-
شلیک کن به قلبِ من
جمعه 24 اسفند 1403 12:54
شلیک کن به قلبِ من به همان سرزمینی که پناهگاه خستگی های توست ! با کلماتت آتش بزن به جآنِ من بگذار آغوشم در خود مچاله شود ... آنقدر در این تبعیدگاه ماندهام و اشک ریختهام که خوب و بدم را نمیدانم ! خبری تازه در گوشم میپیچد گویی این روحِ سرگشته قرار است به جسمش برسد ... خبر آمده قرار است جآنِ خسته ام در آغوش تو آرام...
-
شب،
جمعه 24 اسفند 1403 12:52
شب، چون جوهری غلیظ، بر برگهای جهان میچکد، و کوچهها را در زخم تاریکی غوطهور میکند. سایهها در هم میپیچند، مثل رؤیاهای فراموششده، و سکوت، در عمق زمین میلرزد. سرما از استخوانهای تاریخ برمیخیزد، بر پنجرهها میدمد و دستانِ خسته را میپوشاند. ناگهان… در چشمانِ سوختهی ستاره، چیزی فرو میریزد، شاید سکوتی دیگر،...
-
خواب الماس می بینم
جمعه 24 اسفند 1403 12:51
خواب الماس می بینم اگر دیرتر صبح شود یا کسی بیدارم نکند به اندازه ای جمع می کنم که دردهای تو را هم تسکین دهم یا خانه ای بخرم برای قلب تو که بجای مادرت یک عروسک خریده ای خواب الماس می بینم و تمام شب در چشمان من می درخشد رویاها اگر صبح شود و پوست نیندازند تمام دردهای مردم را خواهم خرید و بجای عروسک ها آدم خواهم خواهم...
-
بارالاها من همانم در همان بازار دنیای شما
جمعه 24 اسفند 1403 12:51
بارالاها من همانم در همان بازار دنیای شما من به لطفت زنده ام ای بارالاها یا خدا بارالاها من بدیدم در شبی در جو کنار من بدیدم دزد غافل می برد مالی منال مال مردم خور نباشی در زمانی سرخوشید دزد زیرک عاقبت زندان دزدان را چشید محمدجواد ملکی کاوه
-
زخم میکشم
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:09
زخم میکشم لبخند که به این شهر بگویم رفتنت شوخی بود یک بازی که بازمیگردی حتی برای دادن گلایولی سفید. کیخسرو آریایی
-
در کنج وجودم یک روزنه بودی
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:08
در کنج وجودم یک روزنه بودی بی آنکه بفهمم قلبم را ربودی در نه ماه و اندی،گشتی تارو پودم حتی تو نبودی،من عاشقَت بودم بی تاب حضورت،شبهایم سحر شد با اندیشهی تو ،هر روزم بدر شد در یک روز پاییز ، یک صبح دلاویز با لمس تن تو دنیا شد دل انگیز یک حسی درونم از تو شعله ور شد یک حس مشابه، با هرکه مادر شد با تو این جهانم غرق ماه و...
-
ما همانیم که دست هایمان
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:07
ما همانیم که دست هایمان پر از خطوط راه های رفته است ولی هنوز ناگزیر رفتنیم ما همانیم که قلب هایمان بارها و بارها شکسته است ولی هنوز می تپد درون سینه هایمان. ما همانیم که چشمهایمان را به روی دردهایمان همیشه بسته ایم نه روی دردهای هم.، گام هایمان اگرچه خسته است ، می رویم قلب هایمان اگر شکسته است ، می رویم دست های تو مرا...
-
سخن "عشق"بگویید که مدهوش شوم
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:07
سخن "عشق"بگویید که مدهوش شوم دیوانه و سرمست و فراموش شوم آنچنان غرقِ تمنای وصالش بشوم که همش زنده شوم، مرده شوم،نوش شوم نسرین شریفی
-
آرزوهایم همه بر باد رفت
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:06
آرزوهایم همه بر باد رفت بخت من بختک زده فریاد رفت چوب خشکیده شدم شمشاد رفت برگ سبزم آن بمرد امداد رفت این نگاهم بر زمین افتاد رفت عشق و ایمانم بدید ایجاد رفت من میان مخمثه آزاد رفت یک ورق از زندگی رخ داد رفت زندگی را آن کشید بهزاد رفت مهر آن مانده ز دل صیاد رفت اشک من را آن بدید ناشاد رفت از نگاهم شهد چید همزاد رفت من...
-
دیروز ترا دیدم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 13:02
دیروز ترا دیدم برپشتِ اسب ، بر زینی خواستم شعری بگویم راجع به تو، به جُثه ی روح بزرگت ، شعر وزینی واژه ها ردیف گشتند از بینشان انتخاب میکردم ، تو بیا ! ... تو نَه ! واژه ای را دیدم که به من گفت : تو چه خوش گزینی ! کاش مسئول گزینش میشدی ، آنوقت ، دانشجو، شربت میشد ، روو سینی شعرم را شروع کردم ریزه کاری بود و من حتی...
-
ریشه در خاک تو دارم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 13:01
ریشه در خاک تو دارم بمان تا بچینم میوهی ممنوع تو را. کیخسرو آریایی
-
باز باران کرد
چهارشنبه 22 اسفند 1403 13:00
باز باران کرد دفتر خاطراتمان را باز. مهدی نیک نفس
-
آخرینبار نهنگی به گل نشسته بودم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 12:59
آخرینبار نهنگی به گل نشسته بودم و از گوشهی چشم به ماسهها نگاه میکردم چشمانم که بسته شد یکی با سطل روی بدنم آب میریخت دیگری میگفت: نهنگهای بریده از گله به ساحل میزنند. هزار سال بعد که بیدار شدم راش کهنسالی بودم که روی تنهام.. نقش نهنگی تنها حک شده بود! داریوش فرزانه
-
در تو ماه آشیان گزیده است
چهارشنبه 22 اسفند 1403 12:58
در تو ماه آشیان گزیده است و وقتی به شکل هلال بر پشت چشمانت و وقتی به شکل قرص کامل بر پهنای صورت مهربانت طلوع می کند ماه، استعمار کرده است تو را مثل جزیره ای در دریاهای دوردست و بی محابا می خندی و با لبخندی به استقلال من پایان می دهی من از حالا تا هر وقت تو بخواهی جزیی از کشور توام زبرا در تو ماه آشیان گزیده است و جهان...
-
در باغ سینه دارم برگ و نوای عشقت
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:03
در باغ سینه دارم برگ و نوای عشقت من بودم و نگاهی این ابتدای عشقت شد روز وصل نزدیک بعد از زمان هجران اما دریغ و افسوس از انتهای عشقت یار مهربانم دیدی چگونه آمد طوفان سرد غربت بر آشنای عشقت وقتی شب جدایی ناگه رسید از راه باید وداع میکرد دل با هوای عشقت بی باده نگاهت چون زهر شد زمانه رفتی ز پیشم اما من مبتلای عشقت بر من...
-
راه بسته است ازبرف کین
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:03
راه بسته است ازبرف کین پاکدامن سپندارمذ برخیز گام برداروخودبه تعجیل آی ره مانده وبیماراست عمونوروزجان خشکیده لبخندز لب وپریده سیمایش پیروخسته ودرمانده به درمان است خیزای پاکدامن سپندارمذپیش آی تابه فردین نمانده قدمی بیش پیش آی وطبیبی برسان مرهمی بنوشان به کام عمونوروزمان باخبرهستیدمردمان شهرمان رفته عمری شادی وبرکت...
-
دانی از جنس کاغذ بودن یعنی چه
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:02
دانی از جنس کاغذ بودن یعنی چه با تن کاغذی، اسیر آب بودن یعنی چه ما همانیم که شکستیم و هیچ نگفتیم ما همانیم که بریدیم و باز نبریدیم اینک این من و جنگ بین من و آرزوها بمانیم و ببینیم که برد با شماست یا ما... صدیقه برنده گشتی
-
چگونه آسوده زندگی کنم؟
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:01
چگونه آسوده زندگی کنم؟ دگر اعتمادی به وجود شقایق هم نیست! راستش را بگویم، نه تنها به شقایق، بلکه دگر؛ به هیچکس اعتماد ندارم! آن شیشه ی پر از اعتماد، دگر خیلی وقت است، که شکسته است! دنیا برایم تکراری شده، دیگر برایم فرقی ندارد؛ دریا طوفانی باشد یا آرام، آسمان ابری باشد یا آفتابی، و زندگی خوش باشد یا ناخوش! هستی شمشادی
-
اگر از حادثه ی کاج
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:01
اگر از حادثه ی کاج و از زمزمه ی سبز درخت بخواهی عشق را طلوع سبز نگاه تپه را می گویند و گر از سایه ی بید، خواهد گفت: عشق در کاسه ی نور که در آن منظره ی رقص صدای رنگ هاست و گر از درویشی خواهد گفت عشق در دانه ی سیب و در زردی یک گندم نان و گر از من پرسند رنگ آغوش تو را می گویم و نگاهت به سر وقت طلوع من تو را و تو را و تو...
-
در کوچههای سرد و بیصدا،
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:03
در کوچههای سرد و بیصدا، کودکی با پای برهنه، خوابهایش را در دل خاک پنهان کرده، چشمهایش، دریایی از غم و انتظار. دستهای کوچکاش، خسته از کار، هر روز میدود، در پی لقمهای، ولی دنیا، بیرحم و سنگین، به او لبخند نمیزند، تنها میخندد. مادرش با چشمان خسته، در آستانهی در، نشسته، با دستهای پینه بسته، آرزوهایش را به باد...
-
خاطر از مال دنیا بگشوده ام
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:02
خاطر از مال دنیا بگشوده ام تن به سوی خدا سپرده ام نگر این روزگار اندکی نیست ینگر ز عالم مستحق ناله ای نیست افاق و گیتی انترا هست وکسی نیست راستین دم هست که قدری هست یا نیست محمدصدرا لطف الهی
-
در میان جنگل این واژگان بیحیا
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:02
در میان جنگل این واژگان بیحیا نیست لفظی که کنم من وصف رویت، دلربا ماه با اینکه شده ممدوح اشعار همه نزد رویت طفل نوپایی بُوَد، بیدست و پا کاش بودی از رگ گردن به من نزدیکتر بوسهای زن بر رگ گردن، مکن شرم از خدا بوسهی تو راز خوشبختی من باشد ولی دوری از من پیشه کردی، جانِ جان، تا کی جفا؟ دست رد بر من مزن، حال دلم را...
-
شب آمد و دل از غمِ دیرین خبر گرفت
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:01
شب آمد و دل از غمِ دیرین خبر گرفت چشمی که خواب رفته، ز هجران شرر گرفت مهتاب، سر نهاده به زانوی ابرِ غم افسرده در سکوتِ شبِ بیسحر گرفت دل را ز دردِ هجر، چه حاصل جز آتشی؟ هر ذره از غبارِ غمش بال و پر گرفت چون شمع، شعلهور شدم از آهِ خویشتن دیگر چه حاجتیست که شب را سحر گرفت؟ چون سایه، ماندهام به دلِ کوچههای درد دوری...
-
روح خسته جان خسته خیره ام به نقطه ای
دوشنبه 20 اسفند 1403 11:03
روح خسته جان خسته خیره ام به نقطه ای نا کجا آباد است و مانده ام در خانه ای بوی عطرت جا مانده روی عکس کهنه روی میز فنجان چای از قبل مانده تازه ای چترمان از اخرین باران مانده خیس هنوز ساز خاک خورده که ایستاده کنار بوفه ای من ردیف کردم تمام قصه های با تو را تا بگویم بعد تو، خشکیدم چون گل پژمرده ای سیده مریم موسوی فر
-
رهگذرم در دورانی بی امید
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:53
رهگذرم در دورانی بی امید رهگذرم و گذراس زندگانی رهگذری خالی ز شادی و احساس رهگذری نا امید ز فردای زندگانی رهگذر خیالبافی بیش نیست رهگذریم که در خیال خود میگذرانم دوران زندگانی گم در پوچی ای ای به نام زندگانی حاصل هوس که خیالات شده معنای زندگی ام در حسرت رهایی ز پوچی درد زندگی در حسرت یک لحظه جرعت خودکشی پاکداد آزادمنش
-
کس نفهمید من چه کشم در فراق
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:52
کس نفهمید من چه کشم در فراق تاب و توانم برید کور شده اشتیاق شوق و صلابت با پای دوان داشتم حال تنم خسته وپای دوان شدچلاق عمری بی حاصل نشستم توبه انتظار چه بس بیهوده بودچومکیدن سماق رفتی وچیزی جز یادت نمانده یادگار جز عطری که زتو پیچیده در این اتاق تنها با تو خو گرفته بوددل دراین دیار حال که تو رفتی با که شود دل ایاق گر...
-
مُغٌنی بزن برتار وجودم زخمه ها باچنگی
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:51
مُغٌنی بزن برتار وجودم زخمه ها باچنگی تا بر آورد از پود نهادم شب ، آهنگی چندان بنواز تا نماند از پود دلم دیگر اثری تا رسد نوای شور بگوش دل های سنگی عبدالمجید پرهیز کار
-
یک نفر هست که بیش از همه می فهمیدم
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:49
یک نفر هست که بیش از همه می فهمیدم چهره ای بود که در آینه ها می دیدم روح او شاید از جنس خداست. کمی ازطعم حقیقت دارد. چشم هایش به گلی خیره شده . درک آن نقطه دور در دل تاریک زمان، زنگ آغاز قراریست که شاید برود.. یک نفر گرمی دستان تو را می خواهد. قصه ای هست که پایان تو را می خواهد. خون من ترکیبی است..حاصل از نقطه آغاز...
-
حالا که ندارمت،
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:48
حالا که ندارمت، جهان، مرثیهای بیآغاز و پایان است، گویی خلقت از همان لحظه به خطا رفت، که تو را از دندهی تقدیر جدا کردند. حالا که ندارمت، میان بودن و نبودن، مرزی نیست جز هزارتوی فلسفهای تلخ، که هزار بار مرا به تو میرساند و هزار بار تو را از من میگیرد. حالا که ندارمت، اندیشیدن، جنایتیست که تیشه بر ریشهام میزند....
-
تو را در صدف امن خویش
شنبه 18 اسفند 1403 13:01
تو را در صدف امن خویش جای دادم تا بمانی بهر خویش صیادان زیادی چنگ زدند تا بدزدند تو را از بهر خویش مروارید دلم بی قیمت است تاجران قیمت گذارند روی خویش من خودم را در کف دریا نهان می کنم تا حفظ باشی بهر خویش تو خیال کردی که آزارم تو را می گذشتم ز خود از بهر خویش عاقبت صیاد طمع خواهد بَرَد از برای تو مرا از بهر خویش با...