-
من مسلمان میشوم
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:59
من مسلمان میشوم یا با تو زنار میبندم شبی تا که عهد خود به یک داستان وا کنیم چشم شهلای خودت وا کن ببین راست میگفت ولی باز دوستت دارم و من بازم نفهمیدم تا بمرد رسم عشقاق بجا آورد حلاج دار شد من نمی فهمم زمین آخر بی تو کجا خواهد نشست تشنه سیراب میگردد گشنه سیر حیف معشوق نمی فهمد چه میگوید اسیر من همه عمر محتاج یک گوشه...
-
ایـن زاهـد بیمایه که از خـویش رمیـده
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:58
ایـن زاهـد بیمایه که از خـویش رمیـده تـن پوش ریـا دارد و تـن پوش خـدا نه زهـدی کـه خـدا بـر تـن اسلام کشیـده یـک مــرد رهـا دارد و مـــردان خطا نـه دیـریست کـه از دیـن خـدا رنگ پـریـده رنـگی کـه صفـا دارد و ایـن دیـن عبـا نه قلبـی کـه بـر احــوال وطـن یـار تـپیـده در سینـه مـا باشـد و در طبل صــدا نـه بغضــی به گلـوی...
-
من و خودکارم و یک دفتر فرسوده ی کاهی
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:56
من و خودکارم و یک دفتر فرسوده ی کاهی زبان بر لثه می مالیم و بر واژه هر از گاهی زبان در هر دگردیسی، درون قالبی باید که در رقص قلم نحوی بپاخیزد به همراهی به استخراج آرایه، کُد آمیز و نشانه وار به سلاخی رواتر واژه ها را در بزنگاهی به هنگام ظهور اتفاقی در زبان نو به دور از پند و معنا در لغت های ته چاهی زوالی می چشد ماهی...
-
داغ مرگ تو مثال شعله آبم می کند.
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:48
داغ مرگ تو مثال شعله آبم می کند. چون حباب از فکر تو، خانه خرابم می کند. در میان برزخ بود و نبودت، عشق تو، تشنه تر از تشنه، از جنس سرابم می کند. مهرانگیز نوراللهی
-
حال خوب
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:47
-
با هر کسی که نام تو را می برد بگو
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:46
با هر کسی که نام تو را می برد بگو با هر دلی که ناز تو را می خرد بگو ویرانه زمانه به کس اعتنا نکرد تا عمرهای کوته مان بگذرد بگو ای مایه غرور و مباهات آسمان با هر شبی که ماه تو را آورد بگو از ما به آن کبوتر جلدی که هر زمان در شاخسار مهر و وفا می پرد بگو تیر قضا و تیغ قدر تا که بنگری صد پرده را به ثانیه ای می درد بگو...
-
گاهی با پر سپید می آیی
سهشنبه 6 آذر 1403 12:50
گاهی با پر سپید می آیی لبخندت روی منقار مرغان دریایی بال در می آورد در پهنای کبود آسمان غم صاحب خانه ی بی انصافیست چشمانت را سر به زیر کرده ذهنم آن قدر باله می رقصد که حسرت های مان را قدیسه ای می بیند دورتر از من و تو راهی سرزمین نامیرایان نیلوفر تیر
-
فاطمیه
سهشنبه 6 آذر 1403 12:49
-
کوه مجنون میشوم وقتی تو باران میشوی
سهشنبه 6 آذر 1403 12:48
کوه مجنون میشوم وقتی تو باران میشوی زیر باران تو خیسم تا تو جانان میشوی مثل آن شبنم که میلغزد به روی برگ گل میشوم غرق نگاهت تا گل افشان میشوی خوش به حالم گر بلغزم من ز مژگانت شبی ای که همچون ماه زیبایی و خندان میشوی من دل و دین داده ام بر بادت ای دلدار من پس چرا با قهر کردن آفت جان میشوی؟ مثل بلبل در فغانم از غم...
-
زِ خنجرِ لبانِ تو به خون نشست روحِ من
دوشنبه 5 آذر 1403 12:29
زِ خنجرِ لبانِ تو به خون نشست روحِ من زِ مرهمِ زنانه ات به بوسه ای پناهْ شو نسیمِ تاریکِ خیال بر چینِ دامانت وزید کدام شعر ؟ بهانه یِ طلوعِ روحِ واژه شو معبودِ رزهایِ تنِ باران خورده یِ بهار نجابتِ آغوشِ تو امانتِ تنِ من است نترس بهارِ واژه ها ، هنوز در اسارت است زندانیِ لبهایِ تو رقصِ هوس هایِ من است تنهاترین گمگشته...
-
همگام قدمهای تو دل در ضربان است
دوشنبه 5 آذر 1403 12:29
همگام قدمهای تو دل در ضربان است چون عشق تودر جان ورگم درجریان است او که غزلش هرگز ازعشق توجدا نیست اواره ترین شاعر بی نام ونشان است بردار از دوش من این بار جدایی این قامت سرواز غم عشق توکمان است رفتی وگرفتی همه ی دلخوشی ام را در هر غزلم حسرت دیدار عیان است اواره ام ودلهره افتاده به جانم رسوایی واوارگی ام ورد زبان است...
-
در درون خویشتن ،تنها اسیرم خویش بود
دوشنبه 5 آذر 1403 12:27
در درون خویشتن ،تنها اسیرم خویش بود من که دیدم می رود جانم ،چه بی تقصیر بود در سراسر عمر کوتاهم ،کمی تا اندکی روی کردم بر خدا هم ،گرچه اوهم سیر بود من نخوردم سیب ممنوعه خدایا گوش کن من فقط خوردم غم و دل عاقبت درگیر بود اشک هایم را ببین تقدیر را برعکس کن من که از آن ابتدا هم بخت شومم،تیر بود جلد تو بودم ولی گویا ندیدی...
-
سوسو می زند
یکشنبه 4 آذر 1403 12:31
سوسو می زند چشمهای پرازاشک وقتی که خندهاشان گوش فلک را کر کرده حوالی روزمرگی هایم سید حسن نبی پور
-
باد و باران و شبی گُل وَ چَمَن خندان است
یکشنبه 4 آذر 1403 12:30
باد و باران و شبی گُل وَ چَمَن خندان است قصّه پردازِ شبی شاد زِ من باران است یاسِ شب گرچه نشسته لبِ دیوارِ سکوت این سکوت پچ پچِ یک طغیان است حسِِّ پروازِ قرار وُ شبِ طاووسی ِ من چون غزل در دلِ شعری به لبم افشان است وصفِ سیمایِ نگار وُ لب و مُژگان چو پَری رَعدِ چشمانِ خُماری که به دل طوفان است وقتِ احیایِ دل و رقصِ...
-
تو رفتی و من اینجا در میان عشق سوختم
یکشنبه 4 آذر 1403 12:30
تو رفتی و من اینجا در میان عشق سوختم تو بردی و این باخت تمام روح را کشت میشد بمانیم و بخندیم و برقصیم میشد بشینی و ببینی و بجنگی رفتی و نشد خاموش چراغ غم یک دم تو رفتی و کلی اشک منتظر از دور تو خوشحالی و خندانی ولی با قلبی دیگر منم تنها و غمگین چشم به تو هر لحظه و ماه حالا فاصله خیلیست میان دل هامان به اندازه یک عمر...
-
مدامت دست میشویم تورا شادت بگردانم
شنبه 3 آذر 1403 12:48
مدامت دست میشویم تورا شادت بگردانم به خود ازار میدارم که ازادت بگردانم مدامم مست میداری نسیم از تاب مژگانت من ان مخمور دیروزی خمارانت بگردانم دریغا که نشانت نیست حتی رحم بر،مارا تو کافردل، یقینم شد،ز ایمانت بگردانم شبی میرفت شمیم ات تا ثریای وفاداری کنون باید که بهرام از بلای تو بگردانم چه شهرزادی زبخت من شب اول خودش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 3 آذر 1403 12:47
-
ای قلب سرخ و فروزان
شنبه 3 آذر 1403 12:47
ای قلب سرخ و فروزان ای آواز ذوق و ظریف سرشار ای درخشش شفاف شاد چشمان ای تن سبزآبی هزاران شیشهای خیال ای پایکوبی رقصان هزاران عشق و نوا ای خندۀ سرخ سکوت مبادا خموشیت در میان هزاران سایۀ یأس سرد و سیاه مبادا... نجمه پاک باز
-
ما دوتا با چشم گریان در شب بارانی عشق
جمعه 2 آذر 1403 11:40
ما دوتا با چشم گریان در شب بارانی عشق مست عطر نوبهاران بوسهٔ پنهانی عشق در گذر از خانه ما باغ ما کاشانه ما دیدی و گفتی که باشد کلبهٔ مرجانی عشق حرف تو حرف دل من خاطرات تلخ و شیرین من دعاگوی تو گشتم زانکه گشتی بانی عشق نور خورشیدی به روزم ماه تابان در شبم لحظه لحظه با تو بودن جلوههای آنی عشق با تو گویم از غزلها از...
-
هنوز هم گرمای حضورت
جمعه 2 آذر 1403 11:40
هنوز هم گرمای حضورت لحظه ای مرا به حال خود رها نکرده است ای یار پاییزی من تو را در کدامین فصل انتظار کشم از تو می پرسم ای غریبه ی آشنا فصل وصل تو را چه بنامم مرا با چشمان زیبای تو حرف هاست تو نبودی و من تمام شبم را مهمان چشمان تو بودم مست و شیدا آرام و دلنشین و گاهی هم مات و مبهوت از تو می پرسم ای باد خزان از تو که هر...
-
با تو جان من ز شوق به لب آمده است
جمعه 2 آذر 1403 11:39
با تو جان من ز شوق به لب آمده است جان در تن من نمان که رب آمده است جز تو ای اول وآخر من چه بخواهم بهتر صاحبدل من عشق تو به جان آمده است اعتبار تو ای سروبلندم در دل معشوقت در دل تا حد خدایی به عرش آمده است نیست تنها به حضور، تویی جان و دل من نهراسم از فاصله، نام تو در فال آمده است در خاطر ودل گو که تو داری قصری، شاها...
-
بی صورت چون ماه تو آرام نگیرم
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:51
بی صورت چون ماه تو آرام نگیرم هر روز بجز لعل لبت کام نگیرم آن روز خدا کند که از ره نرسد روزی که من از دست تو یک جام نگیرم احمد موسوی
-
پاییز که میشه به یادِ توام
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:51
پاییز که میشه به یادِ توام پر از غصه میشه تمومِ دلم چیکار کردی با این دلِ دیوونم که میخوام بمیرم از این مشکلم تو انگار اومدی تا به من نشونم بدی که چجوری بشم از این زندگی یاد دادی بهم به کی حرفامو همیشه بگم تو ده ساله رفتی پیشِ خدا ولی واسه ی من هنوز زنده ای با عکسای تو زندگی می کنم همون عکسّایی که خوش خنده ای...
-
زمان برگرد عقب من با نگارم حرفها دارم
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:49
زمان برگرد عقب من با نگارم حرفها دارم به جای خنده بر لبهای خود من گریه میزارم زمان برگرد عقب من از غمش در دام افتادم در آغوش غم افتادم پر از احساس آزارم چنان فرهاد دیوانه منم با تیشه میجنگم به قولی که به او دادم پر از شورم چه سرشارم زمان برگرد عقب تا خاطراتم را ببینم من بچینم قصهی شیرین و گویم دوستش دارم نمیدانم...
-
ما غبار از دل به آب دیده تر شسته ایم
چهارشنبه 30 آبان 1403 12:01
ما غبار از دل به آب دیده تر شسته ایم از نفس های سحر زنگار جوهر شسته ایم با چکاوک ها اگر همراز و محرم گشته ایم زیر باران بهاری سال ها پر شسته ایم مثل گلبرگ شقایق داغدارانیم اگر در میان لجه خون خاک پیکر شسته ایم گرچه امواج بلا اینسو و آنسو می برد آفتابی در دل دریای احمر شسته ایم تا قیامت خم نخواهد شد به نزد ناکسان قامتی...
-
درون پردهی عالم حجاب است
چهارشنبه 30 آبان 1403 12:00
درون پردهی عالم حجاب است رموز کائنات اندر شتاب است ز خاک تیره تا اقلیم انوار در این راه فنا، سودای خواب است به خاکش سبزه رُست و سر برآورد که در هر برگ و گل نقش شراب است نهان در هر نفس آیات مستور حدیث عاشقان، آغوش باب است به هر گُلبرگ و خاری در طبیعت کلام عشق را یکسر خطاب است جهان در هر نظر بیتی سروده که در هر مصرعش...
-
اگر به نوای دل گوش کنی
چهارشنبه 30 آبان 1403 11:59
ئهگهر به نهوای دڵ گوێ بگری به ههر دانه خهمێ جگهر دهدری بو ههر دڵتهنگی که من دیچهژم به قبارهی هوره فرمێسک دهڕێژم بو ههر هاواری دێکهم من و ترس ئهخم ههزاران دوژمن بو ههر فرمێسک که من دهیریژم ههزاران چیرۆک له خهم دهریژم بهسه تابهکی بم ڕیگهدا بروم تا کی نابینم بهختهوریو تبسسوم خهدهنگی...
-
گفتم دلاورا زچه تنها فتاده ای
سهشنبه 29 آبان 1403 11:40
گفتم دلاورا زچه تنها فتاده ای ازخانه برون رفته وصدچاک فتاده ای درسرزمین کفروستم جامانده ای برزیرسم اسب وحشیان فتاده ای عالم همه مدیون تو واهل بیت تو شیعه فدای راه تو وسینه چاک تو ای ماه منور قمربنی هاشمی از روی چه تنها میان خون فتاده ای ازغربتت دل زمین کربلا شکست این ماتم وغم بر دل همه شیعیان نشست ای قدرت سپاه شهیدان...
-
من و قلم ،راه شب ،وقت سحر
سهشنبه 29 آبان 1403 11:39
من و قلم ،راه شب ،وقت سحر در امتدادقیام روح الله یادکرد سالهای دفاع؛ م ردان مقاومت رهبران کوچک ؛اراده های بزرگ پیشانی بند یاحسین سیزده ساله های میدان عمل عاشورا...... به سیق قیام چون فهمیده هارهروان ولایت در هجوم جهانخوارن خون آشام ایستادیم ... دردستمان پرچم مردانگی: فاستقم(اشاره به آیه11سورمبارکه هود) جاودانه شدیم به...
-
غرقم تو کردی در غریقستان هستی
سهشنبه 29 آبان 1403 11:38
غرقم تو کردی در غریقستان هستی مستم تو کردی در خرابستان مستی خوردم فریب چشمه چشم زلالت آندم که در پیمانه مستم نشستی اینک من و شوریده واری های پنهان من ماندم و جامی که در مستی شکستی دارم به راهت صد مغیلستان خونبار با تیغ ابرو راه بر این خسته بستی زخمی به قلبم دارم از تیر نگاهت با دوریت زخم عمیقم را بخستی در رفتن جان از...