-
قد کشید از دلِ خاک دانه ی پاک
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:11
قد کشید از دلِ خاک دانه ی پاک جشن خرسندی به پا شد رویِ خاک چشم فِکند بدو ورود دور و بَرش مورچه ای دید که نشسته کمَرش گفت در این وادی پر پیچ و فراخ جای تنگ بود ، نشستی گِل و لاخ با تبسم که ز نیش تلخ تر بود پاسخی گفتا ز ریش سخت تر بود گفت تقلایِ برون داشتی ز خاک دل خوشی ها را سپردی به هلاک وقتی دلبستگی داری تو درون...
-
"شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد"
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:10
"شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد" تک به تک گلبرگهای پرپرم را باد برد ریشه ام در خاک بود و شاخه ام در دست ماه ریشه کن شد ساقه ام ، آن پیکرم را باد برد قطره قطره جام عمرم شد پر از خالی ز عشق مبتلا بر عشق گشتم، ساغرم را باد برد نیم من درگیر عشق و نیم من درگیر غم زور غم چربید و روی دیگرم را باد برد قصه ای شد...
-
چشم وا کردم به رویش جذبه اش ما را گرفت
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:10
چشم وا کردم به رویش جذبه اش ما را گرفت دست بردم لای گیسویش که دستم را گرفت خواستم تازه کنم کامم از آن لب های سرخ تا که یک بوسه گرفتم روح و جانم را گرفت سید مهدی سجادی
-
همواره ای ستاره ی بی آشیان بخند
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:09
همواره ای ستاره ی بی آشیان بخند تا بیکرانه های غم ام بیکران بخند در ازدحام کوچه ی بن بست حسرت ام دیوانه شو عزیز من و بر این جهان بخند یا در خیال مبهمِ من گریه سر بده یا بر بهانه های دل ام، شادمان بخند بازیده ام به قرعه ی عشق ات بیا نفس بر بخت پر تلاطم من ، ناگهان بخند هر شب در استعانت چشمت نشسته ام ای چشم پر چراغ ،...
-
چه بیهوده پای لبخند فریبای تو ماندم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:06
چه بیهوده پای لبخند فریبای تو ماندم و چه آسان قلب یک آینه از برق نگاه تو شکست رد پای سادگی هایم هنوز در حاشیه سرد سکوتم جاری است من ماندم و این زمزمه مبهم تنهایی و عشق من ماندم و کوچه های نمناک خیال گونه های خیس یک باغچه که هر صبح طراوت یاس ها را در چشم های من می کارند تو نیستی و شاخه احساس من چه بیهوده در گرداب درد...
-
برای خرمالوی فصل های گس
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:05
برای خرمالوی فصل های گس دستخط وداع جا گذاشته ام حالا عقربه ها ی نو قابله می شوند پلک زدن های نوزاد را فروغ گودرزی
-
گیسوانش سپید
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:04
گیسوانش سپید به سان دندانِ نو، برفِ کهنه، شعر بامداد. چشمها _تیرهترین جنگل دنیا_ در قلب دو پلک، جا خوش کردهاند. پلکها_آغوش امن زمان_ سنگینی روزها و سالها را همچو کجاوهای نرم پذیرا شدهاند و ثانیهها، در کنج این شاهکار خلقت نم زدهاند. "من" نبود او، "ما" بود جاریتر از خونِ در رگهایمان،...
-
آنچه من از پیچش مو گفتهام،تفسیر توست
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:03
آنچه من از پیچش مو گفتهام،تفسیر توست از نگاه مست و جادو گفتهام،تفسیر توست هند و کشمیر و سمرقند و بخارائی نبود گر غزل از خال هندو گفتهام،تفسیر توست از شب طولانی یلدا اگر دم می زنم یا سیاهی های گیسو گفتهام،تفسیر توست نیست پنهان از خداوند از شما پنهان چرا آنچه از گلهای شب بو گفتهام،تفسیر توست نیستم اهل ریاضتهای صوفی...
-
چندیست رفته ای زخیالم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:02
چندیست رفته ای زخیالم ولی مدام انگار در گیر و دار قاصدکی و هنوز هرزه وشی چسبیدن تو را به ساقه دلیلی نمانده است کفتارتری تو از این حرفها که پر بکشی یک دم بیا و بطری من را بگیر و برو بی خود نخند! سبک تر از آنی که سربکشی من کیش و مات فلسفه در جنگ واژه های عبوث تو... ساده... در پی دیوار کاغذی که در بکشی لبریز کوچ شدم ای...
-
آمدم جان بسپارم به رهت باز نشد
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:01
آمدم جان بسپارم به رهت باز نشد دیده بگشایم و بینم رخ تو باز نشد .قدحی نوش کنم از لب لعل تو نشد .چشم براه تو گشایم همه روز باز نشد من بدرگاه تو چون بسته همه جان و تنم تو خدایی و منم بنده تو بند دلم باز نشد من غافل ز گنه پاک نمودم که به فریاد رسی گنهم بیش بود جاده هموار تو هم باز نشد ره تو راه صراط است منم در گذرت من...
-
بشنو از نی چون که سوزش بیشتر
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:00
بشنو از نی چون که سوزش بیشتر ناله های جان فروزش بیشتر نی بسان قلب یک مجنون بود آه و افسوس و هنوزش بیشتر هیچ سازی بر دلم مرهم نشد زخم های کینه توزش بیشتر نی حکایت می کند از بی کسی از جدایی و رموزش بیشتر عشق آمد در میان، دل واله شد نی زبان شد،شد بروزش بیشتر یاد لیلا آتشی بر جان ما می گدازد شب ز روزش بیشتر سینه تنگ آمد...
-
امشب به دیدنت می آیم اما در خواب
یکشنبه 26 اسفند 1403 11:54
امشب به دیدنت می آیم اما در خواب جرعه جرعه مینوشم از چشمانت شراب ناب گر سحر بیدار شوم نبینم تورا دگر کس نبیند مرا به جز دارو طناب فرهاد رحمن زاده دهخوارقانی
-
مگر پرواز
یکشنبه 26 اسفند 1403 11:53
مگر پرواز همان سقوط در آغوش، آسمان نبود سید ادریس حسینی
-
هر که عشق داشت و عاشق شد انکار کند
شنبه 25 اسفند 1403 12:51
هر که عشق داشت و عاشق شد انکار کند باغبان آن است که در زمستان حیران کند عشق در غم به دادت میرسد ای دوست عشق واقعی آن است که غم را نشاط کند عشق را دریاب و عاشق شو دوست روزگاریست که قدر عشق را بدانی رفیق عشق اگر روزی در رنج باشد میرود روزگار بیهودهست و عشق میرود پس تا عمر داری عشق را دریاب رفیق حدیثه سعیدی
-
از این خیالُ دل سردی، شدم پیر
جمعه 24 اسفند 1403 12:54
از این خیالُ دل سردی، شدم پیر از این دنیای تنهایی شدم سیر ولی تا جانُ دارم همین است تو را من چشم در راهم به زنجیر مهدی کرمی
-
شلیک کن به قلبِ من
جمعه 24 اسفند 1403 12:54
شلیک کن به قلبِ من به همان سرزمینی که پناهگاه خستگی های توست ! با کلماتت آتش بزن به جآنِ من بگذار آغوشم در خود مچاله شود ... آنقدر در این تبعیدگاه ماندهام و اشک ریختهام که خوب و بدم را نمیدانم ! خبری تازه در گوشم میپیچد گویی این روحِ سرگشته قرار است به جسمش برسد ... خبر آمده قرار است جآنِ خسته ام در آغوش تو آرام...
-
شب،
جمعه 24 اسفند 1403 12:52
شب، چون جوهری غلیظ، بر برگهای جهان میچکد، و کوچهها را در زخم تاریکی غوطهور میکند. سایهها در هم میپیچند، مثل رؤیاهای فراموششده، و سکوت، در عمق زمین میلرزد. سرما از استخوانهای تاریخ برمیخیزد، بر پنجرهها میدمد و دستانِ خسته را میپوشاند. ناگهان… در چشمانِ سوختهی ستاره، چیزی فرو میریزد، شاید سکوتی دیگر،...
-
خواب الماس می بینم
جمعه 24 اسفند 1403 12:51
خواب الماس می بینم اگر دیرتر صبح شود یا کسی بیدارم نکند به اندازه ای جمع می کنم که دردهای تو را هم تسکین دهم یا خانه ای بخرم برای قلب تو که بجای مادرت یک عروسک خریده ای خواب الماس می بینم و تمام شب در چشمان من می درخشد رویاها اگر صبح شود و پوست نیندازند تمام دردهای مردم را خواهم خرید و بجای عروسک ها آدم خواهم خواهم...
-
بارالاها من همانم در همان بازار دنیای شما
جمعه 24 اسفند 1403 12:51
بارالاها من همانم در همان بازار دنیای شما من به لطفت زنده ام ای بارالاها یا خدا بارالاها من بدیدم در شبی در جو کنار من بدیدم دزد غافل می برد مالی منال مال مردم خور نباشی در زمانی سرخوشید دزد زیرک عاقبت زندان دزدان را چشید محمدجواد ملکی کاوه
-
زخم میکشم
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:09
زخم میکشم لبخند که به این شهر بگویم رفتنت شوخی بود یک بازی که بازمیگردی حتی برای دادن گلایولی سفید. کیخسرو آریایی
-
در کنج وجودم یک روزنه بودی
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:08
در کنج وجودم یک روزنه بودی بی آنکه بفهمم قلبم را ربودی در نه ماه و اندی،گشتی تارو پودم حتی تو نبودی،من عاشقَت بودم بی تاب حضورت،شبهایم سحر شد با اندیشهی تو ،هر روزم بدر شد در یک روز پاییز ، یک صبح دلاویز با لمس تن تو دنیا شد دل انگیز یک حسی درونم از تو شعله ور شد یک حس مشابه، با هرکه مادر شد با تو این جهانم غرق ماه و...
-
ما همانیم که دست هایمان
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:07
ما همانیم که دست هایمان پر از خطوط راه های رفته است ولی هنوز ناگزیر رفتنیم ما همانیم که قلب هایمان بارها و بارها شکسته است ولی هنوز می تپد درون سینه هایمان. ما همانیم که چشمهایمان را به روی دردهایمان همیشه بسته ایم نه روی دردهای هم.، گام هایمان اگرچه خسته است ، می رویم قلب هایمان اگر شکسته است ، می رویم دست های تو مرا...
-
سخن "عشق"بگویید که مدهوش شوم
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:07
سخن "عشق"بگویید که مدهوش شوم دیوانه و سرمست و فراموش شوم آنچنان غرقِ تمنای وصالش بشوم که همش زنده شوم، مرده شوم،نوش شوم نسرین شریفی
-
آرزوهایم همه بر باد رفت
پنجشنبه 23 اسفند 1403 13:06
آرزوهایم همه بر باد رفت بخت من بختک زده فریاد رفت چوب خشکیده شدم شمشاد رفت برگ سبزم آن بمرد امداد رفت این نگاهم بر زمین افتاد رفت عشق و ایمانم بدید ایجاد رفت من میان مخمثه آزاد رفت یک ورق از زندگی رخ داد رفت زندگی را آن کشید بهزاد رفت مهر آن مانده ز دل صیاد رفت اشک من را آن بدید ناشاد رفت از نگاهم شهد چید همزاد رفت من...
-
دیروز ترا دیدم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 13:02
دیروز ترا دیدم برپشتِ اسب ، بر زینی خواستم شعری بگویم راجع به تو، به جُثه ی روح بزرگت ، شعر وزینی واژه ها ردیف گشتند از بینشان انتخاب میکردم ، تو بیا ! ... تو نَه ! واژه ای را دیدم که به من گفت : تو چه خوش گزینی ! کاش مسئول گزینش میشدی ، آنوقت ، دانشجو، شربت میشد ، روو سینی شعرم را شروع کردم ریزه کاری بود و من حتی...
-
ریشه در خاک تو دارم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 13:01
ریشه در خاک تو دارم بمان تا بچینم میوهی ممنوع تو را. کیخسرو آریایی
-
باز باران کرد
چهارشنبه 22 اسفند 1403 13:00
باز باران کرد دفتر خاطراتمان را باز. مهدی نیک نفس
-
آخرینبار نهنگی به گل نشسته بودم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 12:59
آخرینبار نهنگی به گل نشسته بودم و از گوشهی چشم به ماسهها نگاه میکردم چشمانم که بسته شد یکی با سطل روی بدنم آب میریخت دیگری میگفت: نهنگهای بریده از گله به ساحل میزنند. هزار سال بعد که بیدار شدم راش کهنسالی بودم که روی تنهام.. نقش نهنگی تنها حک شده بود! داریوش فرزانه
-
در تو ماه آشیان گزیده است
چهارشنبه 22 اسفند 1403 12:58
در تو ماه آشیان گزیده است و وقتی به شکل هلال بر پشت چشمانت و وقتی به شکل قرص کامل بر پهنای صورت مهربانت طلوع می کند ماه، استعمار کرده است تو را مثل جزیره ای در دریاهای دوردست و بی محابا می خندی و با لبخندی به استقلال من پایان می دهی من از حالا تا هر وقت تو بخواهی جزیی از کشور توام زبرا در تو ماه آشیان گزیده است و جهان...
-
در باغ سینه دارم برگ و نوای عشقت
سهشنبه 21 اسفند 1403 13:03
در باغ سینه دارم برگ و نوای عشقت من بودم و نگاهی این ابتدای عشقت شد روز وصل نزدیک بعد از زمان هجران اما دریغ و افسوس از انتهای عشقت یار مهربانم دیدی چگونه آمد طوفان سرد غربت بر آشنای عشقت وقتی شب جدایی ناگه رسید از راه باید وداع میکرد دل با هوای عشقت بی باده نگاهت چون زهر شد زمانه رفتی ز پیشم اما من مبتلای عشقت بر من...