-
آسمان واکرده در خود انعکاس گوهرش
پنجشنبه 30 اسفند 1403 12:10
آسمان واکرده در خود انعکاس گوهرش تا شود هردم ملک در آسمان خنیاگرش بزمها در هست هستی گشته بر پا هرزمان حور رقصان در مدار نور سبز مجمرش در نماد از ذره{ی} تا بینهایت حجم را: وحدت و کثرت نمودی از اقلّ و اکثرش تا تولد یابد از هرپیله یک پروانهای صدقلم جوهرفشان در تاروپود پیکرش! پیچک خلقت به هستی وامدار عطر...
-
کلید دل به هر بی سر و پایی ندهم
پنجشنبه 30 اسفند 1403 12:09
کلید دل به هر بی سر و پایی ندهم کلید دل به هر بی سر و پایی ندهم گنج عشق به هر گشنه گدایی ندهم اشک چشمم به یک کوه طلایی ندهم قهقهه طفلی به دنیا ندهم عمر کوتاه است بیخود فنایش ندهم کلبه خود به هر دولت سرایی ندهم اسرار دلم به هر بی سر و پایی ندهم دل به هر دشمن دوست نمایی ندهم زهرا عابدی
-
آسمان فراخ
پنجشنبه 30 اسفند 1403 12:09
آسمان فراخ ومیل پرواز تا نا کجا اما در قفس به رویم بسته چه کنم ؟ رود خون جاری در دلم تلخ به مسلک تقدیر بغضی بامن که نشد گریه چه کنم ؟ کوه خواهم که کشم فریاد گوش بی منت بی قضاوت نایاب عمری که عین برف رفت آب کویر جان تشنه بعد از این دلها همه دریا با نهنگ جان خسته چه کنم!؟ رحیمه خونیقی اقدم
-
شب تمام شد
پنجشنبه 30 اسفند 1403 12:08
شب تمام شد و صبح رسید از آن دور دست ها صدای اذان میاد و من هنوز بیدار نشدم غم از تنم نرفته بلکه آرام آرام جانم از تن گریخته ما خوشبخت بودیم تا که این قصه از غصه ها لبریز شد بی وفا آخرین دیدارم را با تو من نمیدانستم که تلقین است ور نه هر روز در این تکرار غم رو به تو احتضار میکردم تا که شاید دلت با منم باشه بی وفا آخر...
-
به وقت دلتنگی
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:48
به وقت دلتنگی مهم نیست کجا باشی توی خیابون شلوغ میون ازدحام جمعیت پشت پنجره یا روبروی عکسای خاطره انگیز بهر حال، وقت وقت دلتنگی ست.... گلی حسینی
-
در سینۀ شب بی تو که مهتاب ندارم
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:47
در سینۀ شب بی تو که مهتاب ندارم از فکر و خیال دل خود، خواب ندارم افتاده به طالع دل تب زده، کابوس دلخواه دل عاشق خود، باب ندارم با بودن تو بود که دل خواست غمت را دگر پی کس، خاطر بی تاب ندارم عاشق همه ات من ، معشوق همه ام تو در چشم بدون تو، به جز آب ندارم نیلوفرم این نیست به جز مرگ به تالاب جز نیستی و من ، فتنه به تالاب...
-
قاب عکس تورا بغل گرفتم
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:46
قاب عکس تورا بغل گرفتم عکس را برروی سمت چپ سینه ام خواباندمش برایش لالایی خواندم و یک دل سیر نوازش کردمش بوسیدمش از آمدن اشک هایم خودداری کردم و ترسم از این بود که نکند، آن قلبش که در حبس قاب شیشه ای به سر میبرد بشکند آری تو رفته بودی تا به پرواز دربیایی در آسمان ها رفته بودی به دوردست ها صبا فرهادی
-
از چشم تو یک بیت ناب آمد به یادم
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:46
از چشم تو یک بیت ناب آمد به یادم چشمان تو هنگام خواب آمد به یادم لعنت به شیطان، بگذریم از ما گذشته چشمان مخفی در نقاب آمد به یادم من بودم ولب بود و خواهش بود و شیطان شرم و ادب شرع و عذاب آمد به یادم از تو چه پنهان بهترین روزم همان بود آن نامه ات لای کتاب آمد به یادم در جمع یاران دیدمت از عشق گفتی انگشت تو من را خطاب...
-
رفتی اما سجده به کدامین سو کنم امروز
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:45
رفتی اما سجده به کدامین سو کنم امروز دیده بی نور،اما چشم کجا سرمه کنم امروز کعبه بی تو دگر، ثوابی ندهد محض طواف گزمه می چرخم و بهرنماز، خاکت تیمم کنم امروز مهدی عارفخانی
-
بترس از اصرار، بترس از افراط
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:48
بترس از اصرار، بترس از افراط بترس از جماعتِ بیتوجهی و انکار رهایت نمیکنند، میمانند به هر قیمت و آخر کار، طلبکار میشوند، بیقرار در دل شب، در کنار درد و گله دست از دلخواه خود برنداشته، بیپندار گویی جهان در قبضهی خویش دارند نه رحمی به دل، نه خبری از ایثار چشمانت به انتظارِ نور، پر از امید ولی در این تاریکی، در...
-
تو را دیدم، جهان از دستم افتاد،
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:47
تو را دیدم، جهان از دستم افتاد، زمین لرزید، زمان از مدارش گریخت، دهانم نامت را به یاد نداشت، اما جانم، هزار سال تو را صدا میزد چشمانت را که بستی، تمام نور جهان در من خاموش شد، انگار آسمان، ناگهان، بیپرنده، بی رنگین کمان، بیماه شد. من از تو عبور کردم یا تو از من؟ که هنوز، در امتداد دستانت، ردی از من باقیست، و هنوز،...
-
حیا نمی کنی دلبر پنهان من!؟
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:46
حیا نمی کنی دلبر پنهان من!؟ چگونه بی حضورت قشون کشان به واقعیت در خیال ناکامی من مجعولانه نقش می بندی و تمام مرا تسخیر می کنی... کاش در مقابل ظهورت نیز چنین عاشقانه سرکش و همراه می بودی... همان گونه پر رنگ و لعاب فراتر از باب و جدار آه، دریچه ی انتظار در رویای غریبانه ی خواهان من... حسرت ها و افسوس ها بر من در ماهیت...
-
در بلندای آسمانی سترگ،
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:45
در بلندای آسمانی سترگ، بر فراز درهای سرخ، ایستادهایم؛ دو تکه از یک آینهی شکسته، تو آنسوی تاریکی، و من اینسو، در سرزمینی که تنهایی را در رگهایم میدواند، چون زهری بینام، چون سایهای که از تن گریخته است. دره، دهانی گشوده، زخمی که زمین بر تنش دارد، دهلیزی از وحشت، که هیولای شب در آن نعره میکشد، و سکوت را به دندان...
-
در آغوش شب، هبوط میکنم،
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:45
در آغوش شب، هبوط میکنم، چشمهایت، چراغهای سرزمین گمشدهاماند، که در دل تاریکی میتابند، سکوت را با صدای دلربای تو میشکنم . دستهایم در دستانت، نقشهی سرزمینی ست که تا کنون نرفتهایم، آرزوهایمان، پرچمی برفراز قلههای عشق، بدون مرز و پایان، در انتظار صبحی تازه . چشمهای تو، دریاهایی از رازهاست، سکوتی که در آن، هزار...
-
دلخواه سرمدی من
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:11
دلخواه سرمدی من شیرینی ات از تلخی بی اندازه ی توست... تو تک گل زیبای منفردی میان کثیری از خاشاک عطر دلبرانه ی تو حد و مرز ها را در نوردیده فراتر از خار و خس ها مدهوشانه بر مشام دل می رسد و سوی تو می کشاند... ز این عاشق اصیل بی نصیب عشق پرست و عشق جو چه توقع و انتظاری خود بر این مبادی حصر بند نیستی تا تو را نجویم و...
-
قد کشید از دلِ خاک دانه ی پاک
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:11
قد کشید از دلِ خاک دانه ی پاک جشن خرسندی به پا شد رویِ خاک چشم فِکند بدو ورود دور و بَرش مورچه ای دید که نشسته کمَرش گفت در این وادی پر پیچ و فراخ جای تنگ بود ، نشستی گِل و لاخ با تبسم که ز نیش تلخ تر بود پاسخی گفتا ز ریش سخت تر بود گفت تقلایِ برون داشتی ز خاک دل خوشی ها را سپردی به هلاک وقتی دلبستگی داری تو درون...
-
"شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد"
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:10
"شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد" تک به تک گلبرگهای پرپرم را باد برد ریشه ام در خاک بود و شاخه ام در دست ماه ریشه کن شد ساقه ام ، آن پیکرم را باد برد قطره قطره جام عمرم شد پر از خالی ز عشق مبتلا بر عشق گشتم، ساغرم را باد برد نیم من درگیر عشق و نیم من درگیر غم زور غم چربید و روی دیگرم را باد برد قصه ای شد...
-
چشم وا کردم به رویش جذبه اش ما را گرفت
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:10
چشم وا کردم به رویش جذبه اش ما را گرفت دست بردم لای گیسویش که دستم را گرفت خواستم تازه کنم کامم از آن لب های سرخ تا که یک بوسه گرفتم روح و جانم را گرفت سید مهدی سجادی
-
همواره ای ستاره ی بی آشیان بخند
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:09
همواره ای ستاره ی بی آشیان بخند تا بیکرانه های غم ام بیکران بخند در ازدحام کوچه ی بن بست حسرت ام دیوانه شو عزیز من و بر این جهان بخند یا در خیال مبهمِ من گریه سر بده یا بر بهانه های دل ام، شادمان بخند بازیده ام به قرعه ی عشق ات بیا نفس بر بخت پر تلاطم من ، ناگهان بخند هر شب در استعانت چشمت نشسته ام ای چشم پر چراغ ،...
-
چه بیهوده پای لبخند فریبای تو ماندم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:06
چه بیهوده پای لبخند فریبای تو ماندم و چه آسان قلب یک آینه از برق نگاه تو شکست رد پای سادگی هایم هنوز در حاشیه سرد سکوتم جاری است من ماندم و این زمزمه مبهم تنهایی و عشق من ماندم و کوچه های نمناک خیال گونه های خیس یک باغچه که هر صبح طراوت یاس ها را در چشم های من می کارند تو نیستی و شاخه احساس من چه بیهوده در گرداب درد...
-
برای خرمالوی فصل های گس
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:05
برای خرمالوی فصل های گس دستخط وداع جا گذاشته ام حالا عقربه ها ی نو قابله می شوند پلک زدن های نوزاد را فروغ گودرزی
-
گیسوانش سپید
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:04
گیسوانش سپید به سان دندانِ نو، برفِ کهنه، شعر بامداد. چشمها _تیرهترین جنگل دنیا_ در قلب دو پلک، جا خوش کردهاند. پلکها_آغوش امن زمان_ سنگینی روزها و سالها را همچو کجاوهای نرم پذیرا شدهاند و ثانیهها، در کنج این شاهکار خلقت نم زدهاند. "من" نبود او، "ما" بود جاریتر از خونِ در رگهایمان،...
-
آنچه من از پیچش مو گفتهام،تفسیر توست
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:03
آنچه من از پیچش مو گفتهام،تفسیر توست از نگاه مست و جادو گفتهام،تفسیر توست هند و کشمیر و سمرقند و بخارائی نبود گر غزل از خال هندو گفتهام،تفسیر توست از شب طولانی یلدا اگر دم می زنم یا سیاهی های گیسو گفتهام،تفسیر توست نیست پنهان از خداوند از شما پنهان چرا آنچه از گلهای شب بو گفتهام،تفسیر توست نیستم اهل ریاضتهای صوفی...
-
چندیست رفته ای زخیالم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:02
چندیست رفته ای زخیالم ولی مدام انگار در گیر و دار قاصدکی و هنوز هرزه وشی چسبیدن تو را به ساقه دلیلی نمانده است کفتارتری تو از این حرفها که پر بکشی یک دم بیا و بطری من را بگیر و برو بی خود نخند! سبک تر از آنی که سربکشی من کیش و مات فلسفه در جنگ واژه های عبوث تو... ساده... در پی دیوار کاغذی که در بکشی لبریز کوچ شدم ای...
-
آمدم جان بسپارم به رهت باز نشد
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:01
آمدم جان بسپارم به رهت باز نشد دیده بگشایم و بینم رخ تو باز نشد .قدحی نوش کنم از لب لعل تو نشد .چشم براه تو گشایم همه روز باز نشد من بدرگاه تو چون بسته همه جان و تنم تو خدایی و منم بنده تو بند دلم باز نشد من غافل ز گنه پاک نمودم که به فریاد رسی گنهم بیش بود جاده هموار تو هم باز نشد ره تو راه صراط است منم در گذرت من...
-
بشنو از نی چون که سوزش بیشتر
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:00
بشنو از نی چون که سوزش بیشتر ناله های جان فروزش بیشتر نی بسان قلب یک مجنون بود آه و افسوس و هنوزش بیشتر هیچ سازی بر دلم مرهم نشد زخم های کینه توزش بیشتر نی حکایت می کند از بی کسی از جدایی و رموزش بیشتر عشق آمد در میان، دل واله شد نی زبان شد،شد بروزش بیشتر یاد لیلا آتشی بر جان ما می گدازد شب ز روزش بیشتر سینه تنگ آمد...
-
امشب به دیدنت می آیم اما در خواب
یکشنبه 26 اسفند 1403 11:54
امشب به دیدنت می آیم اما در خواب جرعه جرعه مینوشم از چشمانت شراب ناب گر سحر بیدار شوم نبینم تورا دگر کس نبیند مرا به جز دارو طناب فرهاد رحمن زاده دهخوارقانی
-
مگر پرواز
یکشنبه 26 اسفند 1403 11:53
مگر پرواز همان سقوط در آغوش، آسمان نبود سید ادریس حسینی
-
هر که عشق داشت و عاشق شد انکار کند
شنبه 25 اسفند 1403 12:51
هر که عشق داشت و عاشق شد انکار کند باغبان آن است که در زمستان حیران کند عشق در غم به دادت میرسد ای دوست عشق واقعی آن است که غم را نشاط کند عشق را دریاب و عاشق شو دوست روزگاریست که قدر عشق را بدانی رفیق عشق اگر روزی در رنج باشد میرود روزگار بیهودهست و عشق میرود پس تا عمر داری عشق را دریاب رفیق حدیثه سعیدی
-
از این خیالُ دل سردی، شدم پیر
جمعه 24 اسفند 1403 12:54
از این خیالُ دل سردی، شدم پیر از این دنیای تنهایی شدم سیر ولی تا جانُ دارم همین است تو را من چشم در راهم به زنجیر مهدی کرمی