-
در گره زدن سبزهها
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:42
در گره زدن سبزهها عشاق بیتاب، رخ معشوق، سایهای بر آب. سبزهها زمزمه کردند رویاهایی را که روزی حقیقت شوند. سیدحسن نبی پور
-
من به تماشای تو نشسته ام
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:41
من به تماشای تو نشسته ام تو به تماشای دیگری دنیا پر شده از تماشاچی. سعید غلامی
-
اقیانوس آرام خیالم
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:41
اقیانوس آرام خیالم باامواج خاطراتت متلاطم وطوفانی است نسیم منصوری نژاد
-
ای که نگاههت بهترین لذت
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:40
برای تماشای نیم رخ تو زمان کم می اورم ان پیشانی ساده بی ریای سفید کشیده ان ابروان تازه جوان مست ان چشمان درشت خمار با طراوت ان گونه ای که مثال تپه ای سرسبز پشت دریاست ان گوشه لب باریکی که تمام ماجراست این زاویه فک تو که کشنده همه نگاه هاست و در نهایت همه باهم در خنده هایت جمع میشوند وخیالی روح نواز را پردازش میکند...
-
دوباره دل گرفته و بهانهی تو میکند
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:48
دوباره دل گرفته و بهانهی تو میکند تمام عاشقانه را ترانهی تو میکند طلوع پرامید شب عطش به سینه میزند نفس نفس دلم تو را به عشق پیله میتند برای هر نگاه تو تمام واژههای من شکنشکن برای تو، قصیدهی رهای من چنان که سرو میکشد غزل به قاف قامتت تو را نگاه میکنم، شگفت در اصالتت قیامتی که بغض را چو مشرق ترانهات چکیده...
-
ستارهای در کمین سیاه چالهای به دام افتاده بود
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:47
ستارهای در کمین سیاه چالهای به دام افتاده بود در تاریکی بیپایان، نورش به خاموشی نشسته بود جاذبهی غمگین، او را به سمت خود میکشید آرزوهایش را یکی یکی، در دل شب میپرید خوابهای روشنش، در چنگال سایهها تبدیل به خاطراتی شد، در دنیای بیصدا اما در دل تاریکی، نوری کوچک میدرخشید امید و عشق، همچنان در دلش زنده میزیست...
-
دل اگر غمگین است، پنهانش چه سود؟
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:46
دل اگر غمگین است، پنهانش چه سود؟ سرکوبیدنش همیشه نادرست غم چو دریاست، اگر موج برآرد، چه باک؟ خشمۀ خاموشیِ دریا نادرست شمع اگر اشک ریزد، روشنتر است باز خاموش کردنِ اشکِ نگاه نادرست میِ شبگیرِ غم ار خوش نمیزند جامت تلخ کردنِ شرابِ صفا نادرست گر بپوشانی زخمِ کهنه، خون آید باز پنهان کردنِ رازِ دلِ ما نادرست «غم» چو نامت...
-
من نمیدانم ؛ نمی دانم
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:46
من نمیدانم ؛ نمی دانم کدام روز یا کدام ساعت صدایی شبیه صدا تو از کدام عابر یا دست فروش که کنار بساطش تبلیغ اجناس دارد یا کدام پلیس که راننده ای را با بلندگوهدایت میکند مرا یاد تو خواهد انداخت و خاطراتت مرور خواهد شد در ذهن و قلب خفته من. سیما وفایی
-
بی عطر تو این شاعر تب دار میمیرد
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:45
بی عطر تو این شاعر تب دار میمیرد با یاد تو در کلبهای آوار میمیرد چشمان من در حسرتت بی خواب میمانَد در انتظارت چشمهای تار میمیرد پایان ندارد درد من وقتی نمیآیی آرام من! بعد از تو این بیمار میمیرد در سینهام خاموش خواهد شد تپشهایم یکباره قلبم بی تو غمگین وار میمیرد مَردی که حالش خوب میشد با نفسهایت در خلوتش...
-
آینه را گوییم مظهر پاک
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:40
آینه را گوییم مظهر پاک همه سرشتمان از گل و خاک آینه دیدمو حالم گرفته شد ز سپیدی مو خیالم آشفته شد دنیا به کس وفا نکرد و گذشت با آنهمه رنج گنج میسر نگشت هرچه تقلا کردیم ثمر نداشت ز جان گذشتیم و دنیا نذاشت به ظاهر جوان و پیر روزگار چهره شکسته و درد ماندگار جان باید فدا کرد از بهر نان این قصه را تو از بر بخوان سیم چون...
-
با درد درآمیزو مگو قصه محال است
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:39
با درد درآمیزو مگو قصه محال است در هم تو مکش چهره که این صورت حال است این عمر زمین گر همه یکسال بدانیم یک ثانیه آمد بشر و رو به زوال است گردیست بر آیینه ی دل،عکس چه بینی؟ اندیشه بر عشق ، چو طوق است و وبال است من ساقی ام و واژه سرازیر سبو هاست گر مست نشد اهل دلی جای سوال است هر دل که نشد محرم اسرار تجلی در عالم معنا چو...
-
در آن دم کـه خدا فرمود: ز خاکی خفته، برپا شو
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:38
در آن دم کـه خدا فرمود: ز خاکی خفته، برپا شو جهان حیرتزده پرسید: که ای انسان، چه پیدا شو؟ ز مشتی خاک خاموشی، فروغ عشق برمیخاست دمید او را به روح خود، که در عشقت، تماشا شو ملائک مات و سرگردان، ز خالق راز میپرسیدند چه دیدی در دل آدم، که او را گوهراسا شو؟ به او دادند عقل و عشق، به او دادند شور و دل که هر افتادنش گوید:...
-
گفتی که یــــادِ من مکن، درگیـــــرِ حالا میشوم
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:37
گفتی که یــــادِ من مکن، درگیـــــرِ حالا میشوم در راهِ دل گـم گشتهام، پنهـــــان و پیدا میشوم ای بیوفا، شیـــدا نشد هر عاشقـــــی مانند من آنهــا نگاهـــــت میکنند، غـــرق تماشا میشوم گویند که را دل دادهای؟ ایداد از این بیچارگـــی بـــر پندشــان اما ولـــی، دیــــوارِ حاشا میشوم خواهند مــــــرا طردم کنند،...
-
قلمِ بی قرارِ روزگار
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:36
قلمِ بی قرارِ روزگار زیر چشم ها، می نویسد « غم » چند خطی به روی پیشانی صاف ، عمود و گاهی خم مُهرِ بی مِهری بر نگارینه گاه کبود از سیلی زمانه و گاه سرخ از بوسه ی بنی آدم خط لبخندی کناره ی لبها مینویسد کنار لب، «شادی» خط اخم میان ابروها ردپای خشونتی مبهم دفتر قطور صورت ها میشمارد خطوط صورتگر چشمهای آیینه میپرسد تو چه...
-
به تابستان چشمهایت
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:16
به تابستان چشمهایت دل بستهام تا غرق شوم... در دریایی که دستانت تنها ساحل نجاتاند. سیدحسن نبی پور
-
در ظلمت شب،
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:16
در ظلمت شب، چراغی سبز و لرزان میتابد از نگاهت تا در روشنای روز، تنها رهگذر خیابانهای بیتو باشم. سیدحسن نبی پور
-
در گندمزار گیسوانت
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:15
در گندمزار گیسوانت عشق، نسیمیست رقصان بر خوشههای تبدار تمنا سیدحسن نبی پور
-
کاش آسمان بودم،
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:15
کاش آسمان بودم، و تو، ماه شبهای بلند که بیپروا در آغوشم میدرخشیدی. سیدحسن نبی پور
-
دلم آسمان میخواست،
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:14
دلم آسمان میخواست، تا تو را، ماه من، هر شب بغل کنم. سیدحسن نبی پور
-
خوابم، اگر در خواب شود، من چه کنم؟
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:28
خوابم، اگر در خواب شود، من چه کنم؟ در سینه، دل بیتاب شود، من چه کنم؟ آشفتهتر از خیال شبهای دراز گر ماه شود، قاب شود، من چه کنم؟ افتاده دلم به دام چشمان تو باز دل باخته بیحساب شود، من چه کنم؟ با یاد تو هر لحظه دلم در تب و تاب عشق تو اگر عذاب شود، من چه کنم؟ شب آمده و نام تو مهمان لبم یادت اگر شراب شود، من چه کنم؟...
-
صبح _ با چشمان نیمه باز
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:27
صبح _ با چشمان نیمه باز _ آغاز می شود و روز _ با سردی نگاه خورشید . آی _ خواب می چسبد .....!! مرگ _ فریاد می زند _ بر خیز ..!! هنوز تا خواب همیشه _ وقت باقی ست ..... محمود رضا فقیه نصیری
-
( بهر دیدار تو دریا را به ساغر ) می کنم
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:27
( بهر دیدار تو دریا را به ساغر ) می کنم دیدگان را ساغر و با خون دل تر می کنم کم نگردد عشق تو در سینه تف دیده ام جان خود را چون سپند نار مجمر می کنم می شمارم روزگار بی تو بودن را و باز دیده را من پُر نمک از شور محشر می کنم عشق بی تکرار من هستی و از شوقت کنون دیدگان را حلقه های پای کفتر می کنم من قدگاه تو را ای ماه...
-
دروغ چرا زخمهای سینه چاک
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:26
دروغ چرا زخمهای سینه چاک دیگر به دردهای دوپهلو دل نمیدهند این دهانهای دستپاچهاند که به زبانهای سوخته دمادم دروغ میبندند لیلا_ظفری
-
ای گل ناز یاسمن سوسن چلچراغ من
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:25
ای گل ناز یاسمن سوسن چلچراغ من با غزل وجود خود جلوه دهی به باغ من دل شده بند بند من تا بتپد برای تو ز دیگران شنیدهام گرفتهای سراغ من فروغ قاسمی
-
باز آمده، باز آمده؛ آن نورِ غماز آمده
یکشنبه 31 فروردین 1404 11:02
باز آمده، باز آمده؛ آن نورِ غماز آمده آن رفته با ناز، زین کنام؛ باز آمده، باز آمده باز آمده آن نورِ جان؛ باز آمده آن دلستان باز آمده آن کو، در اوج؛ رفت و به آغاز آمده آن سلسله جنبانِ جان؛ آن آشنای بینشان آن جانِ جانِ جانِ جان؛ جانَش به پرواز آمده آن بال که بُگشودی ز جان؛ جانت بِبُرد در لامکان یکدم هبوطی کن عیان؛ بین...
-
پیر شدم اما دلم با توست هنوز
یکشنبه 31 فروردین 1404 11:02
پیر شدم اما دلم با توست هنوز ترک کردم تورا اما دلم راضی نشد خیال آمدنت چشم مرا باز میکند موج صدای تو گوش مرا تیز میکند مژده آمدنت چشم انتظارم کرده است صدای خنده تو دل بی قرارم کرده است حاظرم هر روز بمیرم پیر بشم اما دل به تو دهم تا زنده ام حدیثه سعیدی
-
پیر شدم اما دلم با توست هنوز
یکشنبه 31 فروردین 1404 11:00
پیر شدم اما دلم با توست هنوز ترک کردم تورا اما دلم راضی نشد خیال آمدنت چشم مرا باز میکند موج صدای تو گوش مرا تیز میکند مژده آمدنت چشم انتظارم کرده است صدای خنده تو دل بی قرارم کرده است حاظرم هر روز بمیرم پیر بشم اما دل به تو دهم تا زنده ام حدیثه سعیدی
-
دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم
یکشنبه 31 فروردین 1404 10:59
دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم باران به باران، هستی ام را پای تو جاری کنم شاید ندانی غصه را، در نطفه سوزاندم ولی ماندم برای بودنِ تو، آبرو داری کنم جانی که در تن دارمت، من باتو معنا می شوم نوری نمی سوزانی ام، بی آنکه من کاری کنم دستی برویِ شانه ام، بگذار دریایی ترین چشمانِ باران دیده را، مدیونِ بیداری کنم کفراست...
-
عاشقی را لحظه ای در حضورم فریاد کن
یکشنبه 31 فروردین 1404 10:59
عاشقی را لحظه ای در حضورم فریاد کن این دل ویرانه ام را بعد از این آباد کن در شروع شعرم ، خستگی را دیده ای باز در مصرع دلدادگی . فعل خود را ایجاد کن بیستون کوهیست ، تا رسیدن به چشمان تو دستهایم را شبیه تیشه ی فرهاد کن باز هم رویای آغوشت مرا در بر گرفت حال اندکی مرا با خود همزاد کن روح من، پژمردگی را در بوته عشق حس می...
-
سرشار ازهزاران احساس ام
شنبه 30 فروردین 1404 11:15
سرشار ازهزاران احساس ام از جنس دریا از رنگ دوست داشتن. همه تو را صدا میکنند و عشق تو همچنان در رگهای من جاریست سیدحسن نبی پور