-
می دانم که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:24
همی دانم که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد به اندک حادثه گویا، دلم یک باره می لرزد دلم از دست این دنیا گلایه ها به سـر دارد جهان برکام ما زهر وخوشی از بهر ما پر زد اجل راگوییش پیش آ،که مارا عزم رفتن باد چنان افسرده گردیده ، شرر از تن بر انگیزد خدایا طاقتم طاقست و فرصت ها دگر اندک ز این زندان رهایم ساز و که با زندان نمی...
-
اگـر خـواهـی سعــادت را بـه عقبـا
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:24
اگـر خـواهـی سعــادت را بـه عقبـا نما باطن چنان چون ظاهرت هست حضــورِ قلـب خـواهـی در نمـازت بخــوان گـویـا نمــازِ آخـرت هست سلیمان ابوالقاسمی
-
مانده بر روی تنم یکسره آواری سخت
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:23
مانده بر روی تنم یکسره آواری سخت در نبودت منم و حسرت دیداری سخت بی تو زخمی شدم و خون ز دلم میبارد میکُشد قلب مرا خنجر پیکاری سخت باز هم قصهی اندوه تو در شعر من است ساخت در زندگیام عشق تو آثاری سخت شاعرت یکسره در آتش این دوری سوخت وای... آورده به من داغ تو آزاری سخت روز و شب بی تو جهانی متلاشی دارم ریخت بر روی سرم...
-
با نماز هر پرنده صبحگاهان بر درخت
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:22
با نماز هر پرنده صبحگاهان بر درخت بار می بندد سیاهی از دل ما نیز رخت مثل هر غنچه که تاج گل نهد بر سر صبوح تاج بر سر می نهم هر صبحگاهان روی تخت من که هستم پادشاه ملک و نفس خویشتن با نبوغ عقل سلطانم به ملک تاج و تخت با دلی سرشار از شکر و سپاس و معرفت می نشانم من هما را روی شانه نیکبخت (سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت...
-
من ندیده این دل و جان را سرایت میکنم
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:05
من ندیده این دل و جان را سرایت میکنم بی گمان با دیدنت عالم فدایت می کنم سالها چشمان من در انتظار روی توست سن و سالم رفته ، باز اما صدایت می کنم دل چو نام تو میاید، مست و حیران می شود عشق را بر تخت شاهی من هدایت می کنم هر کجا هستم بدان ،یادت به همراه من است حاضری! احساس با حال و هوایت میکنم کم شدیم اما بدان تا آخرین...
-
گوهر این دل ویرانه ی ناچیز، نرو
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:04
گوهر این دل ویرانه ی ناچیز، نرو نقطه ی قوت این شهر غم انگیز، نرو شده لبریز غم و فاصله و شور، دلم دست کم، خنده به لب، وسوسه آمیز نرو قسمت می دهم ای ماه مسافر که به قهر از شب حادثه و جاده بپرهیز نرو حال تو ناخوش و ناخوشتر از آن حال من است نرو از شانه من، یاس دلاویز نرو درد دوری به یقین، می کشدم، می کشدت زهر از کاسه ی...
-
گویی که دگر یار نیستی
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:03
گویی که دگر یار نیستی بر درد و غمم دوا نیستی ای درد تو بر روح و جانم من یار قدیمی و خزانم بر سینه من زدی کلامت ای عشق پاک من حلالت من یار تو بودم تو اما بر سینه بماند این معما! شاید ز من خطا دیدی؟! یا و ز بر من جفا دیدی؟! آخر مگر خطا چه کردم؟! بر یار خودم جفا چه کردم؟! باشد که روم ز پیشت ای یار یاری برسان دگر به اغیار...
-
خنده های تو ترانه
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:02
خنده های تو ترانه چشمانت کندوی عسل در کلامت شعر نو روی لبهایت غزل گامهایت رقص باران بر خاک تشنهی دشت لبخندت آبشار شوق که از دل چشمه گذشت صدایت زمزمه ی عشق نوازشگری از جنس نسیم بوسه هایت شکل گل همچون گلستانی عظیم دستانت ناز و مخمل عطر نفسهایت گلاب آغوش تو آتشفشان هر نگاهت جامی شراب موهایت موج دریا عطر پیراهنت یاس با...
-
بهر تماشای رخت، دیده به هر سو روان
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:01
بهر تماشای رخت، دیده به هر سو روان تا که مگر پرتوی، رسد زآن رخ عیان ای که جمالت بود، رونق باغ بهار وز نفحاتت وزد، بوی گل اندر جهان سرو خرامان ز تو، قامت خود وام کرد ماه فلک چهره را، دزدد از آن آستان عقل ز سودای تو، گشته پریشان و مست جان ز تمنای تو، کرده هوای جنان در غم عشقت مرا، نیست غم سرنوشت زان که بود وصل تو، مرهم...
-
به گوش کودک زمان روایتی نرسید
شنبه 11 اسفند 1403 12:55
به گوش کودک زمان روایتی نرسید ز. راوی هزار و یک شب حکایتی نرسید به روز حادثه افتاد نقش خیال بر چشمان که چشم به هم نیامد و کرامتی نرسید به سوگ صبح نشست شفق ز آن صورت برای سوشون بامدادان تعزیتی نرسید چگونه شد که در مقام رستم دستان برای زخم فرزند شفاعتی نرسید بیار از دلشدگان خبری بر فرهاد که از سرای خسرو و شیرین عبارتی...
-
در بند عشق
شنبه 11 اسفند 1403 12:54
در بند عشق خود اکسیر رهایی ست آرامش شب مرهون نفس معشوق در کرشمه شب است بدانید روح زندگی هر لحظه عاشقی ست در پی سبوی عاشقی طرب بگشا ز لب یار که چاره کند درد هجران برو ای تنهایی شبگرد که نور فشاند در ره تو آن طره ی مشک افشان زندان دل چه تاریک است محبوس عاشق در طی نظر است که زنجیر بر تن زند که این بند در عشق چه دوران...
-
ماییم و شمایید و یک هزار سنگ خطاب
شنبه 11 اسفند 1403 12:53
ماییم و شمایید و یک هزار سنگ خطاب ماییم و شمایید و یک هزار تنگ شراب رفتند همه و جان من تنهای تنها مانده ماییم و شمایید و این همه رنج و عذاب چون بر ما گذرد لحظه های تلخی عمر ماییم و شمایید یک مثل قاب لعاب خسته تن خود به آب زندگی بخشیدیم ماییم و شمایید و این همه بیدار به خواب این کوزه دنیا که صد پشییز قیمت بود ماییم و...
-
دریای محبتت شور شرف دارد
شنبه 11 اسفند 1403 12:52
دریای محبتت شور شرف دارد از بس که گلی،گل هم پیش تو کم دارد ! دریا دلیت حرف ،سخن دارد لبخند قشنگت ارزش دیدن دارد یک قلب اینجاست؟ که بخاطرت میل به تپیدن دارد. مجید کاظمی زاهد
-
مپرس از من که من اندر چه حالم
شنبه 11 اسفند 1403 12:52
مپرس از من که من اندر چه حالم چنان گنجشککی بیپرو بالم شبا گریه کنم روزا بسوزم بسوزم از غمت هر دم بنالم چه میدانی که بی تو جان جانان مرا عمری نمانده در زوالم اگر باز آمدی و من نبودم ببخشا بر من و هم کن حلالم فروغ قاسمی
-
از آن دور خبر داری ؟
جمعه 10 اسفند 1403 12:49
از آن دور خبر داری ؟ آن انتها پشت آن کوه بلند ته شن زار ها گندم ها را باد می رقصاند آن دور تر ها گویی خبری از ترس سنجاب از مرگ نیست آن دور تر ها انگار شاپرک شانه میکند روی شاخه ی درختان سنوبر موهایش را آن دور تر ها انگار ایستاده است... کسی منتظر همیشه جغرافیا 20 بودم الا زمانی که مکانت را نمیدانستم و نمیدانستم آن...
-
عصر بود؛
جمعه 10 اسفند 1403 12:48
عصر بود؛ باران می بارید، منبودم و تنهایی! صدای باران روحم را، جلا میداد قطره های نقره ای باران، روی شیشه، روی برگ ها، و روی گلها، نقش بسته بود! عطر خاکِ خیس به مشامم می رسید غرق در رویا بودم، می اندیشیدم، به روز ها، به ساعت ها، و ثانیه ها! می اندیشیدم؛ به معبود، به خلقت، و به نعمت! باران؛ گرد و غبار ها را شست، به...
-
چه میپرسی چرا این است چرا آن
جمعه 10 اسفند 1403 12:47
چه میپرسی چرا این است چرا آن تو خود هم اینی و هم آن پسر جان بگو با خود که امروزت چه کردی که باشد هر خودی هم این و هم آن فروغ قاسمی
-
ای یارِ دور از من، ای ماهِ شبستانم
جمعه 10 اسفند 1403 12:46
ای یارِ دور از من، ای ماهِ شبستانم در قلبِ من روشن، همواره تو مهمانم دوری ولی در دل، نزدیکی و میبینم چشمانِ پر از مهرت، در این شبِ طوفانم راهیست میانِ ما، کوهیست ز غم اما عشقِ تو بُوَد آتش، در سینهی سوزانم هر لحظه به یادتو، دل میتپد بی تاب تا کی رسد آن روزی ، کز وصلِ تو شادانم یکشب به خیالت، در خواب فرو رفتم تا...
-
زقاب پنجره یک دم حذر کن
جمعه 10 اسفند 1403 12:45
زقاب پنجره یک دم حذر کن شب یلدا از این کوچه گذر کن مرا قسمت شده این کوخ بی در تو از کاخت به کوخ من نظر کن فروغ قاسمی
-
آنقدر مست شرابم که مرا
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:50
آنقدر مست شرابم که مرا نکند هیچ می پستی خمار از کالبد پوستین بیرون شدهام در آب و آتش چو مجنون شدهام بر سر کوی گهی رقصانم در آغوش باد همی نالانم با ابر سفر میکنم تا به دور با ستاره همنشین روزهای خوب با ماه گفتگوی فاضلی دارم این میان از همه عاشقیها میدهد بر من نشان دیده بر رخسار خورشید میکنم ای کهنه معشوق گلهای...
-
خشمم غلیان میکند
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:49
خشمم غلیان میکند بر زمانهای که زخم است، بر حقیقتی که سالها سنگینیاش را بر شانههایمان افکنده است، اما ما خم نشدهایم، چون درختی که تبرها را با صدای شکستن استخوانش شنیده، چون دیواری که ترکها را در خود نگه داشته، اما فرو نریخته است. ریشه در تاریکی، شاخه در طوفان، و سایهامان پناه خستگان حقیقت. خشمم جان میگیرد،...
-
رفت و دلم از داغ غمش خانهخراب شد
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:48
رفت و دلم از داغ غمش خانهخراب شد چشمان پر از خواهش من رود سراب شد در اوج شکوفایی این عشق پُر از درد بادی وزید از غم و یکباره شتاب شد زخمی که بر این سینه نشست از تب تردید آخر شرری شد که مرا سخت عذاب شد آن آه نهانی که به لب داشتم آخر، شد شعله و بر پیکر این عشق عتاب شد ما خستهی امید و هراسیم، چه سازیم؟ یعقوب شدیم و غم...
-
از پس عماری کسان برفتم بسیار
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:48
از پس عماری کسان برفتم بسیار می گفت به صد زبان حال ، هوشیار من هم چو شما داشته ام بسیار کسی اکنون می برند مرا. بی کسان وهمیار عبدالمجید پرهیز کار
-
ما مفتخر به عشقیم یاران کنند ملامت
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:47
ما مفتخر به عشقیم یاران کنند ملامت از جور جمع دوریم یارن کنند ملامت گفتیم که از خداییم کردن مرا ندامت ما رسم عشق سازیم یاران کنند ملامت در کوی مست جانان ما را کشند به دارش خم کرده پر که مستیم یاران کنند ملامت ای عاشق جدایی از کوی ما گذر کن افلاک روی بیاییم یاران کنند ملامت ای ابر خوب رویان بر اسمان چشمت ما را نظر به...
-
ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:55
ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است به هر گوشه ردای عشق، در این آفاق پنهان است به پای دل چو افتادم، گریزان از همه دنیا تو خود خواندی مرا آرام، که جانت نیز نالان است بهاری از نفسهایت، دمید از خاک و آتشها تو بارانی و من خاکم، که مست از بوی باران است چه گویم راز دل با تو؟ که در چشمت هویدا شد سکوت من صدایی شد، که...
-
مه بندان است
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:54
مه بندان است گم شده صورت خورشید ثانیه ها نت نمی دهند بخار نفس ها سردتر از هوا از میان جنگل برف ،پیداست پیشانی دود آلود کلبه ای پیر گفته بودند پشت دریاها شهریست نیست همچنان راه دهلیزهای پیچ در پیچ یخ بندان است شاخه ها سنگین است با طعم تنهایی هوس سفیدی هم یخ بسته می دانی ؟ و شال گردن نارنجی یعنی از این ساقه های ترک بسته...
-
این چه دنیای غریبی است میان من وتو
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:54
این چه دنیای غریبی است میان من وتو شاید از جنس نگاه است جهان من و تو رشک عالم شده آغوش من وقامت تو خون به پاساخته این تیر وکمان من وتو تو وآن گوشه غربت من واین کنج خراب این بلا چیست که افتاده به جان من وتو؟ چنگ انداخته درزلف درختان از درد خسته از سوگ بهار است خزان من وتو گر چه از جنس جهانی متفاوت شده ایم باز دنیای...
-
خامی عشق من و پختگی و منطق تو
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:53
خامی عشق من و پختگی و منطق تو آشپز که دو تا شد، چه شود این آشی! بهاره هفت شایجانی
-
شب هجران تو بارانیام کرد
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:53
شب هجران تو بارانیام کرد نبودت مات و ویرانیام کرد نشد یک دم ز یادت بگذرم من غم عشق تو زندانیام کرد چو مه رفتی و شب تارم افزود غم این قصه قربانیام کرد کجا رفتی که بیتو بیقرارم؟ غم تو خسته و نالانیام کرد به هر سو رو کنم یاد تو آنجاست همین اندوه تو حیرانیام کرد دلم را با غمت آمیختم و آه.. که این عشق تو طوفانیام...
-
در دل خاک، خواب آرامی است
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:31
در دل خاک، خواب آرامی است یاد تو در دلها، زنده و صمیمی است بر سر سنگ، نامت حک شده است داستان عشق و زندگی، در آن خفته است چشمانت، ستارههای آسمان در دل تاریکی، میتابند همچنان هر نسیم، بوی تو را میآورد هر گل، یاد تو را در دل دارد ای کاش در یادها بمانی همیشه در قلبها، عشق تو زنده بماند، بیپایان و بیغمه به یاد تو،...