-
ز تو گریزی نیست این برایم محال است محال
شنبه 28 مهر 1403 13:21
ز تو گریزی نیست این برایم محال است محال من بی تو غمگینم و با یادت میشوم خوشحال با تو قلم زنده گردد با تو شعر طلوع میکند آری بگذار که عشق در وجودم با تو بیدار بگردد بیدار ز تو راه فراری نیست همه جا هستی آری همه جا با تو غصهها آزاری ندارند و بیاثر میشوند غمها من چگونه توانم خوابت را نبینم در تجسم رویاها؟ آنگاه که...
-
چگونه می دانی که آهسته راه میروم
شنبه 28 مهر 1403 13:20
چگونه می دانی که آهسته راه میروم یا که دل به دامت میدهم چگونه می دانی که این نگاه آخر است یا که شعرم به سطر آخر علیرضا پورکریمی
-
دل من همچو دریایی ست موّاج و پر از طوفان
شنبه 28 مهر 1403 13:19
دل من همچو دریایی ست موّاج و پر از طوفان شنا گاهی در آن سخت است و گه آسان تر از آسان دلم همچون سماوات است آبی،گه گهی تیره گهی بی جان و گه گریان و گه گاهی شود غرّان و یا چون یک دژ محکم که گه گاهی شود شاید پس از یک ضربه ی آرام همچون خانه ای ویران و یا چون جنگلی زیبا و پر وسعت که گه گاهی شود تبدیل بر یک غرفه ی کوچک چو یک...
-
هر لحظهٔ عمرم که بشد، آب ترم کرد
جمعه 27 مهر 1403 12:51
هر لحظهٔ عمرم که بشد، آب ترم کرد از شور و شباب و شعفم دورترم کرد گفتم که روم گوشهٔ دنجی بنشینم تنهایی و غربت ز صفا بیخبرم کرد در خانهٔ کعبه شدهام هالهٔ نوری برتافت به ظلمتکدهٔ دل، سحرم کرد تا ریشه بزد در دل من مهر و وفایش دریای محبت شدم و پر گهرم کرد در معرکهٔ شهرِ پرآشوبِ بدیها در آتش پر شعله مرا چوبِ ترم کرد گفتم...
-
غم لحظه ای میان ِ دوشادیست ، بی غمم
جمعه 27 مهر 1403 12:50
غم لحظه ای میان ِ دوشادیست ، بی غمم درگیر غم شدید و من از شرّ غم کمم بیهوده میکنید تلاش از فرار من آغاز می کنم که حضوری مُسَلَمَم دست از چه میکشی به کجا می بری پناه ؟ آتَش خجالتی شود از خیسیِ نَمم من بی قراری ام .. به چه سو میکِشی قرار ؟ من میکُشم هر آنچه بخواهد به ماتَمم مات تو می شوم که تو ماتم نمیشوی طائی نمیرسد...
-
... مردی نمی مرد اگر،
جمعه 27 مهر 1403 12:48
... مردی نمی مرد اگر، شاید سهم من از درد، چند مرد کمتر بود و بیدردی ام نیز از نامرد، چند راس مرفه بیشتر؛ محمد ترکمان
-
امروز گذشته ام را بر آب زدند
پنجشنبه 26 مهر 1403 13:05
امروز گذشته ام را بر آب زدند فردا با خاطره ها عکسم بر قاب زدند گفتند و برفتند پیشنیان از برِ ما آینده چو آمدندهمه را خواب زدند عبدالمجید پرهیز کار
-
در خیالات خودم
پنجشنبه 26 مهر 1403 13:05
در خیالات خودم به وقت دلتنگی اشکی به وقت شادی لبخندی به شوق دیدار ذوقی از دل گذراندی لذت دارد مستی این است نه یک پیک شراب دستی گرفتی از ناتوانی جوانی فرستادی در آشیانی تیمار کردی یتیمی بینوایی مالامال از یاری ،از غمخواری مستی این است نه یک جام شراب قطره اشکی بچکد از گوشه چشم ننشیند به دلی خوشه خشم سکران این است آزار...
-
سکوتی تلخ تر از قهوه ی ترک و قجر داری
پنجشنبه 26 مهر 1403 13:04
سکوتی تلخ تر از قهوه ی ترک و قجر داری غرورت خنجر کین است، ما را خون جگر داری تو زندانی به نام عشق را در من بنا کردی از این زندان بی پایان من آیا خبر داری علی کسرائی
-
برای صرف زندگی زبانمان گرفته بود
چهارشنبه 25 مهر 1403 12:59
برای صرف زندگی زبانمان گرفته بود تُپُقزدیم و خطبهخط،حیاتمان مرور شد غزال زخمخوردهای به نام عشق، نیمهجان رمید و از کرانههای اشتیاق، دور شد نه شانهای که گم شود در آن، سرِ کلافگی نه سایهای که آفتاب تند را سپر شود درونمان نهالهای نورخوان، جوانه زد که راویِ روایتِ بلندمان تبر شود جواهرِ وجودمان غبارپوشِ سالها...
-
هرچه که سنگ است زدل دور کن
چهارشنبه 25 مهر 1403 12:57
هرچه که سنگ است زدل دور کن این دل غمدیده پر از نور کن غم که به دل راه نیابد دگر زندگیام را همه پرشور کن درد و بلا از دل من دور ساز عشق مرا از همه مستور کن حال مرا به زِ سرود و نوید غرقِ طرب، یکسره مسرور کن دست دعا سوی تو برداشته راه مرا از همه معمور کن هرچه که باشد غم و اندوه و درد از دل من، یکسره مهجور کن روز و شبم...
-
منو به یه بوسه دعوت کن
چهارشنبه 25 مهر 1403 12:55
منو به یه بوسه دعوت کن باهام از عشق صحبت کن منو با لبهای ِ قرمزت تر کن با دستات موهامو معطر کن منو با خودت سوار ِ قایق کن قایقمو پر از شقایق کن منو تشبیه به یک قو کن فاصله تو یه تار مو کن منو غرق ِ گلایل کن دستاتو دور ِ تنم پل کن منو با زنگ ِ صدات خواب کن از بارون ِ عشق سیراب کن آرمین محمدی آلمانی
-
درانتظاربوسه ام
سهشنبه 24 مهر 1403 13:15
درانتظاربوسه ام ازافسونی چشمها ولب های بی قرارت سید حسن نبی پور
-
بغضی را که نمیتوان شعر کرد
سهشنبه 24 مهر 1403 13:13
بغضی را که نمیتوان شعر کرد چه باید کرد... حسن کریمزاده اردکانی
-
پاییز،
سهشنبه 24 مهر 1403 13:12
پاییز است، برگها در آغوش باد رقص میکنند و زمین، چادر زرد و نارنجیاش را به دوش میکشد. آیینهای در دل جنگل بازتابی از آسمان که رنگهای دگرگون را در خود میبیند، چشمانش گم شده در افکار و غمهای پنهان. هر برگ، داستانی از گذشته و هر وزش نسیم، نوای غمگینی از یادهایی دور. و من، اینجا ایستادهام در برابر این آیینه، نگاه...
-
گل به گلدانِ جهان حق تنفس دارد
دوشنبه 23 مهر 1403 13:21
گل به گلدانِ جهان حق تنفس دارد گرحیایش رابگیری کی تقدس دارد تُنگ ماهی درنسیمت باتصورزنده است عالمش ازبوی عطرت هردمی پاینده است چشم نااهلی به گلبرگت طمع خواهد نمود عطرِ زیبایِ نگاهت را زِ تُنگ خواهد ربود باحیایی وُ پناهَت را به یغما میبرد گرمیِ قلبِ نجیبت رابه سرمامیبرد جای ان عفت به توشورِجسارت میدهد عشقِ نابت را...
-
آمدی جان دلم عشق مُقَدَّر کردی
دوشنبه 23 مهر 1403 13:20
آمدی جان دلم عشق مُقَدَّر کردی عاقبت خاطر غم را تو مُکَدَّر کردی همه عمرم ز هیاهوی جهان پُر شده بود جان من تازه شد و شَبَم مُنَوَّر کردی غلامرضا خجسته
-
غم را چه وعده ها داد دل راه ورود
دوشنبه 23 مهر 1403 13:19
غم را چه وعده ها داد دل راه ورود تورا که دید وعده ها به باطل داد بغض انباشته در گلو بود ورها می شد شبی که دل آمد نت را نوید عاجل داد می کشیدم بر دوش جان در پس عمر لحظه ای که سفر فراق افکند وحایل داد نمی شود رها کابوس دوریت از جان آنی که روح به تن جواب هایل داد تفالی بزدم بر دیوان لسان الغیب گشود گره کار ما و حل مسائل...
-
بزرگترین گناه
یکشنبه 22 مهر 1403 13:34
بزرگترین گناه فروش خاطرات گذشته ست برای یک تازه وارد سید حسن نبی پور
-
می شود یک شب بیایی و مرا همدم شوی
یکشنبه 22 مهر 1403 13:33
می شود یک شب بیایی و مرا همدم شوی چون طبیب حاذقی درمانگر دردم شوی درد دارم راه درمان دیدن چشمان توست دل سپردن عاشقانه در تب دستان توست من خیال و تو محال وجان من ای بی وفا اینهمه آشفته حالی حاصل وجدان توست من تو را عاشق تو را دیوانه و سرگشته ام آه من ابری ترین باران که د جریان توست قلبم از شوق وصال تو شده در تاب وتب...
-
شبـــی آهســته رفتم تا به کویش
یکشنبه 22 مهر 1403 13:33
شبـــی آهســته رفتم تا به کویش که بیــنــم مخفــیانه خـال رویش ز در بـالـا که رفتــم بــهــر دیــدار شدم مدهوش تا خوردم به بویش شهریار عبدالعلی زاده
-
در طلوع شمس فام صبح در میانه های روز
شنبه 21 مهر 1403 13:16
در طلوع شمس فام صبح در میانه های روز وقت عصر در غروب ارغوان در زمان خوانشی ز یک خروس وقت صبح در سحر زیر سایه در هوای گرم ظهر وقت شام سرد آن زمان ماه در سپهر ماهتاب میشود شستشوی صورتم به وقت صبح من ز تو همیشه یاد میکنم یاد تو روان در میان دست رود در صدای پای آب که میگذشت سمت باغ در نسیم صبحگاه آن زمان که میزند به...
-
کو گل و کو غنچه های بی شمار
شنبه 21 مهر 1403 13:15
کو گل و کو غنچه های بی شمار بلبلان خاموش هستند این بهار یار شیرین را نبینم من دگر دستی بود و بوسی بود و هم کنار کو دل صاف و کجا آن آینه پاک و بی زنگار و بی خاک و غبار آن خردمندان روشن دل همه گوشه گیری را نمودند اختیار یا که بستند بار با دلهای تنگ بوسه آخر زدند خاک دیار سیاست یاد دارم که در جوانی گفت پیر مردی به طنز آن...
-
تنهایم نگذار
شنبه 21 مهر 1403 13:11
تنهایم نگذار با این روزهای تکراری با تن خسته با این شبهای بیداری با این دست چروکیده تو فصلهای بارانی چشم بگشا تا که برگیرم نگاه بیپایان از این غبار کهکشانی از خطهای ممتد خیابانی قدم بردار و بیا تو باش همان نقطه پایانی همان آرامش از پس روزهای بحرانی مهرداد درگاهی
-
صدایت میزنم هربار
جمعه 20 مهر 1403 13:09
صدایت میزنم هربار بیا مادر هراسانم، منم آن کودک تنها مثال برگ پاییزی ، پریشانم ز طوفان ها. جوابم را ندادی تو به جایت غم و اندوه شدند دایه... وز پگاه تا شامگاه برایم مادری کردند. به وقت خواب نغمه ی لالای آنها مرا آرامشی بود. وتو در خواب و رویا های من بودی. در آغوشت چنان خوشحال بودم من که ناگه از خودم پرسیدم این رویاست؟...
-
عشق جغرافیای خاصی ندارد
جمعه 20 مهر 1403 13:08
عشق جغرافیای خاصی ندارد زمانی در کلبه ی ویران شده وبعضی اوقات درمیان کاخ بزرگ وباشکوهی درسرمای زمستان درپیاده رو خیابانی که چای راباعشق می نوشند سید حسن نبی پور
-
درختان سربه فلک کشیده
جمعه 20 مهر 1403 13:07
درختان سربه فلک کشیده جاده های مه گرفته شمال ایران دلتنگم می کند برای آفتابی که درسایه اش باعشق قدم می زدم وخاطرات کلبه ی جنگلی راکه درحصارآغوش وهرم نفس هایت وجودم را مست ومدهوش می کند مرورمی کنم وغبطه می خورم به ایامی که گذشت سید حسن نبی پور
-
پاییز فصل جدایی
پنجشنبه 19 مهر 1403 12:50
پاییز فصل جدایی موقع باران پاییزی بیادت بی اختیار اشک میریزم شبهای بی تو خزانیست بی رحم و طولانی عمریست خنده بر لبانم خفته دیریست شادی درونم آرمیده در کوچه پس کوچه های مه الود شهر تورا میجویم ولی باران را پایانی نیست کاویانی علی
-
انتظار
پنجشنبه 19 مهر 1403 12:49
-
تو رنگ زرد خورشیدی روی بوم سیاه من
پنجشنبه 19 مهر 1403 12:48
تو رنگ زرد خورشیدی روی بوم سیاه من منم رنگ سیاه و تو نشستی روبه روی من تو شاید رنگ سبز باشی شبیه یک طبیعت یا تو شاید رنگ آبیی مثه دریا و آسمان ها ولی من رنگ بی رنگم یا شاید رنگ مشکی منم زهر سیاه و تو میدی رنگی به زشتیم تورو میبینم و انگار همه دنیا وایمیسته همه غمهامو شستی تو تویی بهترین فرشته تو رنگ نور هستی و منم...