یک نفرهست که خوش نیست دلم بی نفسش
یک نفر هست که اهلی شده ام درقفسش
یک نفرهست که درجان ودلم ریشه زده
یک نفرهست که با سنگ به این شیشه زده
یک نفرهست که دل یاد کند هر دم ازو
یک نفرهست که بیداد شده از غم او
یک نفرهست ، ولی نیست کنارم ، چه کنم!
یک نفر برده همه صبرو قرارم ،چه کنم!
یک نفر بود! ولی نیست دگر یاور من
یک نفر کُشت دل ساده ی خوش باور من
فروغ فرشیدفر
شاعر که باشی یک ردیف ناتمامی
هر بیت تو آبستن وهم و خیال است
مثل بَغل هایی که دختر هم ندارند
چشم انتظار گفتن بابا محال است
شاعر که باشی لُقمه ای از درد داری
در حفره ی خالی چشمت شَرم داری
با دوستان ناکسِ خنجر به پهلو
زخمی شبیه جنگ های نَرم داری
شاعر که باشی جمع تو تفریق هَمرس
یک مرد سوم شخص غایب ضلع نارس
ته مانده های ذهن تب دارت پریشان
خون سرفه هایی در گلوی لیزِ کرکس
شاعر که باشی شنبه تا جمعه غریبی
در هیچ های مبهم تقویم فردا
پیغمبری بی معجزه دریای بی موج
گم کرده ای پاییز خود را بعد یلدا
شاعر که باشی زاغه ی تلخ دهانت
پُر میشود از آهن و شلیک باروت
سَر میگذاری روی قبری که نداری
هر شب در این سیاره ی هم شکل تابوت
شاعر که باشی گرگ های پشت پرده
حتی صدا حتی تمامت را چریده
بر روی حلقت توله های انتحاری
مصرع به مصرع شعرهایت را دریده
شاعر که باشی نعش تو در زیر باران
خط میکشد بر دفتر خیسِ خیابان
بُمبی سرت را منفجر کرده ولی تو
دنبال خودکار خودت هستی به قرآن
دکتر سید هادی محمدی
دامنش را تکان داد
دریا
من به اوج چشمانت رسیدم
آسمان...
مه ناز نصیرپور
طنین برف
روی شانه های سرد یک باغچه
طرح عریان درختان
در متن سفید فصل
گاهی آوای کلاغی تنها
از بلندای حضور کاج ها
فرو می ریزد
قصه های تازه ای
از موسم بی برگی دست ها
در جوی زمان می گذرد
گاهی از پنجره تنهایی
زمزمه های گل سرخی
خواب مرا می شکند
گاهی عبور روشن یک پرنده
در خلوت اندیشه رهاست
گاهی از گردش عقربه ها
عطر زیبای حضور یک دوست
در آئینه پر نقش نگاهم جاریست
از صفای باغ دیرین
رد یک خاطره مانده
دشت پروانه و گلها
در خواب فراموشی فصل
پشت پرچین ها خاموش
و هنوز
در این وسعت اندوه بزرگ
قصه های ناتمام عشق
از هوای چشمان تو
می تراود آرام
تا آیت سبز بهاری دیگر
عبدالله رضایی
دل رفت ز دستم چو نظر بر رُخِ تو کرد
جان شد به تو وابسته و سرگشته ز آن سرد
چون بویِ گلابی که وزد در سحرگاه
جانم ز تو آکنده شد ای وعدهٔ ناورد
در سینه نفس کم شد و دل بیتو پریشان
چون باد خزانخورده، غمینگشته و پژمرد
ای ماهِ شبستانِ من، آرامِ دلِ خسته
بیتابم و بیخوابم از آن لحظه که دادی درد
گر یک نفس از مهرِ توام دم زند ای جان
صد بحر طرب خیزد و صد نغمه برآید برد
ای یار، بگیر این دلِ خونخوردهٔ من را
کز هر چه جهان باشد، به عشقِ تو بس پژمرد
شایا، تو مگر در خمِ خواب این همه گفتی
چون بیدار شدی، دیدی که همه را وهم بود
شایان شیخی صارم