-
حبیبا جان به لب آمد چرا هستی غریب من
پنجشنبه 4 بهمن 1403 12:34
حبیبا جان به لب آمد چرا هستی غریب من تو هستی جان و دل یارا چرا گشتی رقیب من تو را در آسمان گشتم ولی اندر زمین بودی کند ایزد که در عالم بباشی تو حبیب من حدیث از صبر و بردباری نباشد پاسخ این دل صبوری هر چقدر کردم به آخر شد شکیب من تو آن این جهان نیستی یقین دارم حدیثم را چه کس در این جهان باشد چنین گونه ادیب من مرا حاجت...
-
هر کجا رفتم و دیدم رَدپایش به دل جـا ماند
پنجشنبه 4 بهمن 1403 12:33
هر کجا رفتم و دیدم رَدپایش به دل جـا ماند تو شدی یاد عزیزی، سرد و غمگین به جا ماند ابوالقاسم میدانی(
-
می سپاریم راه شب را می گشائیم درب روز
پنجشنبه 4 بهمن 1403 12:32
می سپاریم راه شب را می گشائیم درب روز خواب در ما مرده در این چرخه حیرانیم هنوز سرزنش ها ی مغیلان در بیابان پُر عمل ما بدنبال سرابیم با دلی آتش فروز بار معنی دارد این گفتار دربارگه دوست طور سینا لن ترانی گفت پاسخ ارنی که بسوز گر که عاشق را ، ادراک معانی شد نشان نیست حاجت به نگاهی راه گوید میفروز آهی اندازه نگه دار...
-
چه کسی بود که میگفت
پنجشنبه 4 بهمن 1403 12:32
چه کسی بود که میگفت دنیا که به آخر نمیرسد بخدا که رسیده دنیای بدون او آخرتیست مهیب و وحشتناک سهیل آوه
-
این بار که باران از تِــــــه دل میگریــــــد
چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:39
این بار که باران از تِــــــه دل میگریــــــد در پنجــــــــــــرهها قصه غـــــــم میبارد هر قطره درخشــــــــان، پُـر درد دلی است در سینه شـــــــــب، راز عــــــدم میکارد ای کاش که باران ز دل ما ببـــــــــــــــرد این غصــه که هر لحظه بــــــــدَم میبارد چون بغض شکســــته، در سکوت شبتار از چشم زمانه اشک و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:36
-
پدر ای باصلابت چون دماوند
چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:35
پدر ای باصلابت چون دماوند پدر رودی خروشان همچو اروند دو دست استوارت مثل چتر است که در بوران دنیا بر من افکند زمانه هر کجایی طاقتم برد امیدم داد و زد بر گونه لبخند برایم گوهرِ ناب خدایی اَحَد بوده خداوند و تو مانند شرافت از تو معنا کرده پیدا تویی جان و همه عمرم تو دلبند زمستان گر به جانم رخنه کرده نگاهت وعده ی عشق است...
-
دلم دیوانه از بیداد دنیاست
چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:34
دلم دیوانه از بیداد دنیاست سرم سرگشته از فریاد دنیاست درختی خشک و خالی از نگاهم سر و برگم تهی از باد دنیاست دو چشمم در کویر سرخ پر جن سیاهی دیده از ابعاد دنیاست چه مانده از بدن جز استخوانی که آن هم ذلّه از صیاد دنیاست کسی که خالی از سرشار هیچ است تفش جوینده ی اجداد دنیاست دلی که ساحلش دریای مرگ است به چشم هر کسی مازاد...
-
هزاران عربده، فریاد دارم در نفس ها
چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:33
هزاران عربده، فریاد دارم در نفس ها به دوش و بر دلش خون است این سرپا جنازه اَیا ای تیغ تیز بر گلویم راست گفتی که غم بیش از تو ریزد زین دل من خون تازه کند سنگینیم گردن، ببر ای تیغ خوشدل گرم قاتل نباشی تو، شود بر دل گدازه علی معصومی رستمی
-
نیستی و شعر من معنای خود گم کرده است
سهشنبه 2 بهمن 1403 12:52
نیستی و شعر من معنای خود گم کرده است خانه را اندوه تو پر از ترحم کرده است . در نظر در خانه هست و لیک در افکارمَم لحظه های زندگی را او توهم کرده است . دیگرم آسودگی من را ز خاطر برده است رفتنِ آسودگی سوء تفاهم کرده است . قلب من خالی بُد و غیرش کسی ساکن نبود آه از هجران که دل را پر تراکم کرده است . عشق او همچون شکر بود و...
-
گفتم شکن در عاشقی گفتا شقایق کی شوم
سهشنبه 2 بهمن 1403 12:51
گفتم شکن در عاشقی گفتا شقایق کی شوم گفتم به خاکش سر بنه گفتا که لایق کی شوم گفتم به تن در پیلهای باید شوی پروانهای گفتا که من یک بندهام سر حقایق کی شوم فروغ قاسمی
-
(من یک ورق ساده ب دستان تو بودم)
سهشنبه 2 بهمن 1403 12:50
(من یک ورق ساده ب دستان تو بودم) یک شاخه گل از باغ و گلستان تو بودم از طبع روان تو شدم مست وغز لخوان من نرگس مستانه ی مستان تو بودم شیرین غزل های تو بودم مه دیرین فرهاد شدی گوش ب فرمان تو بودم با رقص قلم عاشق و دلباخته شد دل نقاش همان جلوه ی پنهان تو بودم با واژه ی دلدادگی ام اوج گرفتی من بال وپر شانه ی ویران تو بودم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 2 بهمن 1403 12:50
-
رضایت روح ما را شاد دارد
سهشنبه 2 بهمن 1403 12:49
رضایت روح ما را شاد دارد قناعت زندگی آباد دارد پر پرواز تو باشد همین دو که روح و جان تو آزاد دارد فروغ قاسمی
-
شیر حق را رب من ماقبل آدم آفرید
دوشنبه 1 بهمن 1403 13:20
شیر حق را رب من ماقبل آدم آفرید کوه خاکستر شدش تا هیبت او را بدید کعبه از فرط خجالت روح و قلبش را شکافت تا که از اعماق قلبش گوهری یکدانه یافت ماه هم با وصف او خورشید تابان میشود قلعه خیبر ز نامش تور لرزان میشود رشته علم وجودش را پیمبر دوخته هر نفس حب الهی را با او آموخته او که شهر علم را باب نجات امت است ذوالفقارش...
-
هر چه شوخ طبعان به شیرینی ز ادب بانمکند
دوشنبه 1 بهمن 1403 13:20
هر چه شوخ طبعان به شیرینی ز ادب بانمکند بی شوران ادب دو چند ز بیشعوری بی نمکند امیرعلی مهدی پور
-
هر که به قسمی هنرش بشکفد
دوشنبه 1 بهمن 1403 13:19
هر که به قسمی هنرش بشکفد هر که به سویی هنرش بر دهد هر که از انجام هنر ،خسته شد او سر خود را به جفا بشکند باد هنر در سر او بسته باد تا ز سرش بشکفد آن با هنر بیهنران خنده چو افشان کنند با هنر است او که تبسم کند هر که خودش باهنر است، او نماست یا که هنر را به نمایش دهد؟ اینکه هنر جلب کند یا که جذب از اثر صاحبش ان یا خرد؟...
-
تن عریان من آبستن از پیکر پوسیدهی خاطرات است
دوشنبه 1 بهمن 1403 13:18
تن عریان من آبستن از پیکر پوسیدهی خاطرات است تن من آبستن از صدای جیک جیک طاقت فرسای گنجشک های روی شاخه است آه من شاخه را به یاد می آورم آه من از شاخه نفرت دارم آن درخت گیلاسی که در حیاط شما بود شاخه ای داشت که از دیوار خانهی ما عبور میکرد و من و تو هردو به بهانهی عشق از آن شاخه گیلاس میخوردیم من گذر منحوس زمان را...
-
ای همیشه جاری من، توی لحظههای سردم
دوشنبه 1 بهمن 1403 13:17
ای همیشه جاری من، توی لحظههای سردم وقتی که عبور سایه، خونهدار دل دردم وقتی از صدای گریه، کوچهها بارون میگیرن از نگاهت قصه میگفتم، ماهیها آروم میگیرن به تو نامه مینویسم، از دلِ شکستهٔ من ای که رفتی و نبودی، آخرین شکوهٔ من ای همیشهگیترین حس، توی خواب و بیداریهام ای که جا مونده ازت، یه دلِ پر از آرزوهام به تو...
-
در محضرت ای نازنین دلها چه شیدا میشود
یکشنبه 30 دی 1403 12:29
در محضرت ای نازنین دلها چه شیدا میشود گم گشته ی کویت ببین با تو چه پیدا میشود نازت مرا آخر کُشد کم دلربایی کن مرا تا پا گذاری کوچه را یک شهر غوغا میشود چه شور و حالی دارد این گویم تو را خوبش ببین دل با نوا و شور و حال آخر چه تنها میشود گر حاضری یارم شوی، شمع شب تارم شوی بازای و بر محضر نشین فردا که رسوا میشود گر دل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 30 دی 1403 12:27
-
پر و لبریز غمم تا به کجا غم بخرم
یکشنبه 30 دی 1403 12:26
پر و لبریز غمم تا به کجا غم بخرم به چه جایی بروم ، کوه غمم را ببرم نشود کوه رود جای دگر از جایش به چه دشتی ببرم ، سیل دو چشمان ترم بس که ویرانه و دیوانه شدم ، میخندم آخرین قهقه هاست ، مزه نما از شکرم میروم تا برسد ، قصهء هجرم دستت آخر این قصه شود زمزمه های سحرم دل من تنگ شده با دل تنگم چه کنم؟ درد دارد دل پر خون شدهء...
-
نغمه مهر و محبت دارد این مرغ سحر
یکشنبه 30 دی 1403 12:25
نغمه مهر و محبت دارد این مرغ سحر گر چه از سنگ جفا گردیده اینجا خون جگر بر نمی دارد عدو دست از کمان ظلم خویش می رهاند تیر ماتم را بر این بشکسته پر احمد راد
-
آدمها
یکشنبه 30 دی 1403 12:25
آدمها آی آدمها به زودی اسلحه در دستانتان گل سرخ خواهد داد و عطر خوش شقایق به دشت بهار خواهد پیچید و از این باغ زنبق و لاله درو خواهند کرد آدم ها ای آدمها به زودی تبر در این شهر بچه خواهد کرد و درختان نارون و بید را درو خواهد کرد و عمود سیمانی خواهد روید آدم ها ای آدمها نان مال مردم بخورید حلال است خر دجال به راه است...
-
بگذار زخم ببوسمت هربار
یکشنبه 30 دی 1403 12:23
بگذار زخم ببوسمت هربار که اینجا مردمش هر صبح با دشنه و تیغ خورشید را به طلوع رنگ خون میدوزند. کیخسرو آریایی
-
از تمام عالم و آدم دلم سیر گشته است
شنبه 29 دی 1403 12:54
از تمام عالم و آدم دلم سیر گشته است موی مشکی رفته و موی سپید تیر گشته است در جوانی عشق تو حال دلم را خوب کرد این ایام حال شهر بعد از تو دلگیر گشته است نه دگر شوقی برایم مانده است نه حال خوب آمدی خوش آمدی اما کنون دیر گشته است در فراقت این دلم ویرانه ای متروکه بود نیک خویان آمدند وین دل به تعمیر گشته است آتش از اوج...
-
دست در دست باد
شنبه 29 دی 1403 12:53
دست در دست باد با گیسوان رها فریبا میرقصد آویخته از ریسمانی سست آرزو سید مرتضی سیدی
-
ثابت کن به خویش کجای ِدنیا هستی
شنبه 29 دی 1403 12:52
ثابت کن به خویش کجای ِدنیا هستی فهم کن چه حدبرخودمسلطی یامَستی آری به سرما وگرما دانی چه هستی ز فقر و ثروت فهمی آیا خداپرستی برگمان خود آمده ای سُک سُکی کنی ره دنیا در پیش گیری و نُچ نُچی کنی در خیالاتی بَد سِیر کرده ای نادان پیامبرامتحان گردد حتی در بیابان گربِدیدی فوتِ جوانی ز دنیا زود بدان از برَت باشد تذکّری بر...
-
چشم هایم عقربه است
جمعه 28 دی 1403 12:24
چشم هایم عقربه است و ضربان قلبم ثانیه شمار روزهایم ساعتی است که بدون حضورت هرگز میزان نیست وقتی سهم من از تو انتظار باشد تمام ساعت های شهر بدون عقربه اند بیا که ساعت قرار بی قرار حضور توست مجید رفیع زاد
-
امروز باید از کارهایم بزنم
جمعه 28 دی 1403 12:23
امروز باید از کارهایم بزنم بدجور هوا آلوده گشتهست. همه چیز را میتوان ترک کرد جز چشمان تو. امیرحسین عباسکوهی