هجران تو بارانیام کرد
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:53
شب هجران تو بارانیام کرد نبودت مات و ویرانیام کرد نشد یک دم ز یادت بگذرم من غم عشق تو زندانیام کرد چو مه رفتی و شب تارم افزود غم این قصه قربانیام کرد کجا رفتی که بیتو بیقرارم؟ غم تو خسته و نالانیام کرد به هر سو رو کنم یاد تو آنجاست همین اندوه تو حیرانیام کرد دلم را با غمت آمیختم و آه.. که این عشق تو طوفانیام...
-
در دل خاک، خواب آرامی است
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:31
در دل خاک، خواب آرامی است یاد تو در دلها، زنده و صمیمی است بر سر سنگ، نامت حک شده است داستان عشق و زندگی، در آن خفته است چشمانت، ستارههای آسمان در دل تاریکی، میتابند همچنان هر نسیم، بوی تو را میآورد هر گل، یاد تو را در دل دارد ای کاش در یادها بمانی همیشه در قلبها، عشق تو زنده بماند، بیپایان و بیغمه به یاد تو،...
-
درسکوت سرد
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:30
درسکوت سرد خیابان تنهایی را بغل میکنم سوز سگ کش سرما نوازش میکند تن بیجانم را..... گاهی نقش می بندد رد نفسایم بر سنگ فرش خیابان آری.... خلوتم را بهم نریزید بگذارید من و این استعاره ی عشق بغل در بغل هم معنا شویم!!!! جان بازی میکند دلم برای دیدارش تو...کجایی این روزهایم پر از دلتگی ست.... نیستت را بغل میکنم وبوی عطرت را...
-
آتشی خورده به جان و جگر من که نگو
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:29
آتشی خورده به جان و جگر من که نگو ترسم از دوزخ عقبی شده کم در نظرم بس که بی تابم از این بی کسی و دلواپسی روز و شب میکده ام ، در تب و تاب سفرم امید امام وردی
-
وقتی نور
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:28
وقتی نور در هزار تویِ تاریکی گم می شود و عقربه ی زمان بر جمجمه ی شب می چرخد... تَلّی از خاطرات می ریزد بر بستر بی جانِ اتاق و چشمانی زندانیِ سکوت افکار می شود و در ابدیتی غمناک جاری می شود هراسِ زیستن بر غربتِ ناگزیرِ خویشتنِ خویش. فریبا صادق زاده
-
در سینه دارم غم فروان
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:27
در سینه دارم غم فروان باغمم دست به گریبان این درد کهنه نمیشه درمان هر گز ندارد غم تو پایان آتش گرفتم از سوگ یاران ای غم هجران مرامسوزان در سینه دارم یک بغض پنهان پریشانم پریشانم پریشان غربت نشینم بی سر و سامان در خانهٔ خود هم چون غریبان آتش گرفتم از سوگ یاران ای غم هجران مرا مسوزان مرا زخاکم کردند گریزان من می روم با...
-
دو چشمت سبز و جامه مخمل سبز
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:48
دو چشمت سبز و جامه مخمل سبز وجودت چون گلی در دشت سرسبز خوشا آن لحظههای سبز دیدار که دیدم در دلت عشقم شده سبز
-
پرستو کنج ایوان زار و خسته
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:48
پرستو کنج ایوان زار و خسته به روی شاخه تاکی نشسته از اینجا چون رود شهری به شهری که صیادی پر و بالش شکسته فروغ قاسمی
-
دل من را شکستی دلت بشکسته بادا
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:47
دل من را شکستی دلت بشکسته بادا زدی خنده به اشکم به اشکت خنده بادا به هر دستی که دادی به آن هم پس گرفتی تو مُردی در دل من چه گویی زنده بادا فروغ قاسمی
-
دل و جانم ز عشقت بیقراره
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:46
دل و جانم ز عشقت بیقراره دو چشم خستهام در انتظاره به آن عهدی که بستم پایدارمی بیا ای عشق من فصل بهاره فروغ قاسمی
-
روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:45
روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان عطرگندم بوی خاک درمزارع می خزیدند ساقهای سبزتاک عشق بود و همزبا نی بین ما دوستی ومهربانی واژه هایی آشنا دشمنی و کینه از د لها جد ا عطرنان تازه صبح تازه ای رامژده می داد برکتی بود در وجود آد می نه سلاحی نه گریزی............. نه هجوم ونه ستیزی خاک وآب وآسمان و ابرها کد خدا ی مهربا...
-
زمانی کنج بازاری، قدم میزد خریداری
یکشنبه 5 اسفند 1403 13:01
زمانی کنج بازاری، قدم میزد خریداری خریداری نمودش او، متاعی را به دیناری کناری منتظر با اخم، میپایید هر راهی به کنجی دید با چشمش، غلامی جفت اغیاری خطابش کرد بیکاری، فلانی میبری باری توانی بار من را ،روی کولت زود بگذاری جوابش داد او آری ،چه باری سهم من داری نهم بر دوش بارت را، کشم سنگین و دشواری تناژی بار بر دوشش و...
-
سرباز سپاه قلب نازت هستم
یکشنبه 5 اسفند 1403 13:00
سرباز سپاه قلب نازت هستم من تشنهی روح دلنوازت هستم بهتر که ز تو دورم و راحت هستم هرچند همیشه در نیازت هستم احسان آریاپور
-
بلای جان و تخریب روح ، زن نادان است
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:59
بلای جان و تخریب روح ، زن نادان است سفیدی موی و سیاهی دندان است هر چه گفتم که هرگز بد نکرده ام به تو ولی نفهمیدن و شک کردن کار رندان است حاتم محمدی
-
بیا باز بشماریم
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:58
بیا باز بشماریم با هم ثانیه ها را نه آهسته تند تند تا تمام شود زندگی نکبتی رفیق آرزوهای سقط شده در زایشگاهی به وسعت تاریخ بیشتر بمانیم که چی رفیق تا ببینیم دوباره پارادوکس ها را ؟؟ مکر و فریب و ریا را ؟؟ نه راه پس ما را نه پیش رفیق کفران نعمت شنیده ای؟؟ ما وارث جهل و خرافه ایم اسیر حرفهای گزافه ایم رفیق نسخه ی ما را...
-
در آینههای زمان، تصویری از خود میبینم
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:56
در آینههای زمان، تصویری از خود میبینم به جای من نفس میکشد وبا درد آشناست در این سکوت سنگین قویتر از همیشه چه بی رحمانه تنهاست و به ناچار قوی چه تلخست زندگی، چه سنگینست بودن وقتی خودت نباشی وجای تو زندگی میکنند در این تنهایی، گاهی شعلهای میدرخشد و هنوز جانی در این سینه میتپد اندک چو شمعی که در باد میرقصد به...
-
من فصلِ پاییز کتاب تو هستم
شنبه 4 اسفند 1403 12:50
من فصلِ پاییز کتاب تو هستم برگهایم زرد، خطوطم خیس هر ورق، عطری از رفتن دارد هر سطر، بادیست که در کوچه پیچید سطر به سطرم، غروبی شکسته هر واژه، اندوهی بیپایان باران به باران مرا خواندی بیآنکه بدانی، پایان ندارم تو صفحهای بودی که برگ خورد من فصلی که ماند، بیکتاب ردِ پایت هنوز بر زمین است اما صدای قدمهایت خاموش...