-
سوگند
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:21
من کاری ندارم به خدا قسم که باید اون کیف آبی واسم بخری آن بود سوگند من به جونه این دونه پسرم بیشتر ازاین پول ندارم ارزونتر حساب کن...یتیمه این بود سوگند مادرم تا سوگند من نشکند محمد فاطمی
-
آقا؟ ساعتِ چند است؟
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:19
مرا به بن بست خودم رسیده ام یادم نیست چند بار، آفتاب را روی صورت پنجره کشیده ام بشمار: یک،پنج ،ده، مگر اندوهِ نازک ام هنوز معطر است؟ که ترکه های درد رویِ دست روزهایم ، هَشتَک شده اند، من به من نرسیده ام حتی به کوچه ای از خودم می خواستم خستگی ام را تَگ کنم به آدم ها بگویم: بروند همیشه کمی تلخی تهِ چشم هایم می جوشد، نمی...
-
ما چون دو دریچه روبروی هم
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:17
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آینه بهشت ، اما … آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد مهدىاخوانثالث
-
با جرعهای ز بوی تو
سهشنبه 17 مهر 1403 12:34
با جرعهای ز بوی تو از خویش میروم حسینمنزوی
-
بیتو نه بویِ خاک نجاتم داد،
سهشنبه 17 مهر 1403 12:33
بیتو نه بویِ خاک نجاتم داد، نه شمارشِ ستارهها تسکینم چرا صدایم کردی چرا...؟ حسینپناهی
-
اگر بدانم تورا دارم،
سهشنبه 17 مهر 1403 12:33
اگر بدانم تورا دارم، شوقِ زندگی را از دست نمیدهم. داستایفسکی
-
گفتم: سلام!
دوشنبه 16 مهر 1403 12:42
گفتم: سلام! آمدهام تا دوباره بنویسمت و هیزم کلمه ریختم آنجا گفتم: میخواهم بدانم نون نامت چگونه بر تنور حس امروزم میچسبد و امروز نبضم چه انفجاری خواهد داشت وقتی بگویم دوستت دارم... منوچهرآتشی
-
در گردن دیگری میَفکن...
دوشنبه 16 مهر 1403 12:42
در گردن دیگری میَفکن... دستی که به خون من خضاب است آتشاصفهانی
-
تو زیباتری
دوشنبه 16 مهر 1403 12:40
تو زیباتری زیباتر از تمام کتابهایی که نوشتهام و خواهم نوشت زیباتر از تمامِ شعرهایی که سرودهام و خواهم سرود آه محبوبم....! تو حتی از خودت هم زیباتری.... نزارقبانی
-
شادی آن صبح آرزو که ببینیم
یکشنبه 15 مهر 1403 12:37
شادی آن صبح آرزو که ببینیم بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد هوشنگابتهاج
-
اگر تو را نداشتم چه میکردم،
یکشنبه 15 مهر 1403 12:36
اگر تو را نداشتم چه میکردم، این سؤال را مدام از خودم میپرسم و جوابی ندارم. چقدر دیدن تو خوب است، میآیی و تمام میشود غمها، بغض آب میشود و به جای ابر رنگینکمان آسمان را نقاشی میکند. دوست داشتنت عادت نیست، حسی عمیق است که انگار ریشه دوانده در جانم و روز به روز بزرگتر میشود. روشنکآرامش
-
ویرانشدن،
یکشنبه 15 مهر 1403 12:35
ویرانشدن، تنها براى خانه اتفاق نمىافتاد زلیخا؛ من فرو ریختن یک نفر آن هم با یک جمله را به چشم دیدهام جاهدظریفاوغلو
-
آمدی وگوش دادی به حرفهایم
شنبه 14 مهر 1403 12:53
آمدی وگوش دادی به حرفهایم بعد مدتهای مدید، نشستی در کنارم ، دمت گرم لبخندی زدی برمن و فشردی دستم هر دومان شدیم خوش و باز دل بَستم، دمت گرم عزت بگذاشتی بعد آن بر سرم همراه بودی و باز گفتی نوکرم ، دمت گرم خدای مهربان شاکرم زین محبت ز بیابان گرم ، خُنُک بادی وزیدبر صورت،دمت گرم اندیشه دارم منظورت چه بود زهمراهی شانس خویش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 14 مهر 1403 12:53
-
خشکیده جُلبکی در آغوش تکه سنگ اَم
شنبه 14 مهر 1403 12:52
خشکیده جُلبکی در آغوش تکه سنگ اَم از فراق نَهر در این تشنه کامی، فسوس آفتاب هم به یغما می بَرد پیچ پیچ شاخسار تنَ م را نه شبنمی دهدَم به لطف، باران نه جرعه ای چشمه کو نسیمی که وَزد بر دل غم دیده ی ما نادر مسلمی
-
پای رفتن نیست
جمعه 13 مهر 1403 12:33
پای رفتن نیست نقاب بردار تاطلوع خورشیدچشمانت سید حسن نبی پور
-
در آسمان آغوش ت
جمعه 13 مهر 1403 12:33
در آسمان آغوش ت عقاب خیال هستم بر فراز دوست داشتن ت بهشت زندگی سیدحسن نبی پور
-
پاییز را
جمعه 13 مهر 1403 12:32
پاییز را بخاطر رنگین شدن برگها دربسترکوچه های عشق دوستدارم وتورابرای لبخندهایت که هنگام خندیدن شکوفه می ریزد ازلبانت سیدحسن نبی پور
-
مهر هم از راه رسید
پنجشنبه 12 مهر 1403 12:54
مهر هم از راه رسید میان شهریور و آبان پلی می زنم به نامش تا تو باشی و من شک ندارم ما می شویم در آغوش پاییز سرشار از دوست داشتن سید حسن نبی پور
-
بالبخند خورشید
پنجشنبه 12 مهر 1403 12:54
بالبخند خورشید الماس شد برف سید حسن نبی پور
-
گفتی محال عشقم با تو فنا پذیرد
پنجشنبه 12 مهر 1403 12:53
گفتی محال عشقم با تو فنا پذیرد بوسیدمت که امید جان دگر بگیرد افسوس خواب شیرین پایان دیگری داشت هرگز گمان نکردم فرهاد من بمیرد علی کسرائی
-
ظهر گاهی بت من نفْس مرا کار آمد
چهارشنبه 11 مهر 1403 12:52
ظهر گاهی بت من نفْس مرا کار آمد صحبت از عشق نویی، حرف به انکار امد دلبرم شعبده نازو فریبا داند دست بُرد از قفس سینه به یکبار آمد فصل لبخند گل و جلوه گر باران شد با دلی پر شده از مکر، به دیدار آمد دو لبش برده حواسم ز سخن های فریه دو لبه همچو سر تیز ذولفقار آمد عشق پوچ از طرف من به دلش منع شده است او به پوچیِ زبانش و به...
-
حال خوب
چهارشنبه 11 مهر 1403 12:51
-
ترسم که توهم ، یارِ وفادار نباشی
چهارشنبه 11 مهر 1403 12:50
ترسم که توهم ، یارِ وفادار نباشی عاشقُ دیوانه و معشوق ،نگه دار نباشی من از غم ِ هجرانِ تو صدبار بمیرم تو از غمِ این دل ، خبردار نباشی ترسم که تواز فاصله ی دور بشینی جانم به تهِ خط باشدُ از دور ،ببینی من از دردِ فراقِ تو ، به یعقوب شبیه ام تو چون زنِ مصری، به تختی بنشینی من خسته تر از آنمُ درمان دلم کو ؟ گویند که تو...
-
دل پریشان تو بودم بدنم می لرزید
سهشنبه 10 مهر 1403 13:25
دل پریشان تو بودم بدنم می لرزید بید لرزان ته قصّه به ریشم خندید باد می آمد و رخساره... ولش کن اصلآ باد را بگذر و بگذار بیا ای خورشید تکیه دادم به درختی که شبی از ریشه خشک شد در عطشی سرد و غرورش پوسید خیره ماندم به نگاهی که پس پرده ی عشق گاه و بی گاه لب پنجره من را می دید قامتم گر چه خمید از غم دوری امّا در تماشای رخت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 10 مهر 1403 13:24
-
از زخمه های همایون
سهشنبه 10 مهر 1403 13:24
از زخمه های همایون تا بنات ماهورهای تخت تاختنی و باختنی میر دشت های پالوده از ترانه و طراوت گیسوها آنقدر که بوسه ها بیتابند دستها بیقرار چشم ها آسوده در برابرت انتظار را می پایند شاید چه می دانم ؟ فرید خانی تراکمه
-
صدر نشین دل من ،
سهشنبه 10 مهر 1403 13:23
صدر نشین دل من ، یادِتوو ، و ، خیال توست ، باتو به گلشن چه کنم ؟ گلشن من، جمال توست ، ✌️ #راحم_تبریزی
-
دوری نما ز نخوت،دنیا وفا ندارد
سهشنبه 10 مهر 1403 13:22
دوری نما ز نخوت،دنیا وفا ندارد برکس نکرده رحمی،غیرازجفاندارد مه پیکرانِ عالم،خوابیده انددر خاک برخودچه نازی ای مه،عمرت بقا ندارد اندر جهانِ فانی،برخودمنازجانا وقتی اجل بیاید، شاه وگداندارد ای مه لقایِ رعنا،برقامتت چه نازی مشتی زخاکی آخر،چون وچراندارد ازرویِ کبر دلبر،بالیدنت چه حاصل بینی تو این جهان را،دردش شفا ندارد...
-
در آغوش سرد پاییز،
سهشنبه 10 مهر 1403 13:21
در آغوش سرد پاییز، برگها رقصان، چشمهای آسمان، چکهچکه باران، گوش سپرده به نغمهی باد، که میخواند داستانهای دور، از عشق و جدایی. درختان، با چهرههای زرد و نارنجی، نفسهای آخر را میکشند، و زمین، پوشیده در فرشی از برگ، به خواب میرود. پاییز، فصل اندوه و زیبایی، یادآور خاطرات شیرین، و غمهای نهان، در دل هر قطره...