-
ساختیم جانی راکه به معشوقی فنا گشت
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:45
ساختیم جانی راکه به معشوقی فنا گشت اندوه خورد وبه غم های عشق مبتلاگشت ترسید که مرا هم درکنار خود داشته باشد آهنگ جدایی نوشت و خود هم غنا گشت سودی نکردالتماس های مکرررم به خویش تنهاگذاشت مرارفت و به جم منحنا گشت آویخت به آمیزش معشوق هم وصف ذات روح از بدن جدا شد و به دم منجلا گشت در ذات عشق بودیم و فرمان عشق رسید یک...
-
در راه فردا...
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:44
برای رسیدن به فردا و در راه فردا بسیاری جان ها داده اند زمانی واقعی بودند ولی اینک نام خود به افسانه ها داده اند مگر راه فردا چه چیزش تماشائی است که دانسته و نادانسته حتی دست نوشته های تاریخ نسل بشر را به چاپلوسانی از جنس حاکمان و کاتبان و قداره بندان داده اند در راه فردا همه انسانها کوشا و دارای آرزوهایی هستند ولی...
-
چه باید کرد با چشمی
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:43
چه باید کرد با چشمی که هر شب غرق رویا شد؟ که در تکرار شیرینت، دل از من بیمدارا شد تو را در لحظهها جستم، تو را در آینه دیدم دلم در بین این تردید، اسیر راه فردا شد نمیدانی چه کردی با دل مغرور و طوفانی که بیباور به عشق آمد، ولی یکباره دریا شد ببین در من چه طوفانیست از شوق رسیدنها که حتی سایهات آمد، دل من مست و...
-
بَه بَه چه حرمتی داشت ،
چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:42
بَه بَه چه حرمتی داشت ، سایه روشنِ آن شب وقتی که مهتابِ ناز، آمد عیادتِ من و، نشست کنجِ بسترم به خود گفتم اگر نورش را نبوسم ، ز پَستانِ عالَمین هم ، پَست ترم روی عسلیِ کنارِ تختم ، دسته ای گل شاهدِ ماجرا بود تقدیم کردم به مهتاب ، یک گلِ نابِ نسترن مهتاب خندید عاشقِ خنده های مهتابم حتی حالا که ، از روی تختم رفته حتی...
-
بر تختِ خاموشِ داشبورد،
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:50
بر تختِ خاموشِ داشبورد، گردی نشسته بود، نه بیجان، نه بیحس، بلکه جهانی در سایه، شهرِ بینامی که نفس میکشید در سکوتی که گوش نمیشنید. شاید خیابانهای باریکش، با نسیمی نامرئی جان میگرفتند، شاید در کوچههای خاک، پدری دستِ کودکی را میفشرد، و شاعری، بر دیوارِ بیصدا نامِ معشوقش را با انگشت مینوشت. دستمالی برداشتم،...
-
تمام باغچه را غرق ارغوان کردم
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:50
تمام باغچه را غرق ارغوان کردم بیا کنار من امشب انار دان کردم چقدر دور شدی مثل سرمه از چشمم چه در نبود تو با چشم بی زبان کردم گواهم آن شب یلدا که تا سپیده صبح برای آمدنت روبه آسمان کردم نمیشود که نباشی،نمیتوانم من بدون تو نتوانستم امتحان کردم بیا نمانده توانی بدون تو شاید در این سیاهی اندوه ترک جان کردم زهرا مرادی امام...
-
بس که من پینه زدم دلهای پاره پاره را
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:49
بس که من پینه زدم دلهای پاره پاره را شد فراموش زخم قلبم در میان پینه ها سارا کاظمی
-
زمستان
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:47
-
پدر... بی تو نوار زندگیم صاف و ممتدِ
سهشنبه 23 بهمن 1403 12:46
روزی که فهمیدم تو پدرمی دنیام تغییر کرد وقتی بهم میگی دوسِت دارم تموم معیارهای عشق... برام تغییر می کنه پدر... بی تو نوار زندگیم صاف و ممتدِ نامت چقدر زیباست اما ... نام دیگرت.. کوه است من به جز تو به تموم آدمای دنیا شک دارم دوستِ دارم هات گفتنی نیست ثابت می کنی... همین... محمد کیا حبیب زاده
-
تنم برگهای خشک پاییز
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:53
تنم برگهای خشک پاییز رنگها: زیبا،زرد و سبز و قرمز همه کنارهم در لباس پاییز. استخوانهایم را عابر نشکنی زیر پوتین گاوت ما دست نداشتیم به خانه چسبیم پا نداریم بگریزیم از شعر پاییز. پایمان را غم برد دستمان را خدا چید. خرخرمان از گلو نیست صدایمان را درد برید. عابر تو مخواه خرد شویم پوتین مال همساده است خردمان کنی او...
-
پرندگان سیاهی
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:53
پرندگان سیاهی که جای کلاغ همیشه باغ را فریب می دادند وبعد به سمت دروغهایشان پرواز نرفته برگشتند سوار قایقی از نمک های اقیانوس برای زخم فلات فلاتِ من فلات ٍعزیزم میان اینهمه پرندگان ِسیاه بجای کلاغ چگونه پس اسم آسمان عیساست علی مومنی
-
به خود میگم :
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:52
به خود میگم : عالیه این عشقی که تو ساختی دلت را بدجوری به یار باختی تمومِ زندگیتو، به یارت پرداختی خود را به دام خوبش انداختی این همون چیزیه که دنبالش ، یه عمریه میگشتم براش دلم یه دریا شد و، خودم چو کشتی گشتم کنون دراین حال وهوا ، آهنگِ دشتی ام درونِ دشتم خداکنه ابد همین باشه برای عشقم خدا کنه اینهمه شادی هیچوقت ،...
-
هنوز از جام چشمانت شرابی ناب مینوشم
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:50
هنوز از جام چشمانت شرابی ناب مینوشم که مستی از شراب ناب چشمت عالمی دارد سمیه مهرجوئی
-
گل رخسار تو را تا به سحر بوییدم
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:50
گل رخسار تو را تا به سحر بوییدم شادمان چهره تو دست تو را بوسیدم سر نهادم به سر شانه تو ای مادر کودکی کردم و در دامن تو خوابیدم فروغ قاسمی
-
در دل تاریکی، نوری نیست
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:31
در دل تاریکی، نوری نیست خدا در آینهها، تصویر خیال است پرچمهای دین در باد میلرزند اما در دل شب، سکوتی عمیق است آسمان بیستاره، زمین بیصدا سوالها بیجواب، و جوابها بیسوال ما در جستجوی معنا، در دریای بیکران اما خدا، فقط واژهای است در کتابی کهنه چشمانمان را بگشاییم، حقیقت را ببینیم زندگی در دست ماست، نه در...
-
از حسن جمال تو چه گویم جرسی نیست
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:30
از حسن جمال تو چه گویم جرسی نیست از باده ی مستت چه بنوشم قدحی نیست در باب شفا یافتنم قصه زیاد است از طاق کج ابروی تو تا قبله رهی نیست رخسار بر افروخته ات شرح طنین است چون قاصدکی گشتم و از باد خبری نیست از هر نت تو هزار و یک موج روان است چون جنگل بکرم هوس هیچ کسی نیست ای دامن آلوده به دیدار سحرگاه چندیست که ازقافله...
-
شکوفا شد سه گل در باغ شعبان
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:29
شکوفا شد سه گل در باغ شعبان شفا بخش روان و جان انسان گل سرخ و سفید و سبز خوشبو دو خورشید درخشان ماه تابان علی اکبر نشوه
-
حرامت میکنم شعرم اگر روزی بفهم من
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:29
حرامت میکنم شعرم اگر روزی بفهم من میان واژه های او نشانی از تو پیدا است به هر کوی و در هر حال، تو را دارم به یاد اما، به هر لحظه بدون تو، دل من تیره و تنها است تو را در آسمان دیدم، درخشیدی به سان ماه ندایی از دل آمد، گفت: او در جان تو تنها است در آغوش شب تاریک، تو را با قلب میخوانم به هر لحظه بدون تو، دلم در سوز و...
-
دل سیاه من از عشق سحر بی خبر است
یکشنبه 21 بهمن 1403 12:28
دل سیاه من از عشق سحر بی خبر است دل گم گشته ی من عاشق این رهگذر است به خدا با یک نظر دل به تو بندد دل من آشنایی با دل و دلبر گهی بی نظر است زندگی یعنی محبت در معنای عشق زندگی یعنی چکیدن در گرمای عشق زندگی تا بی کران ها رفتن است زندگی رودی است در دریای عشق من شبی بی تو نمی خوابم دگر من گهی بی تو نیاسایم دگر گر بهاری را...
-
مرا گر بود دم جانا،
شنبه 20 بهمن 1403 12:40
مرا گر بود دم جانا، تو بودی همدمم روزی گذارم سر به زانویت بدوزم چشم در چشمت میان امن بازویت زبان بگشایم و گویم تو را از تلخی امروز و خواهم گفت از دوری ، از رنجی که می افشرده جانم را گذشت اما به دشواری به قدری که گرفت از من زمان عمر گرانم را چه بی رحمانه ایامی.. علی کسرائی
-
ما بنده ایم و بنده بدانیم معصیت نکنیم
شنبه 20 بهمن 1403 12:39
ما بنده ایم و بنده بدانیم معصیت نکنیم تقوای او در دل بنشانیم و معصیت نکنیم هر دم برای نفس خود توجیه نکنیم در گوش خود هماره بخوانیم معصیت نکنیم از خود چگونه برهیم و خطر نکنیم گر در عمق وجود خود سخت بنگریم آن در گران در وجودم است گر عمیق بنگریم این دل ما خود خانه خداست این خانه را اجاره به هر کس ندهیم شیطان را به دل خود...
-
دور نشو، دور نشو
شنبه 20 بهمن 1403 12:39
دور نشو، دور نشو یک واو میان من و تو فاصله است. کیخسرو آریایی
-
گمان هرگز مبر دل خسته هستم
شنبه 20 بهمن 1403 12:38
گمان هرگز مبر دل خسته هستم به مهر دیگران وابسته هستم بود شور و بود نور این وجودم که تنها بر خدا دل بسته هستم فروغ قاسمی
-
دلم هر شب بگوید تو میآیی
شنبه 20 بهمن 1403 12:37
دلم هر شب بگوید تو میآیی تو که تازه با گل باغ خدایی نشینم روبروی قبله عشق بپرسم از خدا امشب کجایی فروغ قاسمی
-
بنگر که سرشک گرم و بیمقدارم
جمعه 19 بهمن 1403 12:32
بنگر که سرشک گرم و بیمقدارم کامشب چکد از دو نرگس بیمارم روزی بشود گران بهاتر ز گوهر آویزه گوش خود کند دلدارم فروغ قاسمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 19 بهمن 1403 12:31
-
خیالت سایه انداخته
جمعه 19 بهمن 1403 12:30
خیالت سایه انداخته بر تن روزگارم شب و روز تمامش سیاهی ست امید به روشنایی دیگر نیست... مثل بختک افتاده به جانم و از ریشه می بُرد تاب و توانم به قصد جان تبر می زند شاخه هایم درد از درونم زبانه می کشد و انگار رسیده آخر جانم ولی زجه هایم به جایی نمی رسد و انگار به زنجیر خیالت اسیرم من در سلولی انفرادی، تنگ و تاریک و امیدی...
-
کلماتم را در دهان میچرخانم،
جمعه 19 بهمن 1403 12:29
کلماتم را در دهان میچرخانم، شبیه سنگهایی که جرأت پرتاب شدن ندارند. چگونه بگویم، پسرم؟ که امروز باز دستانم خالیتر از دیروز است، و آرزوهایت در ته جیبهای پارهام مدفون شدهاند. دیروز وقتی نگاهت بر کفشهای کهنهات لغزید، زمین زیر پاهایم ترک برداشت. و امشب در سکوت تو آوار شدم. من، مردی که گمان میکرد کوهی است، حالا...
-
نیمه تنی خسته و جانی که نیست
جمعه 19 بهمن 1403 12:28
نیمه تنی خسته و جانی که نیست کوتَهیِ عمر و زمانی که نیست آرزویِ دایم و دیرین ماست، مرگ بلی نقطه ی شیرین ماست هر که در این بازه ی شیرین و تلخ ساکنِ شیراز و سمرقند وبلخ بایدش این نکته بداند که او حرفِ دل آن بِه که بُود روبرو دشمن کَس نیستم الا خودم گشته رها دشمن خود چون شدم دشمنِ این جسمِ فرو ریخته این تنِ بر روحِ خود...
-
گرفتم که دنیا به یغما گرفتی
پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:45
گرفتم که دنیا به یغما گرفتی گل از باغ و رونق ز صحرا گرفتی گرفتم که سبز از صنوبر ربودی زمین و زمان ،آسمان را گرفتی همه شادمانی ز دلها زدودی درخشش ز هر روی زیبا گرفتی به شمشیر از کهکشان خون چکاندی به کشتار،گفت از زبانها گرفتی گمان کن که با ظلم و با زور گفتن همه پهن گیتی، به تنها گرفتی، گرفتم که از خاک تا ماه و خورشید به...