-
آذرخش بود،
جمعه 18 آبان 1403 13:16
آذرخش بود، آن نگاه فروزان دق الباب غم، بر کوبه ی قلبم.. سلامی، به رؤیت آذر در آخر پاییز.. سارا سید شازیله
-
شنیدم مستی با پیری همی گفت
جمعه 18 آبان 1403 13:15
شنیدم مستی با پیری همی گفت که من دارم خدا را دوست بسیار بدو، بستم عهدی تا سر جان شوم مست وجودش، جام در جام تمام فکر و ذهنم کوی یار است تمام تار و پود من اله است صدایی مملو از آرامش جان بپرسید از برای راه فرجام کدامین راه، مقصود ره توست کدامین عشق معبود تن توست کدامین قبله عالم به رویت دری بگشاده بروی وجودت تمام راه...
-
دست هایمان که بهم رسیدند
جمعه 18 آبان 1403 13:15
دست هایمان که بهم رسیدند نت هایی که در ناکجای زمان گم گشته بودند ،پیدا شدند و موسیقی عشق علم عصیان برافراشت نازنین رجبی
-
در این فصلی که در آن
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:28
در این فصلی که در آن گم شده ایم باید که گامهایمان را پیوسته بر روی زمین سخت محکم کنیم گام به گام و در هر قدم گذشته وحال وآینده نیامده را مروری درست کنیم اگر یک پایمان لنگ شد با پای دیگرمان آن پا راهدایت کنیم ما اگرفکرواندیشه ای نیک درسرداریم وظیفه داریم که آن فکر را باتمامی روح و جان اجرا کنیم نباید باد وطوفان...
-
هو در آغاز، هو اندر همه افلاک روان
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:23
هو در آغاز، هو اندر همه افلاک روان راز سرمد، همه در بسم تو پیچیده عیان بادهریز است دل و جان به نَفَسهای ازل هر طرف جلوهی او، آینه بر نور و توان بسم الله، سر آغاز در این دفتر عشق نقش دل میزند از نام تو در هر دوران هر که نوشید ز این بادهی پنهان، جاوید محو در ذات تو و مستِ رخِ تو، بیپایان نور ازل خیمه زده در دلِ هر...
-
و تو اکنون در من، نفسی تازه شدی
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:23
و تو اکنون در من، نفسی تازه شدی و چه زیبا تو به من، زندگی میبخشی و تو ای ماهترین چهره شب چشم بگشا و بگو که تو زیبایی خودرا زکجا آوردی و به من، به منی که دلم از دوری تو بی تاب است، سخنی تازه بگو تو سخن میگویی غنچهها میخندند آبها میرقصند برفها سفت به آغوش زمین میچسبند من لب سخره به امید وصال آمدهام و تو ای ماه...
-
خدایا تو بودی و من شایدی
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:29
خدایا تو بودی و من شایدی در این حال گویم بودمی بایدی ز ناممکن ٬ ممکنم ساختی به دیوار ناشایدم تاختی مرا بود کردی در آنی تو شاه الا ای خداوند داری نگاه؟ منی گفتم و خود بپنداشتم سر از چنبر طاعتت برداشتم خودم را ز تو من جدا داشتم و بذر جدایی همی کاشتم و دیدم که هیچم هیچ نگذاشتم منی را بباید سرش را ببرد هر آن مرد من گفت...
-
.... تنهایی، تنها
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:28
.... تنهایی، تنها تنهایی ی به دور از تن ها نیست؛ تن ها نیز وقتی تو را، میان خود نمی دانند تنهایی؛ محمد ترکمان
-
ما جمع به کنعان نبریم پیرهن یوسف
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:27
ما جمع به کنعان نبریم پیرهن یوسف تا جان ندهد پیر کنعان بر تن یوسف گفتند زلیخا شده پیر و فرتوت آشفته شده مرغ بر چمن یوسف کنعان نبرید زندان بکنند یک برادر این حسن جام دهید بر دامن یوسف کردش به خواب هفت گاو گرسنه خوردن به یغما همه گلخن یوسف ساقی چه کنیم کفران که نباشد این باغ که خشکد در گلبن یوسف دریا تو مگوی راز نهان در...
-
بلبل ترانه خوان شد از شادی گلستان
سهشنبه 15 آبان 1403 13:34
بلبل ترانه خوان شد از شادی گلستان ای دل چرا بسوزی چون شمع در شبستان در انجماد سینه غم سرد و سخت و سنگین چون لاشهٔ عقابی افتاده در کُهستان دل در درون سینه لرزد ز بیم فردا چون طفل بیپناهی اندر شب زمستان داری تو روز روشن، بر شام من نظر کن کز هر بلور اشکی خانه شده مهستان صد ناله در گلویم از جور روزگاران با من مگو حکایت...
-
خدایاپناه مون باش
سهشنبه 15 آبان 1403 13:34
-
مرد
سهشنبه 15 آبان 1403 13:33
مرد ازسفره ی بی روزی مرد بس که درقافیه ی نان پیچید زن در آتیه درپیچید آزادی درآینه دید روبه فردا خندید زندگی دست به دستش گل نیلوفر چید . حسین یونسی
-
در هوای خوب
دوشنبه 14 آبان 1403 13:18
در هوای خوب موکتی برای زیر پای دوست از زغال روی منقلی از آتش مشعلی بساز ظرف چای جای ده بر سماوری توی ظرف چای چای دارچین را گذار میوه های دست چین راگذار جامهای نوش چای را آماده کن از نبات و پولکی به جای قند استفاده کن چای با زغال شاخهای نبات، رشته ای زعفران چای را بریز در استکان پیشکش نما به دوستان پیک چای چون نوش...
-
اگر اهل دل و روشن ضمیری
دوشنبه 14 آبان 1403 13:17
اگر اهل دل و روشن ضمیری اگر در بند زلف یار اسیری اگر جویای عمر جاودانی شهادت آرزو کن تا نمیری علی اکبر نشوه
-
شربت لعل تو را دوش چشیدم، ناگاه
دوشنبه 14 آبان 1403 13:16
شربت لعل تو را دوش چشیدم، ناگاه چشم بیمار نشان دادی و خوابم کردی وه که بیدار شدم خواب تو را میدیدم که تو در بستر اغماء و سرابم کردی آرش مسرور
-
دلبرم،
یکشنبه 13 آبان 1403 12:59
دلبرم، چون نوری نرم، در تاریکی شبهای تنهاییام میدرخشی، و من، در آغوش خیال تو، به خواب میروم. چشمانت، چون دریای آرام، در عمق وجودم موج میزند، و هر بار که مینگرم، دریایی از احساس در قلبم طغیان میکند. تو، چون باران لطیف، بر زمین خشک رویاهایم میباری، و من، در آغوش تو، زندگی دوباره مییابم، چون گلی که پس از زمستانی...
-
چون لحظهای مبهوت،درعبور دیگرانم
یکشنبه 13 آبان 1403 12:58
چون لحظهای مبهوت،درعبور دیگرانم دوستان،دشمنان،یاران،عزیزانم درناکجا کناری ازسالهای تاریخ دربارگاه شاهان باصدنشان بی نشانم دراندوه و شادی درفکر وبی خیالی باوجدوطبعی موزون درگوشه ای نهانم یاحق، لا اله الا هو من یا علی ها گویم آوازه ای خوش از دور گمنام در زمانم آزاد درعمق زندان در حصر خاطراتم می رقصم و می خوانم، من حافظ...
-
دوست داشتن من برای توست،منم عاشقت
یکشنبه 13 آبان 1403 12:57
خۆشهویستی من بۆ تۆیه، ئهمنم ئهویندارت له دڵ دا سهمای ههبوونی تۆیه،ئهمنم ئهویندارت شێت و شهیدای تۆمه بۆت بوومه به بیمارت وهرهو له خۆت دا ونم که له نێو باغی ههنارت باغی ههناری سینهت لێوی سوور و ئاڵت شێتیان کردووم،بمبه و دامنیشێنه له پاڵت تۆ بمێنه ڕۆژ نهبێ نهڵێم شێعر بۆ قژی تاڵت گهر هاتی لام...
-
به هزار جام آیینه،
شنبه 12 آبان 1403 13:02
به هزار جام آیینه، درنگنجد اینهمه زیبایی فرشته سنگیان
-
در های بسته یکی پس از دیگری
شنبه 12 آبان 1403 13:02
در های بسته یکی پس از دیگری آماده اند بشکنند دل را اسیر گرفته است این تن روح و روانی که حاصل درد های بی امان است اشک ها دوباره از سرچشمه میجوشند که آبیاری کنند گونه های پژمرده را آه از زندگی که دوباره تکرار نمی شود لحظات با تو بودن علیرضا پورکریمی
-
خبرت هست مرا با همه دلدادگی ام
شنبه 12 آبان 1403 13:01
خبرت هست مرا با همه دلدادگی ام بیشتر از وزش باد خزان آزردی مثل برگی که نفهمید چه آمد به سرش تو بلایی به سرم بدتر از آن آوردی علی کسرائی
-
مرا خدای دگر آفریده بود
جمعه 11 آبان 1403 13:28
مرا خدای دگر آفریده بود خدای اصل مرا بچه هوو دانست تن نگرفت. مرضیه پورجمالی
-
باز صبح آمد به پایان، شب دلگیر است و بس
جمعه 11 آبان 1403 13:28
باز صبح آمد به پایان، شب دلگیر است و بس تا طلوع مجذوب آن ،موی چو زنجیر است و بس مردمان سر خوش ، در دامان معشوق خفته اند آنکه بی خوابست هرشب، یاد شبگیر است و بس گفته بودم یک شبی در کوی چشمت جان دهم قبل از این تا زنده باشم، شرم تاخیر است و بس از ته ِدلِ سلاطین عالم خنده ای حاصل نشد بعد از این در حزن غربت طاقت تیر است و...
-
پاییز که با دلبری می آید
جمعه 11 آبان 1403 13:26
پاییز که با دلبری می آید برایت قصر دل را آب و جارو میکنم پاییز فصل شعر است و عاشقی شاعر که باشی هر روز پاییز را برای دلبر غزل می سرایی و ستارهها را مهمان غرل هایت میکنی پاییز شبیه تنهایی من است هر ساعت به رنگی مبتلا میشود گویند چشمانت چون کندوی عسل است شبرین، و دل ربا بیتو، مرا با پاییز کاری نیست به من چه که فصل...
-
شیشه بخارگرفته
پنجشنبه 10 آبان 1403 13:23
شیشه بخارگرفته ازهرم نفسهایت طنین صدایت شیشه پنجره راشکست خاطرات سبزشدند سید حسن نبی پور
-
بهترین اکسیژن
پنجشنبه 10 آبان 1403 13:23
بهترین اکسیژن هوای دم وبازدم توست باهرم نفس هایت سید حسن نبی پور
-
هر کسی چشمش به دنیا باز شد
پنجشنبه 10 آبان 1403 13:22
هر کسی چشمش به دنیا باز شد زندگی بر او پدیدار و آغاز شد گر بخواهیم یا نخواهیم زندگی بر ما شود افسانه ای هر کدام از لحظه اش،بر ما شود یک ماجرا یا قصه ای یا که ما بر او شویم یک قصه ای،یا که او بر ما شود یک قصه ای هر کس با او تَقابل کرده است عاقبت آن زندگی او را چَپاول کرده است گر شنیدی زندگی بر کسی شرافت بوده است درد و...
-
روزه هایم از سر افطاری خوش طعم توست
چهارشنبه 9 آبان 1403 13:16
روزه هایم از سر افطاری خوش طعم توست سیب سرخ لعل تو مارا مسلمان کرده است... محمد مهدی پاسبان
-
دوره خانی و خان بازی تموم و دوره دوره احترامه
چهارشنبه 9 آبان 1403 13:14
دوره خانی و خان بازی تموم و دوره دوره احترامه برا من بزرگترین آدم دنیا شک نکنید که فقط بابامه گذشت اون زمون که یکی خان یا که بزرگ بود اون زمون دنیای ما قصه بازی بره و گرگ بود کسی میتونه دیگه ادعای خانی کنه که بامردم تو هر شرایط مهربانی کنه برای قدرت و شهرت باید دیگه خوب باشی این خوبی باعث میشه بین همه محبوب باشی مرسی...
-
من رهگذرم آری
چهارشنبه 9 آبان 1403 13:13
من خویشتنی دارم در خویش تنی دارم در تن بدنی دارم در آن اثری دارم من خود نیم زان خود در تن نگنجایم من پیرهنم گویا زان خود تنی دارم در بطن نگنجایم من از بهشت آیم من کالبدی دارم من زاده آنجایم از آن خبری دارم در ذهن نگنجایم اینجا غریب هستم آنجا کسی دارم اینجا رهی دارم اینجا اثری دارم من پیرهنم گویی دنبال تنی آیم اینجا پی...