-
راه بسته است ازبرف کین
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:03
راه بسته است ازبرف کین پاکدامن سپندارمذ برخیز گام برداروخودبه تعجیل آی ره مانده وبیماراست عمونوروزجان خشکیده لبخندز لب وپریده سیمایش پیروخسته ودرمانده به درمان است خیزای پاکدامن سپندارمذپیش آی تابه فردین نمانده قدمی بیش پیش آی وطبیبی برسان مرهمی بنوشان به کام عمونوروزمان باخبرهستیدمردمان شهرمان رفته عمری شادی وبرکت...
-
دانی از جنس کاغذ بودن یعنی چه
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:02
دانی از جنس کاغذ بودن یعنی چه با تن کاغذی، اسیر آب بودن یعنی چه ما همانیم که شکستیم و هیچ نگفتیم ما همانیم که بریدیم و باز نبریدیم اینک این من و جنگ بین من و آرزوها بمانیم و ببینیم که برد با شماست یا ما... صدیقه برنده گشتی
-
چگونه آسوده زندگی کنم؟
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:01
چگونه آسوده زندگی کنم؟ دگر اعتمادی به وجود شقایق هم نیست! راستش را بگویم، نه تنها به شقایق، بلکه دگر؛ به هیچکس اعتماد ندارم! آن شیشه ی پر از اعتماد، دگر خیلی وقت است، که شکسته است! دنیا برایم تکراری شده، دیگر برایم فرقی ندارد؛ دریا طوفانی باشد یا آرام، آسمان ابری باشد یا آفتابی، و زندگی خوش باشد یا ناخوش! هستی شمشادی
-
اگر از حادثه ی کاج
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:01
اگر از حادثه ی کاج و از زمزمه ی سبز درخت بخواهی عشق را طلوع سبز نگاه تپه را می گویند و گر از سایه ی بید، خواهد گفت: عشق در کاسه ی نور که در آن منظره ی رقص صدای رنگ هاست و گر از درویشی خواهد گفت عشق در دانه ی سیب و در زردی یک گندم نان و گر از من پرسند رنگ آغوش تو را می گویم و نگاهت به سر وقت طلوع من تو را و تو را و تو...
-
در کوچههای سرد و بیصدا،
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:03
در کوچههای سرد و بیصدا، کودکی با پای برهنه، خوابهایش را در دل خاک پنهان کرده، چشمهایش، دریایی از غم و انتظار. دستهای کوچکاش، خسته از کار، هر روز میدود، در پی لقمهای، ولی دنیا، بیرحم و سنگین، به او لبخند نمیزند، تنها میخندد. مادرش با چشمان خسته، در آستانهی در، نشسته، با دستهای پینه بسته، آرزوهایش را به باد...
-
خاطر از مال دنیا بگشوده ام
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:02
خاطر از مال دنیا بگشوده ام تن به سوی خدا سپرده ام نگر این روزگار اندکی نیست ینگر ز عالم مستحق ناله ای نیست افاق و گیتی انترا هست وکسی نیست راستین دم هست که قدری هست یا نیست محمدصدرا لطف الهی
-
در میان جنگل این واژگان بیحیا
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:02
در میان جنگل این واژگان بیحیا نیست لفظی که کنم من وصف رویت، دلربا ماه با اینکه شده ممدوح اشعار همه نزد رویت طفل نوپایی بُوَد، بیدست و پا کاش بودی از رگ گردن به من نزدیکتر بوسهای زن بر رگ گردن، مکن شرم از خدا بوسهی تو راز خوشبختی من باشد ولی دوری از من پیشه کردی، جانِ جان، تا کی جفا؟ دست رد بر من مزن، حال دلم را...
-
شب آمد و دل از غمِ دیرین خبر گرفت
دوشنبه 20 اسفند 1403 13:01
شب آمد و دل از غمِ دیرین خبر گرفت چشمی که خواب رفته، ز هجران شرر گرفت مهتاب، سر نهاده به زانوی ابرِ غم افسرده در سکوتِ شبِ بیسحر گرفت دل را ز دردِ هجر، چه حاصل جز آتشی؟ هر ذره از غبارِ غمش بال و پر گرفت چون شمع، شعلهور شدم از آهِ خویشتن دیگر چه حاجتیست که شب را سحر گرفت؟ چون سایه، ماندهام به دلِ کوچههای درد دوری...
-
روح خسته جان خسته خیره ام به نقطه ای
دوشنبه 20 اسفند 1403 11:03
روح خسته جان خسته خیره ام به نقطه ای نا کجا آباد است و مانده ام در خانه ای بوی عطرت جا مانده روی عکس کهنه روی میز فنجان چای از قبل مانده تازه ای چترمان از اخرین باران مانده خیس هنوز ساز خاک خورده که ایستاده کنار بوفه ای من ردیف کردم تمام قصه های با تو را تا بگویم بعد تو، خشکیدم چون گل پژمرده ای سیده مریم موسوی فر
-
رهگذرم در دورانی بی امید
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:53
رهگذرم در دورانی بی امید رهگذرم و گذراس زندگانی رهگذری خالی ز شادی و احساس رهگذری نا امید ز فردای زندگانی رهگذر خیالبافی بیش نیست رهگذریم که در خیال خود میگذرانم دوران زندگانی گم در پوچی ای ای به نام زندگانی حاصل هوس که خیالات شده معنای زندگی ام در حسرت رهایی ز پوچی درد زندگی در حسرت یک لحظه جرعت خودکشی پاکداد آزادمنش
-
کس نفهمید من چه کشم در فراق
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:52
کس نفهمید من چه کشم در فراق تاب و توانم برید کور شده اشتیاق شوق و صلابت با پای دوان داشتم حال تنم خسته وپای دوان شدچلاق عمری بی حاصل نشستم توبه انتظار چه بس بیهوده بودچومکیدن سماق رفتی وچیزی جز یادت نمانده یادگار جز عطری که زتو پیچیده در این اتاق تنها با تو خو گرفته بوددل دراین دیار حال که تو رفتی با که شود دل ایاق گر...
-
مُغٌنی بزن برتار وجودم زخمه ها باچنگی
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:51
مُغٌنی بزن برتار وجودم زخمه ها باچنگی تا بر آورد از پود نهادم شب ، آهنگی چندان بنواز تا نماند از پود دلم دیگر اثری تا رسد نوای شور بگوش دل های سنگی عبدالمجید پرهیز کار
-
یک نفر هست که بیش از همه می فهمیدم
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:49
یک نفر هست که بیش از همه می فهمیدم چهره ای بود که در آینه ها می دیدم روح او شاید از جنس خداست. کمی ازطعم حقیقت دارد. چشم هایش به گلی خیره شده . درک آن نقطه دور در دل تاریک زمان، زنگ آغاز قراریست که شاید برود.. یک نفر گرمی دستان تو را می خواهد. قصه ای هست که پایان تو را می خواهد. خون من ترکیبی است..حاصل از نقطه آغاز...
-
حالا که ندارمت،
یکشنبه 19 اسفند 1403 12:48
حالا که ندارمت، جهان، مرثیهای بیآغاز و پایان است، گویی خلقت از همان لحظه به خطا رفت، که تو را از دندهی تقدیر جدا کردند. حالا که ندارمت، میان بودن و نبودن، مرزی نیست جز هزارتوی فلسفهای تلخ، که هزار بار مرا به تو میرساند و هزار بار تو را از من میگیرد. حالا که ندارمت، اندیشیدن، جنایتیست که تیشه بر ریشهام میزند....
-
تو را در صدف امن خویش
شنبه 18 اسفند 1403 13:01
تو را در صدف امن خویش جای دادم تا بمانی بهر خویش صیادان زیادی چنگ زدند تا بدزدند تو را از بهر خویش مروارید دلم بی قیمت است تاجران قیمت گذارند روی خویش من خودم را در کف دریا نهان می کنم تا حفظ باشی بهر خویش تو خیال کردی که آزارم تو را می گذشتم ز خود از بهر خویش عاقبت صیاد طمع خواهد بَرَد از برای تو مرا از بهر خویش با...
-
شکن شکن
شنبه 18 اسفند 1403 13:00
شکن شکن نخوت اهرمن چون که شکستی یقینی شوی خاک جمع انجمن شکن شکن تا پند بگیری از قلم تا به یقین شکسته شد جمع شد این همه دمن شکن شکن تا نبرد قلب تورا به تاراج باغ و چمن شکن شکن من به یقین زلف کنم خاک سری کوی دوستان مشک شوی مشک ختن شکن شکن تا بروی به جمع نور ز خلوت نگار من شکن شکن تا نشوی مست به من شکن شکن تا بشوی خدا من...
-
عمر میگذرد شتابان
شنبه 18 اسفند 1403 13:00
عمر میگذرد شتابان ما در غفلت زمانه پیمانه لبریز شده ما در پی جام دگر نگاه خیره مانده به دور ما در افسون یک نظر دیگر سبوی عاشقی بشکست ز ناله غریبی عاشق ما در افسوس یک جام لب لعل نکته به خواهش یک نیاز ما اندر خم یک کوچه ایم خواب به دنبال یک ابد ما در جستجوی رویای شیرین بگفتا که برخیز وقت رحیل است ما بدنبال سفر هفت شهر...
-
میخواهم وقتی آمدی
شنبه 18 اسفند 1403 12:59
میخواهم وقتی آمدی هدیه دهم به تو گل سرخ همیشگی را و بگویم پژمرده نمیشوی در خاطرم در زیر آسمان خیالم هرروز پرسه میزنی بربلندای شعرم هستی بربام احساسم نشسته ای آغوش گسترده ام برایت زودتر سفر کن به دلم. مرجان احمدی
-
به ظاهر با خدا و مومن هستیم
شنبه 18 اسفند 1403 12:59
به ظاهر با خدا و مومن هستیم ولی در اصل ما یک خائن هستیم عبادت میکنیم و همچون ابلیس برای خلق ما بد باطن هستیم چُنان تسبیح گردانیم و از دل مثاله کائنان فرعون هستیم بوقتِ تنگ دستیِ عزیزان نزول خواری بظاهر ضامن هستیم برای آن گرفتاران بیمار نه درمان بلکه دردی مزمن هستیم به نزد هموطن در کوی غربت نه امیدی که خود اهریمن هستیم...
-
ای دل، چه میکنی تو در این کنجِ غمفزا؟
جمعه 17 اسفند 1403 13:09
ای دل، چه میکنی تو در این کنجِ غمفزا؟ برخیز و چاره کن تو این دردِ بیدوا هر دم زِ هجرِ یارم، آتش به جان من کی میرسد به گوشِ دلدار، این صدا؟ دردا که دور ماندم از آن رویِ چون قمر تا کی زِ دوریاش فغانم، تا کجا؟ چون نی، نوایِ هجران، هر دم زِ دل کشم ای وای، اگر نیاید دیگر، آن صبا یادش، چو شمعی روشن، در قلبِ من بماند تا...
-
پای بیرون منه از دامنِ خویش
جمعه 17 اسفند 1403 13:08
پای بیرون منه از دامنِ خویش چَشم عصیان کُنَد آن مذهب و کیش چَند در بَند کنی از زلف و به تار ؟ نیک، افزون شَوَد از صَدصَد و بیش روی در روی چه نِهی با مَهِ بَدر ؟ روی چون موی ؛ سَر و تَن خَم شد و ریش ! تیرِ مژگان زَنَم ای رَهزَنِ جان نوش باد آن همه را ناوَک و نیش دام بر پای منه ای لیلیِ چَشم کاین مجنون ؛ که نِه پَس...
-
آسمان ابری
جمعه 17 اسفند 1403 13:07
آسمان ابری تنهایی خیال گوشهی خیالت و بادها صبحی ناصاف اما صادق صدای تو شنیدن دارد و ماهیگیر پیر تور و صندوق شکستهی نگاهش و قلابی گذشتهای که آویزان گذشتن از تلاطم و خستگی چهقدر این دریدگی آبها! و بلقیس قلابی به دریا رفتن قلابی واگشتن و بلقیس آینهای هزارتکه ماهیگیری که لذت لحظات بیماهی را لبخندی بر لب کرانه...
-
خورشید شو و به شهرِ شب ولوله کن
جمعه 17 اسفند 1403 13:07
خورشید شو و به شهرِ شب ولوله کن تا عـــابـــرِ دل گـــرم شوم هلهله کن هـــر آن چه که رفته بر نگشته حالا در گــوش بـهـار از زمستان گله کن نیلوفر_سلیمانی
-
روز و شب در پی هم در گذرند
جمعه 17 اسفند 1403 13:06
روز و شب در پی هم در گذرند منم اینجا به اُمیدی که تو میایی باز مینشینم چو گدایان به نیاز چشم دوزم به رهت دلبر ناز با خیال تو شوم هم آواز مُرغ دلم را بدهم گاه بگاه در تمنّای تو هر سو پرواز باز تنهایم و بر لب همه آه چشم خود دوخته بر عکس تو ای ناز نگاه شاهدم زُهره و ماه سر شب تا به پگاه رحیم سینایی
-
چشم هایم خون دل را میچکاند در خودم
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:54
چشم هایم خون دل را میچکاند در خودم سینه ام سوز نفس را میرهاند درخودم پشت پلکم پرده ی ماتم سرای هستی است نای من سوگ زمان را باز خواند در خودم بر لب ویرانه ی دل میزند فریاد غم جغد های شوم شب را می پراند درخودم هر چه عشمت پا بگیرد حسرت من بیشتر آفتابت سایه ام را میکشاند در خودم نزد من بنشین مگر شوق تماشایت دمی روح حیران...
-
مدتیست که شعری افکارم را پریشان نمیکند
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:54
مدتیست که شعری افکارم را پریشان نمیکند چه خوش بودهام با این پریشانی بازی من با امواج خروشان بود پس چه به باشد این دریا، همیشه طوفانی به ابر التماس میکنم تا که زند صائقهای به آتش کشد کاهدان خیالم را باشد دوباره بپرد، آن ققنوس طلایی باغبان پیر به من میگوید: گر تو را جوش است، قلم و لوح کافیست با تیشه بر سنگ، نمیآید...
-
سلام بر اشکی که در انتظار
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:53
سلام بر اشکی که در انتظار آغوش گونه هاست سلام بر دلی که سال هاست به ستم زنده است از تو به کجا شکوه برم داور تویی محکوم محکمه تو منم نگاهم را در محراب چشمانت پیدا کن تا از مروارید نگاهت با عابدان سجده کنم شاید سپیدی موی ژولیده ام راز قصه بگشاید وباور کنی که دلم برای تو می تپد.... محمود علایی منش
-
هرگز مرا به خاطرات تو راه نیست
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:52
هرگز مرا به خاطرات تو راه نیست زیرا که خاطرات قتل گاه خنده هاست و من به لبخنده تو متصل نبوده ام که اشک تو مرا در خود اسیر داشت رنج عجیبیست در شوره زار دل درمیان بارش اشک ها و گریه ها مرحم بر این زخم کهنه ام نبند زیرا که تکیه گاه من این زخم هاست سوزش و خارش عجیبیست در درون من گوی که با قدم های تو این درد آشناست تیک تاک...
-
آنکه نقش عشق را بر پرده ی ایمان کشید
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:51
آنکه نقش عشق را بر پرده ی ایمان کشید رفتن ِ پروانه را از پیله ی انسان کشید در نهاد هر بشر از ذات خود نوری دمید نطفه های مختلط از مرد و زن را آفرید آن خدایی که بشر را ساخت از خاک بهشت راز خلقت را چنین در سوره ی انسان نوشت در مسیر آزمودن ، زندگی در حرکت است چشم و گوش تو چراغ ِ کوره راه ظلمت است با طلوع دین حقیقت را...
-
اگر آنی همه روی تو ببینند شیطان چه کند ؟
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:25
اگر آنی همه روی تو ببینند شیطان چه کند ؟ چو دوند به سوی دیدار وز باد دامان چه کند ؟ برپا بشود گرد تو افشان در باغ و گلستان از غنچه که وارسته به گلزار گلدان چه کند ؟ رضا فریدونی