-
شکن شکن
شنبه 18 اسفند 1403 13:00
شکن شکن نخوت اهرمن چون که شکستی یقینی شوی خاک جمع انجمن شکن شکن تا پند بگیری از قلم تا به یقین شکسته شد جمع شد این همه دمن شکن شکن تا نبرد قلب تورا به تاراج باغ و چمن شکن شکن من به یقین زلف کنم خاک سری کوی دوستان مشک شوی مشک ختن شکن شکن تا بروی به جمع نور ز خلوت نگار من شکن شکن تا نشوی مست به من شکن شکن تا بشوی خدا من...
-
عمر میگذرد شتابان
شنبه 18 اسفند 1403 13:00
عمر میگذرد شتابان ما در غفلت زمانه پیمانه لبریز شده ما در پی جام دگر نگاه خیره مانده به دور ما در افسون یک نظر دیگر سبوی عاشقی بشکست ز ناله غریبی عاشق ما در افسوس یک جام لب لعل نکته به خواهش یک نیاز ما اندر خم یک کوچه ایم خواب به دنبال یک ابد ما در جستجوی رویای شیرین بگفتا که برخیز وقت رحیل است ما بدنبال سفر هفت شهر...
-
میخواهم وقتی آمدی
شنبه 18 اسفند 1403 12:59
میخواهم وقتی آمدی هدیه دهم به تو گل سرخ همیشگی را و بگویم پژمرده نمیشوی در خاطرم در زیر آسمان خیالم هرروز پرسه میزنی بربلندای شعرم هستی بربام احساسم نشسته ای آغوش گسترده ام برایت زودتر سفر کن به دلم. مرجان احمدی
-
به ظاهر با خدا و مومن هستیم
شنبه 18 اسفند 1403 12:59
به ظاهر با خدا و مومن هستیم ولی در اصل ما یک خائن هستیم عبادت میکنیم و همچون ابلیس برای خلق ما بد باطن هستیم چُنان تسبیح گردانیم و از دل مثاله کائنان فرعون هستیم بوقتِ تنگ دستیِ عزیزان نزول خواری بظاهر ضامن هستیم برای آن گرفتاران بیمار نه درمان بلکه دردی مزمن هستیم به نزد هموطن در کوی غربت نه امیدی که خود اهریمن هستیم...
-
ای دل، چه میکنی تو در این کنجِ غمفزا؟
جمعه 17 اسفند 1403 13:09
ای دل، چه میکنی تو در این کنجِ غمفزا؟ برخیز و چاره کن تو این دردِ بیدوا هر دم زِ هجرِ یارم، آتش به جان من کی میرسد به گوشِ دلدار، این صدا؟ دردا که دور ماندم از آن رویِ چون قمر تا کی زِ دوریاش فغانم، تا کجا؟ چون نی، نوایِ هجران، هر دم زِ دل کشم ای وای، اگر نیاید دیگر، آن صبا یادش، چو شمعی روشن، در قلبِ من بماند تا...
-
پای بیرون منه از دامنِ خویش
جمعه 17 اسفند 1403 13:08
پای بیرون منه از دامنِ خویش چَشم عصیان کُنَد آن مذهب و کیش چَند در بَند کنی از زلف و به تار ؟ نیک، افزون شَوَد از صَدصَد و بیش روی در روی چه نِهی با مَهِ بَدر ؟ روی چون موی ؛ سَر و تَن خَم شد و ریش ! تیرِ مژگان زَنَم ای رَهزَنِ جان نوش باد آن همه را ناوَک و نیش دام بر پای منه ای لیلیِ چَشم کاین مجنون ؛ که نِه پَس...
-
آسمان ابری
جمعه 17 اسفند 1403 13:07
آسمان ابری تنهایی خیال گوشهی خیالت و بادها صبحی ناصاف اما صادق صدای تو شنیدن دارد و ماهیگیر پیر تور و صندوق شکستهی نگاهش و قلابی گذشتهای که آویزان گذشتن از تلاطم و خستگی چهقدر این دریدگی آبها! و بلقیس قلابی به دریا رفتن قلابی واگشتن و بلقیس آینهای هزارتکه ماهیگیری که لذت لحظات بیماهی را لبخندی بر لب کرانه...
-
خورشید شو و به شهرِ شب ولوله کن
جمعه 17 اسفند 1403 13:07
خورشید شو و به شهرِ شب ولوله کن تا عـــابـــرِ دل گـــرم شوم هلهله کن هـــر آن چه که رفته بر نگشته حالا در گــوش بـهـار از زمستان گله کن نیلوفر_سلیمانی
-
روز و شب در پی هم در گذرند
جمعه 17 اسفند 1403 13:06
روز و شب در پی هم در گذرند منم اینجا به اُمیدی که تو میایی باز مینشینم چو گدایان به نیاز چشم دوزم به رهت دلبر ناز با خیال تو شوم هم آواز مُرغ دلم را بدهم گاه بگاه در تمنّای تو هر سو پرواز باز تنهایم و بر لب همه آه چشم خود دوخته بر عکس تو ای ناز نگاه شاهدم زُهره و ماه سر شب تا به پگاه رحیم سینایی
-
چشم هایم خون دل را میچکاند در خودم
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:54
چشم هایم خون دل را میچکاند در خودم سینه ام سوز نفس را میرهاند درخودم پشت پلکم پرده ی ماتم سرای هستی است نای من سوگ زمان را باز خواند در خودم بر لب ویرانه ی دل میزند فریاد غم جغد های شوم شب را می پراند درخودم هر چه عشمت پا بگیرد حسرت من بیشتر آفتابت سایه ام را میکشاند در خودم نزد من بنشین مگر شوق تماشایت دمی روح حیران...
-
مدتیست که شعری افکارم را پریشان نمیکند
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:54
مدتیست که شعری افکارم را پریشان نمیکند چه خوش بودهام با این پریشانی بازی من با امواج خروشان بود پس چه به باشد این دریا، همیشه طوفانی به ابر التماس میکنم تا که زند صائقهای به آتش کشد کاهدان خیالم را باشد دوباره بپرد، آن ققنوس طلایی باغبان پیر به من میگوید: گر تو را جوش است، قلم و لوح کافیست با تیشه بر سنگ، نمیآید...
-
سلام بر اشکی که در انتظار
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:53
سلام بر اشکی که در انتظار آغوش گونه هاست سلام بر دلی که سال هاست به ستم زنده است از تو به کجا شکوه برم داور تویی محکوم محکمه تو منم نگاهم را در محراب چشمانت پیدا کن تا از مروارید نگاهت با عابدان سجده کنم شاید سپیدی موی ژولیده ام راز قصه بگشاید وباور کنی که دلم برای تو می تپد.... محمود علایی منش
-
هرگز مرا به خاطرات تو راه نیست
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:52
هرگز مرا به خاطرات تو راه نیست زیرا که خاطرات قتل گاه خنده هاست و من به لبخنده تو متصل نبوده ام که اشک تو مرا در خود اسیر داشت رنج عجیبیست در شوره زار دل درمیان بارش اشک ها و گریه ها مرحم بر این زخم کهنه ام نبند زیرا که تکیه گاه من این زخم هاست سوزش و خارش عجیبیست در درون من گوی که با قدم های تو این درد آشناست تیک تاک...
-
آنکه نقش عشق را بر پرده ی ایمان کشید
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:51
آنکه نقش عشق را بر پرده ی ایمان کشید رفتن ِ پروانه را از پیله ی انسان کشید در نهاد هر بشر از ذات خود نوری دمید نطفه های مختلط از مرد و زن را آفرید آن خدایی که بشر را ساخت از خاک بهشت راز خلقت را چنین در سوره ی انسان نوشت در مسیر آزمودن ، زندگی در حرکت است چشم و گوش تو چراغ ِ کوره راه ظلمت است با طلوع دین حقیقت را...
-
اگر آنی همه روی تو ببینند شیطان چه کند ؟
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:25
اگر آنی همه روی تو ببینند شیطان چه کند ؟ چو دوند به سوی دیدار وز باد دامان چه کند ؟ برپا بشود گرد تو افشان در باغ و گلستان از غنچه که وارسته به گلزار گلدان چه کند ؟ رضا فریدونی
-
می دانم که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:24
همی دانم که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد به اندک حادثه گویا، دلم یک باره می لرزد دلم از دست این دنیا گلایه ها به سـر دارد جهان برکام ما زهر وخوشی از بهر ما پر زد اجل راگوییش پیش آ،که مارا عزم رفتن باد چنان افسرده گردیده ، شرر از تن بر انگیزد خدایا طاقتم طاقست و فرصت ها دگر اندک ز این زندان رهایم ساز و که با زندان نمی...
-
اگـر خـواهـی سعــادت را بـه عقبـا
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:24
اگـر خـواهـی سعــادت را بـه عقبـا نما باطن چنان چون ظاهرت هست حضــورِ قلـب خـواهـی در نمـازت بخــوان گـویـا نمــازِ آخـرت هست سلیمان ابوالقاسمی
-
مانده بر روی تنم یکسره آواری سخت
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:23
مانده بر روی تنم یکسره آواری سخت در نبودت منم و حسرت دیداری سخت بی تو زخمی شدم و خون ز دلم میبارد میکُشد قلب مرا خنجر پیکاری سخت باز هم قصهی اندوه تو در شعر من است ساخت در زندگیام عشق تو آثاری سخت شاعرت یکسره در آتش این دوری سوخت وای... آورده به من داغ تو آزاری سخت روز و شب بی تو جهانی متلاشی دارم ریخت بر روی سرم...
-
با نماز هر پرنده صبحگاهان بر درخت
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:22
با نماز هر پرنده صبحگاهان بر درخت بار می بندد سیاهی از دل ما نیز رخت مثل هر غنچه که تاج گل نهد بر سر صبوح تاج بر سر می نهم هر صبحگاهان روی تخت من که هستم پادشاه ملک و نفس خویشتن با نبوغ عقل سلطانم به ملک تاج و تخت با دلی سرشار از شکر و سپاس و معرفت می نشانم من هما را روی شانه نیکبخت (سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت...
-
من ندیده این دل و جان را سرایت میکنم
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:05
من ندیده این دل و جان را سرایت میکنم بی گمان با دیدنت عالم فدایت می کنم سالها چشمان من در انتظار روی توست سن و سالم رفته ، باز اما صدایت می کنم دل چو نام تو میاید، مست و حیران می شود عشق را بر تخت شاهی من هدایت می کنم هر کجا هستم بدان ،یادت به همراه من است حاضری! احساس با حال و هوایت میکنم کم شدیم اما بدان تا آخرین...
-
گوهر این دل ویرانه ی ناچیز، نرو
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:04
گوهر این دل ویرانه ی ناچیز، نرو نقطه ی قوت این شهر غم انگیز، نرو شده لبریز غم و فاصله و شور، دلم دست کم، خنده به لب، وسوسه آمیز نرو قسمت می دهم ای ماه مسافر که به قهر از شب حادثه و جاده بپرهیز نرو حال تو ناخوش و ناخوشتر از آن حال من است نرو از شانه من، یاس دلاویز نرو درد دوری به یقین، می کشدم، می کشدت زهر از کاسه ی...
-
گویی که دگر یار نیستی
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:03
گویی که دگر یار نیستی بر درد و غمم دوا نیستی ای درد تو بر روح و جانم من یار قدیمی و خزانم بر سینه من زدی کلامت ای عشق پاک من حلالت من یار تو بودم تو اما بر سینه بماند این معما! شاید ز من خطا دیدی؟! یا و ز بر من جفا دیدی؟! آخر مگر خطا چه کردم؟! بر یار خودم جفا چه کردم؟! باشد که روم ز پیشت ای یار یاری برسان دگر به اغیار...
-
خنده های تو ترانه
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:02
خنده های تو ترانه چشمانت کندوی عسل در کلامت شعر نو روی لبهایت غزل گامهایت رقص باران بر خاک تشنهی دشت لبخندت آبشار شوق که از دل چشمه گذشت صدایت زمزمه ی عشق نوازشگری از جنس نسیم بوسه هایت شکل گل همچون گلستانی عظیم دستانت ناز و مخمل عطر نفسهایت گلاب آغوش تو آتشفشان هر نگاهت جامی شراب موهایت موج دریا عطر پیراهنت یاس با...
-
بهر تماشای رخت، دیده به هر سو روان
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:01
بهر تماشای رخت، دیده به هر سو روان تا که مگر پرتوی، رسد زآن رخ عیان ای که جمالت بود، رونق باغ بهار وز نفحاتت وزد، بوی گل اندر جهان سرو خرامان ز تو، قامت خود وام کرد ماه فلک چهره را، دزدد از آن آستان عقل ز سودای تو، گشته پریشان و مست جان ز تمنای تو، کرده هوای جنان در غم عشقت مرا، نیست غم سرنوشت زان که بود وصل تو، مرهم...
-
به گوش کودک زمان روایتی نرسید
شنبه 11 اسفند 1403 12:55
به گوش کودک زمان روایتی نرسید ز. راوی هزار و یک شب حکایتی نرسید به روز حادثه افتاد نقش خیال بر چشمان که چشم به هم نیامد و کرامتی نرسید به سوگ صبح نشست شفق ز آن صورت برای سوشون بامدادان تعزیتی نرسید چگونه شد که در مقام رستم دستان برای زخم فرزند شفاعتی نرسید بیار از دلشدگان خبری بر فرهاد که از سرای خسرو و شیرین عبارتی...
-
در بند عشق
شنبه 11 اسفند 1403 12:54
در بند عشق خود اکسیر رهایی ست آرامش شب مرهون نفس معشوق در کرشمه شب است بدانید روح زندگی هر لحظه عاشقی ست در پی سبوی عاشقی طرب بگشا ز لب یار که چاره کند درد هجران برو ای تنهایی شبگرد که نور فشاند در ره تو آن طره ی مشک افشان زندان دل چه تاریک است محبوس عاشق در طی نظر است که زنجیر بر تن زند که این بند در عشق چه دوران...
-
ماییم و شمایید و یک هزار سنگ خطاب
شنبه 11 اسفند 1403 12:53
ماییم و شمایید و یک هزار سنگ خطاب ماییم و شمایید و یک هزار تنگ شراب رفتند همه و جان من تنهای تنها مانده ماییم و شمایید و این همه رنج و عذاب چون بر ما گذرد لحظه های تلخی عمر ماییم و شمایید یک مثل قاب لعاب خسته تن خود به آب زندگی بخشیدیم ماییم و شمایید و این همه بیدار به خواب این کوزه دنیا که صد پشییز قیمت بود ماییم و...
-
دریای محبتت شور شرف دارد
شنبه 11 اسفند 1403 12:52
دریای محبتت شور شرف دارد از بس که گلی،گل هم پیش تو کم دارد ! دریا دلیت حرف ،سخن دارد لبخند قشنگت ارزش دیدن دارد یک قلب اینجاست؟ که بخاطرت میل به تپیدن دارد. مجید کاظمی زاهد
-
مپرس از من که من اندر چه حالم
شنبه 11 اسفند 1403 12:52
مپرس از من که من اندر چه حالم چنان گنجشککی بیپرو بالم شبا گریه کنم روزا بسوزم بسوزم از غمت هر دم بنالم چه میدانی که بی تو جان جانان مرا عمری نمانده در زوالم اگر باز آمدی و من نبودم ببخشا بر من و هم کن حلالم فروغ قاسمی
-
از آن دور خبر داری ؟
جمعه 10 اسفند 1403 12:49
از آن دور خبر داری ؟ آن انتها پشت آن کوه بلند ته شن زار ها گندم ها را باد می رقصاند آن دور تر ها گویی خبری از ترس سنجاب از مرگ نیست آن دور تر ها انگار شاپرک شانه میکند روی شاخه ی درختان سنوبر موهایش را آن دور تر ها انگار ایستاده است... کسی منتظر همیشه جغرافیا 20 بودم الا زمانی که مکانت را نمیدانستم و نمیدانستم آن...