نه مردی که مرا مردانه باشد
نه شمعی که مرا پروانه باشد
شدم قیس و خودم مجنون ترینم
کجا دیوانه را دیوانه باشد
خراباتی ام و گویا که جغدی
مرا ناله کنان بر شانه باشد
به خون دل سرودم بیت ها را
که ابیاتم همه ابیانه باشد
به صنعان شیخ بودم شاهدان را
کجا افسون من افسانه باشد
به جان چنگیز خشمت تاخت و خواست
که آبادی من ویرانه باشد
شدم مریم ولی عیسا ندارم
که با من آشنا بیگانه باشد
به کی کاووس و سودابه ، سیاوش
مرا از عشق، آتش خانه باشد
سپهر سرنوشت ما سیاه بود
مرا مرغ سحر بی دانه باشد
چه تکرر تلخی
که رنج را تصور آن نبود
که بامن نیامیزد
آی آسمان
عصای عبرتت را به من بده
که سنبل سیاهی سرنوشتم
اگر چه کوکب کلماتم تاجداران طاق تمنایند
منم موسای بی هارون
سینای بی صبر
عیسای بی حواری شام بی شعف
مرا به مرگ مهمان کن
که زخمی ضیافت زندگانی ام.
الهام امریاس
گالیله ی کنجکاو درونم
آنقدر کله شق است که
در روز روشن
دوربینی به دست...
آسمان سیاست را
رصد می کرد
گفت خورشید می بینم
گفتم توبه کن
پرسید خرافه است؟
گفتم آری
نمی دانی مگر
چه توهم ها که
حقیقت نکردند
نجات قاضی پور
جان را به فراق، خسته می کن
هر چیز که گفت تو هوش، می کن
اندر طلبش، هــــــزار سختی
آری بِکش و تو گوش می کن
...
سلیمان بوکانی حیق
گاه
زمین هم خسته
میشود
از رخ های
در غبار رفته،
و
ریزش بی شمار
برگ ها،
از بس که
جارو میکنند
ردِ پای
منتظران جاده،
در هوای سرد
درختان عریان شده،
در حوالی
لانههای
در سکوت رفته ی
پرندگان
کوچ کرده،
و
قارقار چندکلاغ
بر فراز
حصاری
که در پستوی آن
شیری
به دندان
میگیرد زخم هایش را ،
و سست
نشود گام هایش
از زوزه ی شغال ها
در آن حوالی،
در آن پستو
هنوز
صدای نفسی میآید،
با هر نفس
زندگی جاریست.
رامین آزادبخت