در خلوت روشن سکوت، چه میگذرد؟
که ماه دانایی، بیحرف، بر دل میتپد.
همه کتابها را به خاک سپردم بسی
کز صفحهٔ چشمانت، معنایی تازه میخوانم هنوز.
قدمزنان در باغ لحظههای سادهای
که عطر بودن در هر برگ سبزش نهفتهای.
جهان به یک تماشا غزل شد و نغمهای
چرا که در نگاهت، دریایی از معناست پنهان؟
دانش، درون سینهات نسیم پاکی شد
که با وزش، شکوفههای مهربانی شکفت.
نه در کتابخانه، که در دل شبهای تار
چراغهایی از تو برافروخت صبح امید.
پس ای تو روشنایی نگاه بیداری
زندگی را به زیبایی سکوت بنواز.
همهٔ وجودت ترانهایست بیکلام
که در فضای بیکران، جاریست و میدرخشد.
مریم نقی پور خانه سر
تو رفتی و من ازآن شب مدام در سفرم
و کوله ی غم وحسرت به جان و دل بخرم
اسیرِ کوچه ی آبان و فصل پاییزم
نشد قدم به خیابانِ قلبِ تو ببرم
نفس نفس به هوای رسیدنت رفتم
پر از هجوم غبارم ببین چه مفتخرم
نشسته بهمنی از غم به جان گیسویم
خیال خام پلنگی به یاد یک قمرم
تمام شعر خودم را شبی فدا کردم
بخوان تو بیتی از آن را نگو نظاره گرم
چه شادی وچه غزلخوان ، منم چه غمدیده
هنوز ؛از دلِ پاییزِ کوچه می گذرم
تو و خیال رسیدن من و سکوت دلم
من و قلم ؛ من و دفتر ؛ منم که شعرِ ترم
سمیه مهرجوئی
بیدِ مجنون کاشتم، فکرِ تو بودم، خشک شد
زرد میشد، مطمئناً، کاج اگر میکاشتم
هر چه کاشیدم زِ این عشق، عشقم به باد داد
کاش من بذرِ خویشتن در دلِ خود میکاشتم
رفتی و بعدِ تو تار شد همه نورِ دلم
چون گلِ بیخورشید، زرد شد تمامِ دلم
ساده گفتم که بمان، ساده گذشتی، ای دریغ
کاش دل را به هوس، نه به عشق میذاشتم
بعدِ تو شبهایم پر از درد و جفا شد ای دریغ
هر شب، ستارهی غمِ تو را در دل خود میکاشتم
بادِ سرد آمد و بر سطحِ دریا یخ بست
من ولی بذرِ اتش در دلِ خود میکاشتم
قلبم از داغِ تو سوخت، شد سیه چون کربن
درد بی مرهم تورا بر رگ جان میکاشتم
قلبِ من پر شد از حسرت و از سایه و درد
قلبِ تو سنگتر از زهر، به جان میکاشتم
دیگر از عشق بس است سوختم از تکرارش
کاش عمری به فراموشی تو میکاشتم
ادریس هخامنش
اشک از چشم غزل جاری و نم نم شده است
و قلم، مرهم اندوهِ دمادم شده است
چشمهٔ شعرم از آن چشم تو جوشان و چنین
فرصت یک غزل ناب فراهم شده است
من و دردی که دوایش همه از مهر تو بود
ناز هر نیمنگاهت خودِ مرهم شده است
مرد پاییزی من ، بیتو چه بیتاب شدم
رفتی و در دل من زلزلهی بم شده است
ای شعور غزل و شعر پر از احساسم
باز تصویر بِده، قافیه مبهم شده است
بهمن ماتم و تب دار به جانم افتاد
یاد از گرمی دست تو مسلم شده است
بروی شهر دلم زلزلهخیز است و غمین
و بهشت بی قدمت مثل جهنم شده است
تو بمان، شعر بجوشد، قلمم شاد شود
قلمم بابت وصف تو مصمم شده است
دل من در طلب سیب پر از وسوسه ای است
باز حوای غزل عاشق آدم شده است
سمیه مهرجوئی
تو
آن طرفِ خطِّ امنِ فاصلهها ایستادهای
و باد
پیراهنِ تو را
چون پرچمِ شورشیانِ عشق
به نمایش میگذارد.
من
پشتِ پنجرهی این شهرِ بارانی
با دودِ سیگار
تصویرت را
روی شیشه میکِشم
و باران
بیامان
آن را میشوید.
آهای عشقِ نزدیکِ دوردست
صدایت
از لابه لایِ سیمهایِ تلفن میجوشد
و من
گوشی را
به سینه میفشارم
گویی نوارِ ضربانِ قلبم را
برایت پخش میکند.
تو
در غیابِ درازت
چنان حاضری
که هوایِ اتاقهایم
بویِ نانِ تُستِ تو را میدهد
و رویِ مبل
فرورفتگیِ بدنت
هنوز گرم است.
ای کاش
میشد قفسی از تَرَکهایِ این فاصله ساخت
و تو
این پرندهی همیشه در پرواز
را
برایِ همیشه
در آغوشِ بیکرانِ لحظهها زندانی کرد.
و اکنون
در سکوتِ روشنِ این باران
هیچ واژهای جز فریادِ "دوستت دارم"
بر لبهای "تشنه"ام نمینشیند...
حسین گودرزی