-
درسکوت سرد
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:30
درسکوت سرد خیابان تنهایی را بغل میکنم سوز سگ کش سرما نوازش میکند تن بیجانم را..... گاهی نقش می بندد رد نفسایم بر سنگ فرش خیابان آری.... خلوتم را بهم نریزید بگذارید من و این استعاره ی عشق بغل در بغل هم معنا شویم!!!! جان بازی میکند دلم برای دیدارش تو...کجایی این روزهایم پر از دلتگی ست.... نیستت را بغل میکنم وبوی عطرت را...
-
آتشی خورده به جان و جگر من که نگو
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:29
آتشی خورده به جان و جگر من که نگو ترسم از دوزخ عقبی شده کم در نظرم بس که بی تابم از این بی کسی و دلواپسی روز و شب میکده ام ، در تب و تاب سفرم امید امام وردی
-
وقتی نور
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:28
وقتی نور در هزار تویِ تاریکی گم می شود و عقربه ی زمان بر جمجمه ی شب می چرخد... تَلّی از خاطرات می ریزد بر بستر بی جانِ اتاق و چشمانی زندانیِ سکوت افکار می شود و در ابدیتی غمناک جاری می شود هراسِ زیستن بر غربتِ ناگزیرِ خویشتنِ خویش. فریبا صادق زاده
-
در سینه دارم غم فروان
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:27
در سینه دارم غم فروان باغمم دست به گریبان این درد کهنه نمیشه درمان هر گز ندارد غم تو پایان آتش گرفتم از سوگ یاران ای غم هجران مرامسوزان در سینه دارم یک بغض پنهان پریشانم پریشانم پریشان غربت نشینم بی سر و سامان در خانهٔ خود هم چون غریبان آتش گرفتم از سوگ یاران ای غم هجران مرا مسوزان مرا زخاکم کردند گریزان من می روم با...
-
دو چشمت سبز و جامه مخمل سبز
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:48
دو چشمت سبز و جامه مخمل سبز وجودت چون گلی در دشت سرسبز خوشا آن لحظههای سبز دیدار که دیدم در دلت عشقم شده سبز
-
پرستو کنج ایوان زار و خسته
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:48
پرستو کنج ایوان زار و خسته به روی شاخه تاکی نشسته از اینجا چون رود شهری به شهری که صیادی پر و بالش شکسته فروغ قاسمی
-
دل من را شکستی دلت بشکسته بادا
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:47
دل من را شکستی دلت بشکسته بادا زدی خنده به اشکم به اشکت خنده بادا به هر دستی که دادی به آن هم پس گرفتی تو مُردی در دل من چه گویی زنده بادا فروغ قاسمی
-
دل و جانم ز عشقت بیقراره
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:46
دل و جانم ز عشقت بیقراره دو چشم خستهام در انتظاره به آن عهدی که بستم پایدارمی بیا ای عشق من فصل بهاره فروغ قاسمی
-
روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:45
روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان عطرگندم بوی خاک درمزارع می خزیدند ساقهای سبزتاک عشق بود و همزبا نی بین ما دوستی ومهربانی واژه هایی آشنا دشمنی و کینه از د لها جد ا عطرنان تازه صبح تازه ای رامژده می داد برکتی بود در وجود آد می نه سلاحی نه گریزی............. نه هجوم ونه ستیزی خاک وآب وآسمان و ابرها کد خدا ی مهربا...
-
زمانی کنج بازاری، قدم میزد خریداری
یکشنبه 5 اسفند 1403 13:01
زمانی کنج بازاری، قدم میزد خریداری خریداری نمودش او، متاعی را به دیناری کناری منتظر با اخم، میپایید هر راهی به کنجی دید با چشمش، غلامی جفت اغیاری خطابش کرد بیکاری، فلانی میبری باری توانی بار من را ،روی کولت زود بگذاری جوابش داد او آری ،چه باری سهم من داری نهم بر دوش بارت را، کشم سنگین و دشواری تناژی بار بر دوشش و...
-
سرباز سپاه قلب نازت هستم
یکشنبه 5 اسفند 1403 13:00
سرباز سپاه قلب نازت هستم من تشنهی روح دلنوازت هستم بهتر که ز تو دورم و راحت هستم هرچند همیشه در نیازت هستم احسان آریاپور
-
بلای جان و تخریب روح ، زن نادان است
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:59
بلای جان و تخریب روح ، زن نادان است سفیدی موی و سیاهی دندان است هر چه گفتم که هرگز بد نکرده ام به تو ولی نفهمیدن و شک کردن کار رندان است حاتم محمدی
-
بیا باز بشماریم
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:58
بیا باز بشماریم با هم ثانیه ها را نه آهسته تند تند تا تمام شود زندگی نکبتی رفیق آرزوهای سقط شده در زایشگاهی به وسعت تاریخ بیشتر بمانیم که چی رفیق تا ببینیم دوباره پارادوکس ها را ؟؟ مکر و فریب و ریا را ؟؟ نه راه پس ما را نه پیش رفیق کفران نعمت شنیده ای؟؟ ما وارث جهل و خرافه ایم اسیر حرفهای گزافه ایم رفیق نسخه ی ما را...
-
در آینههای زمان، تصویری از خود میبینم
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:56
در آینههای زمان، تصویری از خود میبینم به جای من نفس میکشد وبا درد آشناست در این سکوت سنگین قویتر از همیشه چه بی رحمانه تنهاست و به ناچار قوی چه تلخست زندگی، چه سنگینست بودن وقتی خودت نباشی وجای تو زندگی میکنند در این تنهایی، گاهی شعلهای میدرخشد و هنوز جانی در این سینه میتپد اندک چو شمعی که در باد میرقصد به...
-
من فصلِ پاییز کتاب تو هستم
شنبه 4 اسفند 1403 12:50
من فصلِ پاییز کتاب تو هستم برگهایم زرد، خطوطم خیس هر ورق، عطری از رفتن دارد هر سطر، بادیست که در کوچه پیچید سطر به سطرم، غروبی شکسته هر واژه، اندوهی بیپایان باران به باران مرا خواندی بیآنکه بدانی، پایان ندارم تو صفحهای بودی که برگ خورد من فصلی که ماند، بیکتاب ردِ پایت هنوز بر زمین است اما صدای قدمهایت خاموش...
-
منم در آغوش تو دود شوم.
شنبه 4 اسفند 1403 12:49
چوخ یولاری گُزلدیم گُزلریم یولدا قالدی گویده اوچان گُوگَرچینلری سایدوم اما هیچ بری سنین مکتوبونو گتیرمدی چولرده تک اوز باشوما قالدوم آیلارجا یئل قوالانری سایدیم اونلارداندا سنی سُروشدوم اما هیچ بئری سندن دیمدی چوخ ایلر گئچدی بیردن سنی گوردم ایندی گّل قِیِدَک اوز کندیمیزه سن سودا اُجاقینی قیزیشتر منده سنین قوجاقوندا...
-
تنهایی وسعتی محصور دارد
شنبه 4 اسفند 1403 12:48
تنهایی وسعتی محصور دارد در چند ضلعی نامنتظم به گوشه های گمشده از آرزوها چونان که ناکامی ها با دستانی کوتاه و بلند دست در دست هم برکه ای گود افتاده برای غوطه کردن من ساخته اند مجید ایمن نژاد
-
کنار دریا آنقدر از عشق تو گفتم
شنبه 4 اسفند 1403 12:47
کنار دریا آنقدر از عشق تو گفتم دریا با موجاش به خواب رفت تو ساحل با اینکه نبودی چقدر با تو قدم زدم دکتر محمد کیا
-
بدبیاری را ببین بر صفحه شطرنج خویش
شنبه 4 اسفند 1403 12:47
بدبیاری را ببین بر صفحه شطرنج خویش گشته ام مات رخش از بس که ما را کرده کیش به دریا میزنم فصل به دریا رفتن است گویدم دل از چه میترسی شنا میکن به پیش فروغ قاسمی
-
خواستم ز آن چشمان تو، اسرار حق را رو کنم
جمعه 3 اسفند 1403 12:35
خواستم ز آن چشمان تو، اسرار حق را رو کنم پیوند وصلم را به دوست، نزدیکتر از یک مو کنم خواستم که برچینم زجان،این ظلمت و جور زمان صیقل زنم بر قلب خویش،هر غیر تو جارو کنم خواستم که این طوق مهین،کز سر جهل گردن زدم پاره زموی زلف تو ،کمان آن ابرو کنم خواستم چو فرهاد زمان،تیشه زنم زین کوه نفس از بن و از ریشه کنم،همچو پر یک...
-
شبی باران می آمد
جمعه 3 اسفند 1403 12:34
شبی باران می آمد سایه از سایه لبریز بود سیاهی از سیاهی برگ از عشوه ی گیسویت برای باد حوض از بوسه ی ماهی ناگهان کوکبی رویید از هم آغوشی فلک با ماه خاک بابونه را باردار بود و می رقصید علف،به ساز تکرار رودخانه یک نفر آمد گذر کرد از سیاهی ها و این تکرار سایه ها ولی هرگز ندید چشمان کوکب را محدثه برزگر
-
می بوسم
جمعه 3 اسفند 1403 12:33
می بوسم چشمان درد کشیده ات را ایرانم می دانم... روزی در آغوشت خورشید فوران می کند از قعر تاریکی و قندیل ها آرام آرام فرو می ریزند و همگی سر خواهیم داد شادترین ترانه ی زندگی را. فریبا صادق زاده
-
چقدرمردم اینجا مهربانند!
جمعه 3 اسفند 1403 12:33
چقدرمردم اینجا مهربانند! از راز وناگفته ها آگاه دارند اگردیدند پاپوشی نداری برایت پاپوشِ بجا میسازند اگر دیدن سرت کلاه نداره میگن سرده سرت کلاه میزارند اگر دیدن کلاهت خیلی تنگه کلاه گشادتر روی آنها میذارند اگردیدند هوا گرم شد ه وعالی کلاهت راگرفته، افسوس وآه میذارند چون لباست کهنه هست وپاره وپاره برایت وصله های نابجا...
-
شد سوالی از جواهرها و در یک لحظه عقل
جمعه 3 اسفند 1403 12:32
شد سوالی از جواهرها و در یک لحظه عقل گفت مروارید و الماس و طلا، دُر و عقیق قلب خندید از میان سینه بی تردید گفت گوهری بهتر از آنها میشناسم من، "رفیق" مرصاد رسولی
-
از تاریکی و وهم، شناور زاده شدیم
پنجشنبه 2 اسفند 1403 12:50
از تاریکی و وهم، شناور زاده شدیم بی دست وپا به جهان آورده شدیم بودیم چندی روی زمین به جدال به برزخ وهم دگری افتاده شدیم عبدالمجید پرهیز کار
-
صبح بخیر ای اشتیاق روزهای عاشقی
پنجشنبه 2 اسفند 1403 12:49
صبح بخیر ای اشتیاق روزهای عاشقی نور لبخندت صفای لحظههای عاشقی با تو هر صبح از دل شبها طلوعی تازه است میدمد خورشید از چشمانِ نای عاشقی بوی عطر خاطراتت در دلم گل میکند میتپد در سینهام شوقِ هوای عاشقی هر نفس با یاد تو شیرینتر از رویاست عشق میچکد از هر نگاهم ردّ پای عاشقی بیتو این دنیا غریب و سرد و بیاحساس شد...
-
از دور می آمد
پنجشنبه 2 اسفند 1403 12:49
از دور می آمد در مه غلیظ فرو رفته بود قدمهای آهسته و سنگین داشت تصور میکنم او را می شناسم چند باری با خیالش در زیر باران با هم قدم زده بودیم تصویر سایه ای در هم ریخته اطراف ذهن من پرسه میزند نکند غریبه ای در آغوش شب باشد آری من را گرم میکند حتی اندک خاطره آن شب سرد و بغلی پر از ستاره شبنم زده باورش سخت و دشوار است...
-
رقص
پنجشنبه 2 اسفند 1403 12:48
رقص هذیان میکشم روی اندامم که امشب کوچه دست در گردنم بنبست خواهد شد. کیخسرو آریایی
-
بیچاره منم که امتحانم غم توست
پنجشنبه 2 اسفند 1403 12:47
بیچاره منم که امتحانم غم توست یک ذره که نه تمام جانم غم توست یک ذره ز غم جدا نمیگردد دل داروی دل و درد گرانم غم توست آن درد و غمی که میبرد از یاد و چون کارد زند به استخوانم غم توست هم اشک من و خون دلم از غم توست هم سرخیِ هر دو دیدگانم غم توست چیزی که ز دل ربود و ایمان مرا یک لحظه نمیدهد امانم غم توست پنهان نشده ز...
-
در انتظار مهدی چشمم به در سپید است
چهارشنبه 1 اسفند 1403 12:43
در انتظار مهدی چشمم به در سپید است این انتظار رنگین رنگین کمان امید است گفتی که غیبت او روزی به سر میآید از دیدن جمالش آب در قدح نبید است فروغ قاسمی