دلتنگیهایم را تا میکنم
هنوز چمدان احساس
با تکههای خاطرات
نفس میکشد
هر بار که نبودن تو
لباس خاطره میپوشد
بغض در چین آستینها مینشیند
و دستها
دکمههای پیراهنت را
میبوسند
مجید رفیع زاد
شاید من از زندگی
خسته شوم
ولی از پرسیدن
هرگز
بهمن نوری قاضی کند
باران که می بارد ابر پاییزی به حرف آید
کلاف می بافد و درس عرب به صرف آید
کمی آهسته پیوسته راه می روم اما
به دویدن کشت می کاریم که شاید برف آید
کلاه و شال باید بافت زمستان اگر در پیش
دمی هم قلم به دست گیریم تا شرف آید
تمیزی و پاکی هنر باشدحرف تطهیر است
که بعد خانه نشینی یک فصل حج و عرف آید
به لیمو ترش خوردن عادت ماست اما
اگر لیمو شیرین باشد حرفِ اشرف آید
به ایثارگران هم باید سر زد از راه دو لیکن
کمی هم زودخوابیدن بهتر برق کم مصرف آید
اگر فصل نارنگی و آب سیب و نارنج
در آب لیمو گیری یک لیمو آبگوشتی به حرف آید
غریبه به فرزندم بگو تا کی بازیگوشی کنی آخر
بگفتا مقتضای سن است به طعنه بچه با شرف آید
اعظم زارع
بی تو یعنی گلبوته هایی رو به مرگ
بی تو یعنی ریزش های بی هنگام برگ
بی تو یعنی جبر و استـــبداد عشق
بی تو یعنی تلخی و بیداد عشــق
بی تو نبضی در رگ گــل ها نماند
بی تو بلبل لال شد ،دیگر نخواند
باتو اما زنـــــدگی شیرینی اســـت
چای داغ عشقِ ما در سینی است
با تو مـــعنا می شود هر مســـــأله
با تو بی معنی ست هجر و فاصله
در کنـــارت دل در آرامـــش اســـت
سهم من از زندگــــی آسایش است
دکتر سجاد فرهمند
منم ماهی سرخ تنگ بلور
غریبانه تنها به دنبال نور
در این جای تنگ فکر دریا کنم
سراب پشت تنگم تماشا کنم
دلم خسته از دیدن سایه ام
ز بس کوچک است وسعت خانه ام
شب عید بود و همه در خروش
دلم تنگ دریا و آمد به جوش
شمع و عود دیدن تقلای من
سر سفره ی هفت سین حال من
زتکرار بریدم ؛ فرار در سرم
اسیر غم و بردگی تنم
چنان نقشی آینه از من کشید
که رنگ از رخ سرخ خیسم پرید
بدیدم چه تنهایم اندر قفس
بدون رفیقم ؛ و بی هم نفس
خیال فراری فتاد در سرم
و من سعی کردم برون بپرم
سراب رهایی امانم گرفت
پریدم به خشکی و جانم گرفت
دل شمع سوخت وقت تحویل سال
به حال من و آرزوی محال
گریستم به عمرم که نابود شد
دل سرکه جوشید و عود دود شد
و این پند گرفت سبزه در آن بهار
بمان هر چه هستی نکن تو فرار
اگر نیست در بخت تو آفتاب
تو با کور سوی امیدت بتاب
فراموش کن هر که رفته و نیست
جهان فانی و عاقبت رفتنی ست
وحید مشرقی