کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تن‌هایمان کتابی گشوده

تن‌هایمان کتابی گشوده
که هر ورقش بوسه‌ای است
بر پوستِ کلماتِ نانوشته
دوستت دارم آن‌قدر که الفبا از حسادت می‌سوزد


حسین گودرزی

عاشقی سوز غریبیست، چو پاییز و خزان

عاشقی سوز غریبیست، چو پاییز و خزان
گرچه غمگین می‌کند ،عاشق ولی راضی بِدان

کنج تنهایی برای عاشقان چون بوسِتان
خواب و بیدارش مثال آسمان باشد نهان

چشمهایش همچون باران ،گونه را تَر میکند
گر دل بشکسته بیند اشک ریزد بی امان

ساکت اما در درون جنجالها دارد ز خویش
روی آرامش برونی ،دل چو دریایی روان

ساقی و می همنشین، چشمِ نگارش دلنشین
دوری و حسرت ز دل ،کرده توانش نیمه جان

با دلی خون منتظر شاید رسد وقت وصال
گرچه داند انتظارش پوچ و فریادش فغان

با خودش گوید چه دانم عاشقی باشد چنین
ورنه سنگش کرده بودم قلب بی تاب و توان

نامروت اشک و آهم را ز رخ سرریز کرد
غم ز دل جا کردِه وُ هر لحظه تیرش بی امان

ای قلم ،طرحی ز حال غمدلان ایجاد کن
تا فلک رحمی کند، زین حال و روز عاشقان

اَبروانی چون کمان تیری رها شد بی امان
آسمان کاری بکن دلخانه خونین زین نشان


توحید تکاور

مروارید گرانبها را چه آسان به خاک دادم

مروارید گرانبها را چه آسان به خاک دادم
مظهر مهر و محبت را چه آسان به خاک دادم
ای خاک پاک ،مظهر عشقم را به تو بسپارم
امانتم را نگه دار تا زمانش من جان سپارم
زاده عشق و محبت گر جان گیرد ریشه در خاک گیرد
فرستی در دیار خدا ز این خاک جان گیرد
در سفر آخرت همچون پروانه در آسمان بال گیرد
نوری زیبا در آسمان خانه او را در بر گیرد

نغمه چلچله مرد قرآن خوان خانه او را دربر گیرد
دوستان و آشنایان خاطراتش را در خانه از سر گیرند
از رفتن مادر بزرگ اینگونه بگویم غم و اندوه از سر می گیرد

وحید خرمی فر

دیدی آخر عشق هم با اشک من خو کرد و رفت

دیدی آخر عشق هم با اشک من خو کرد و رفت
دلخوشی آهسته راه ،خویش را تندخو کرد و رفت

بی‌وفا با قلبِ زارم، حیله نو کرده ایی
با نگاهی سرد، جانم، یکسره رو کرد و رفت

خواستم در کوی او چون خاک ره، یکسو شوم
بی خبر از سوز من، در میخانه خوشبو کرد و رفت

گفتمش با غم هجران دلم همسو نباش
با دلم چون خصم نابخشوده خو کرد و رفت

با غمِ هجران مرا هرگز بی آبرو نکن
عشق خود را در دلم بی جستجو کرد و رفت


منوچهر فتیان پور

عجب درس عشقی آموخت مرا روزگار

عجب درس عشقی آموخت مرا روزگار
به هر رخ زیبایی با خال لب نگویم نگار

دگر نشوم خام هر خوش خط وخال
چه بس چو ماری باشد و بگیرد قرار

چه بسیار عشاق خوردند چوب وفا را
ز بی وفایی ها آواره گشتند از بوم وتبار


آموختم زدست خود بگیرم من افسار
تا نسوزم درغم عشق نافر جامی آزگار

در ره عشق فقط عاشق می سوزد وبس
ورنه من معشوقی ندیدم تاکنون آواره و زار

غافلا لیلی ومجنون قصه وافسانه بود
شیرین نیز عاقبت با خسروان شدسازگار

یا آن عاشقان کشتی را بگو(تایتانیک)
معشوق راچه شد؟عاشق غرق شدبهر دلدار

آری تاوان عشق ودلدادگی کار من نیست
سنگدلی پیشه کردم تا دل نبازم دراین پرگار

چرا دستمال ببندم بر سرم بی حس دردی
چرا بسوزم به پایی که نشودهیچ مرا یار

عشق ساخته ذهن خلق است وخیال
عشق واقعی باشد تنها نزد آن کردگار

داودچراغعلی