-
دوستانم همه ماهند، از این بهتر چه
یکشنبه 24 فروردین 1404 10:16
دوستانم همه ماهند، از این بهتر چه گوهر تاج و کلاهند، از این بهتر چه مثل یک پنجره تا مشرق زیبایی ها نور خورشید نگاهند، از این بهتر چه آخر دوستی و عاشقی و یکرنگی کشته و مرده تباهند، از این بهتر چه شانه در شانه چنان باد به هنگام سفر همقدم تا ته راهند، از این بهتر چه بیم دیجوری شب نیست که یاران رفیق بهتر از صبح پگاهند، از...
-
به نوشته ای گذشت از من عاشق و نشان داد
یکشنبه 24 فروردین 1404 10:15
به نوشته ای گذشت از من عاشق و نشان داد که بهای عشق گاهی به نوشته ای توان داد سر همرهی ندارد به منش که مبتلایم به دو چشم بی قرارم غم و رنج بیکران داد ز جفای او که هرگز نتوانمش شکایت به که گویم از جفایی که گلی به باغبان داد نکند گلایه دردی ز دلم دوا ولیکن غزلی سرودم از دل که به جان خسته جان داد به خدا که تار مویش ندهم...
-
شیعه فقط شیعه مولا بود
یکشنبه 24 فروردین 1404 10:15
شیعه فقط شیعه مولا بود علی فقط ساقی مستان بود عشق علی عشق محمد بود جان علی جان محمد بود عدل علی عدل خداوند بود دست علی دست خداوند بود سیف علی سیف خداوند بود حب علی حب خداوند بود هر که ملازم به علی جان بود رسته از این فتنه دنیا بود حسین محمود
-
خود نماندی که نشانت بدهم قدرت عشق
یکشنبه 24 فروردین 1404 10:14
خود نماندی که نشانت بدهم قدرت عشق رفتی و با تو نماند آن همه حسرتِ عشق شعله بودی، به دلم ریختی آتش اما خاکستر شد همهی خاطره در محنت عشق چشم در راهت ماندم که بیایی روزی رفتی و رفت دگر فرصت و نعمت عشق ماه بودی، به شب خستهی من تابیدی بعدِ تو تار شد آیینه ز ظلمت عشق عاقبت بخت مرا باد پریشان کردهست تو نماندی که ببینی ثمر...
-
الفــتــی باش که در حیــطه ی دل جا دارد
شنبه 23 فروردین 1404 13:35
الفــتــی باش که در حیــطه ی دل جا دارد مثـل آن لحـــظه که در خاطــــر ما می آید در سر انگشت نگاهـــم خبری در راهست آه از آن نقـــطـه که در باب فنــا مــــی آید لمس پنهان شدن ازهجمه ی این بی خوابی که سراسر همــه جا سر به خـــــطا می آید بغـــض و انــدوه مرا واهمـــه ای می بلعد گـــام سنگیـــن نفـــس در همـــه جا می...
-
هیچ وقت پای دوست داشتنت نبودی
شنبه 23 فروردین 1404 13:32
هیچ وقت پای دوست داشتنت نبودی اینو فقط من نمیگم شنبه ها هم می دونند!.!... دکتر محمد کیا
-
و شبی از شب ها
شنبه 23 فروردین 1404 13:31
و شبی از شب ها عطر لبخند تو در چشم تماشا گل کرد غنچه ای بی خبر از خواب پرید زهره از جام افق خنده بر لب می زد چشمک ریز ستاره ها از دامن آسمان می بارید و آوای نیایشی تا سینه کش کوه های بلندی می رفت چشم های خیس دشت سرشار از خواب تازه گل ها آرام شب این پنجره ها از حرمت چشمان تو دور و هوای یکرنگی و عشق به موسیقی شاد لحظه...
-
گرۀ سبزه کجا و گرۀ بندقبای او کجا؟
شنبه 23 فروردین 1404 13:30
گرۀ سبزه کجا و گرۀ بندقبای او کجا؟ گره بر پای دل و... بغض گلو تا ناکجا گله ای از گره ها نیست ای خدا ! از پیچ و تاب گره ها گره از ابروی یارم بگشا امیرعلی مهدی پور
-
گاه حرفی برای گفتن
شنبه 23 فروردین 1404 13:28
گاه حرفی برای گفتن دستی برای فشردن چشمی برای دیدن راهی برای رسیدن نیست ...! سکوت آخرین حرف گفتنی ست . محمود رضا فقیه نصیری
-
چه خوش است کنار یاربه سمن نشسته باشی
جمعه 22 فروردین 1404 14:00
چه خوش است کنار یاربه سمن نشسته باشی خوشتر انکه بهر دیدار تو ز جان گذشته باشی چه خوش است که می خوری و یار ساقی تو خوشترآنکه پیک بعدی توگم زخودنگشته باشی چه خوش است صدای باران به چمن وباغزاران خوشتر انکه بشوید نفس بدی که آغشته باشی چه خوش است پدر بخندد ازته دل وبه شادی خوشتر آنکه خاک پای آن مادر چو فرشته باشی چه خوش...
-
عمری که نه سیاه و نه سفید است نه یک سان
جمعه 22 فروردین 1404 13:59
عمری که نه سیاه و نه سفید است نه یک سان تقدیر و یا خود که زند رنگ بر ایوان گر عینک آبی است ببینی همه دریا از منظر شب بین سیاه است و غمستان دنیای کویر است که به دستان سحاب است از ماهی دریا که بپرسد غم باران یک عمر به دنبال همایی که نشیند دنیای سعادت تو خودی مرکز کیهان بسیار که در راه طلب جان به فشاندند چون وعده ی خوش...
-
بیبرو وبرگرد و فوری بی کلک می خواهمت
جمعه 22 فروردین 1404 13:59
بیبرو وبرگرد و فوری بی کلک می خواهمت بسکه والارتبه هستی بی محک می خواهمت آسمان آبی چشمت که واشد با نسیم مثل گلبرگی به بال شاپرک می خواهمت هرچه از من رو بگیری بیشتر دل میبری بیش از این ها دلربای بانمک می خواهمت می نمایی چون اجابت خواهش قلب مرا روز وشب مثل همیشه قاصدک می خواهمت حد ندارد خواستن هایم ولی چون بچه ها از...
-
در باران، دیداری شگفت انگیز بود
جمعه 22 فروردین 1404 13:58
در باران، دیداری شگفت انگیز بود، چشم در چشم تو، دنیایی دیگر بود. قطرهها میرقصیدند، بر گونههای تو، گویا عشقی در آن لحظه، پدیدار بود. لبخندت، مثل خورشید، درخشید آن روز، در آسمان دلم، چون ماه، منادی بود. دستانت را به دستم، سپردی در آن دم، و حس آرامشی، وصف ناپذیر بود. عطر باران و تو، آمیخته بود در من، شوقی در جان من،...
-
در فکر بودم که گربه مگر میشود کاغذی.
جمعه 22 فروردین 1404 13:58
در فکر بودم که گربه مگر میشود کاغذی. در فکر بودم که چه معنا ست این گربه کاغذی. در فکر بودم که حال اگر درست باشد این گربه کاغذی. تکلیف ما در چیست در گربه ای یا در کاغذی؟ به دوستی گفتم چرا اینگونه معنی ایجاب کردن؟ به دوستم گفتم چرا تردید در این معنی ایجاد کردن؟ حال به خود گفتم چگونه ایجاد شد این گربه ای در کاغذی؟ دوستم...
-
ای ساقیا می پر بکن دردی هویدا می رسد
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:05
ای ساقیا می پر بکن دردی هویدا می رسد جامی بده زان سم به من وقتی که شیدامی رسد تا من رخت را دیده ام در خون خود غلتیده ام از رنج تو رنجیده ام هی ناشکیبا می رسد تا از نگاهت دل برم گفتی که من روی سرم با من نگو یک پیکرم از سر به تا پا می رسد آبی به من ده از دلت جامی به من ده از لبت گیلاس روی آن رخت کی ناتوانا می رسد؟ آماج...
-
باران آمده....
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:04
باران آمده.... و در هر قطره اش تو را بر صحرای خاطرم می بارد من خیس توام آنقدر که تو چکه چکه از من بر زمین دلتنگی میچکی! رقیه زبردستی
-
مثل عقربه های ثانیه شمار
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:03
مثل عقربه های ثانیه شمار دور نشو از من مثل صدای تیک تاک ساعت با آرامش دوسِت دارم مثل عقربه های ساعت شمار دیر به دیر نگو دوسِت دارم بخدا دیره بخدا دیره قسم به عقربه ثانیه شمار دکتر محمد کیا
-
گفته بودم بروی جان به لب میآید
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:03
گفته بودم بروی جان به لب میآید قصّهی زندگیام بی تو به سر میآید گفته بودم همه شب دست به دعای فرجم چون که روی گل تو سخت به در میآید گشتهام کور چو یعقوب زِ هجران پسر عاقبت پیرهن یوسف، به وطن میآید عشق در راه درست همچو نهالی بیبرگ ماحَصَل میوهی شیرین به ثمر میآید دیده گریان همه شب، اشک چو باران بهار غُصه کن که...
-
صدهزاران گل به بستان و گلستان مست بود
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:02
صدهزاران گل به بستان و گلستان مست بود هر هزاری ،گل به دست و گل هزارش دست بود گل هــزاران بـود و بلبل هم هزاران در کنار خـالق آنـجــا لایـق گفـتار نــاز شست بود گلـهزار و گـل هــزارو عنـدلیـبان در هـزار این هزار اندر هزار ،اندوه را بن بست بود زاغـکی از ره رســید و وارد آن بـــاغ عشق مدعـی سـرمــدی آن سـارق تردســت بود...
-
اگر آن ماه عالمتاب به لب آرد سخن با من
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:11
اگر آن ماه عالمتاب به لب آرد سخن با من ببخشم هر چه دارم را، زمین و آسمان با من نه زر خواهم، نه گوهر را، نه تاج و تخت شاهی را که خال اوست فرمانروای این جهان با من به زلفش شب، به چشمانش سپیدهرنگ میگیرد به بویش گل شکوفا شد، به یادش هر زمان با من جهان از جلوهاش پرنور، مه و خورشید حیرانند که میسوزد چو آتش دل، غم و آه و...
-
ز داغ هجر یار، دیده چون باران شده
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:10
ز داغ هجر یار، دیده چون باران شده به هر سو نالهام در باد سرگردان شده چو طایر بینوایی در قفس مانم کنون که بالم بسته و جانم ز غم زندان شده شب تارم ز دوری چون قیامت بیفروغ رخم از اشک چون آیینهای باران شده به باغ خاطر من، عطر او بود و نسیم کنون بیعطر او، گلزار من ویران شده شراب هجر او در جام دل افکندهاند ز مستی،...
-
ازتمام بودنی ها توبامن باش
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:08
ازتمام بودنی ها توبامن باش مرا کافی ست دیگرنمی خواهم سیدحسن نبی پور
-
حالم خوب است
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:07
حالم خوب است اما با تو بهتر می شوم بادیدنت ضربان قلبم تندترمی شود با تو احساس عجیبی دارم واژه هایم شکوفه باران می شوند گل می دهند شعرهایم عطر آغوشت را می گیرد ومن عطرآگین می شوم دربهارآغوشت سیدحسن نبی پور
-
به انتظارظهورت نشسته ام
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:06
به انتظارظهورت نشسته ام چشم دوخته ام به قاصدک ، کی خواهدآمد مژده آمدنت رادربهاران نوید دهد چشمانم تشنه ی دیدارت چون گلهای بهاری تشنه ی باران سیدحسن نبی پور
-
تو تنها مردمان چشمان منی
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:35
تو تنها مردمان چشمان منی که در وسعت نگاهت جهان رنگ میبازد خورشید دزدانه از پلکهایت طلوع میکند و ماه میان سایههایت به خواب میرود تو همان رؤیای زندهای که شبها در میان واژههایم پرسه میزند تنها مردمان چشمان منی که در سرزمینت هیچ غریبهای راه ندارد فیروزه سمیعی
-
از خدا بخواه ،آنچه می خواهی
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:35
از خدا بخواه ،آنچه می خواهی رهروی نما ،تا که راه پیمایی از میان قلب و دیده واحساس با خدا بمان ،بمان که می مانی سالک اررود بدر زراه درست اونشان می دهد راه وچاه دنیایی من نشسته ام سال ها رو به خدا او ومن شب وروز و راز پنهانی باز کن دو دیده ات که بنماید آنچه اوداند و تو نادانی زندگی همین است عزیز دلم اعتماد کن به او...
-
گل می دهد به قلبم سودای آشنایی
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:33
گل می دهد به قلبم سودای آشنایی محبوب دلربایم با من بگو کجایی؟ آگه شوم ز یادت آنگه کنی نگاهم ساعت نمی توان گفت از موسم جدایی با من بگو ز مهرت غافل مشو ز یادم صد گوش جان سپردم از تو رسد صدایی از بوی موی مستی گاهی دهم به دستی از مُلک جاه و هستی لطف شب و ندایی صد قافیه ببندم صد شور جان دهد دم صد آیینه شکستم تصویر جان...
-
چگونه شکستی دل همچو آینه ام را
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:31
چگونه شکستی دل همچو آینه ام را حال چه میکنی این دل پر کینه ام را بریدی پیوند وچیدی تمام بال وپرم پس من به که گویم بغض سینه ام را جوانکی بودم شادو خرم مملو از غرور شکستی یکجا تمام غرورو هیمنه ام را سمیه کاوندی دلربا
-
یکی از دلربای با دلبری هی ناز میکرد
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:30
یکی از دلربای با دلبری هی ناز میکرد با چشمکی بی پروا دلی را باز میکرد یکی هی قهر بود و دائما هی قهر میکرد یکی عشوه کنان عشق دوباره آغاز میکرد حاتم محمدی
-
همجواریم به لطف ایزد منان و تو
دوشنبه 18 فروردین 1404 15:38
همجواریم به لطف ایزد منان و تو بی خبر از این قرابت ؛؛؛ ز من بیخبری در پی دیدار تو گم کرده بودم راه خویش اما باز به لطفت بر سرایت به سر سفره ی تو به امید چیدن گل از بارگه ت حاتم تایی من به شمارش افتاد تپش سینه ی سوخته یکبار دگر حال تویی و کرمت؛؛ منم و چشمی که مانده به دستت و براه به ملامت می کنم یاد من از این روزگار...