پدر ای باصلابت چون دماوند
پدر رودی خروشان همچو اروند
دو دست استوارت مثل چتر است
که در بوران دنیا بر من افکند
زمانه هر کجایی طاقتم برد
امیدم داد و زد بر گونه لبخند
برایم گوهرِ ناب خدایی
اَحَد بوده خداوند و تو مانند
شرافت از تو معنا کرده پیدا
تویی جان و همه عمرم تو دلبند
زمستان گر به جانم رخنه کرده
نگاهت وعده ی عشق است چو اسفند
ندارم من ز خود هیچ آبرویی
به لطف تو شوم من آبرومند
پدر جان میشود برنا بمانی؟
برایت جان دهم،تنها بگو چند...
آرمان طاهری
دلم دیوانه از بیداد دنیاست
سرم سرگشته از فریاد دنیاست
درختی خشک و خالی از نگاهم
سر و برگم تهی از باد دنیاست
دو چشمم در کویر سرخ پر جن
سیاهی دیده از ابعاد دنیاست
چه مانده از بدن جز استخوانی
که آن هم ذلّه از صیاد دنیاست
کسی که خالی از سرشار هیچ است
تفش جوینده ی اجداد دنیاست
دلی که ساحلش دریای مرگ است
به چشم هر کسی مازاد دنیاست
کسی که آسمانش در کویر است
برون از بوسه ی همزاد دنیاست
سکوتم را کسی یک دم نفهمید
سخنران جهان شیّاد دنیاست
جداشد سایه و ناگه شنیدم
گذر درمانده از اجساد دنیاست
به وقت شادی و غم همدمی نیست
شبم آزرده از افراد دنیاست
خیابان کرده چشمم را پر از ببر
نگه آلوده از اعیاد دنیاست
تولد لحظه ی آغاز حزن است
خرابی از شب ایجاد دنیاست
کسی که عاشق رویای خویش است
گرفتار غم اعداد دنیاست
برونم از عدد اما بدانم
غُلِ در دیده از بنیاد دنیاست
کسی که مست سگ های وجود است
سرایش خانه ی آباد دنیاست
دراین وحشت تَرَک خوردم چو مبهوت
پس از مردن دلم آزاد دنیاست
علیرضا قدیانی
هزاران عربده، فریاد دارم در نفس ها
به دوش و بر دلش خون است این سرپا جنازه
اَیا ای تیغ تیز بر گلویم راست گفتی
که غم بیش از تو ریزد زین دل من خون تازه
کند سنگینیم گردن، ببر ای تیغ خوشدل
گرم قاتل نباشی تو، شود بر دل گدازه
علی معصومی رستمی
نیستی و شعر من معنای خود گم کرده است
خانه را اندوه تو پر از ترحم کرده است
.
در نظر در خانه هست و لیک در افکارمَم
لحظه های زندگی را او توهم کرده است
.
دیگرم آسودگی من را ز خاطر برده است
رفتنِ آسودگی سوء تفاهم کرده است
.
قلب من خالی بُد و غیرش کسی ساکن نبود
آه از هجران که دل را پر تراکم کرده است
.
عشق او همچون شکر بود و به دل باقی نماند
صد امان از غصه که جایش تداوم کرده است
.
غم دلم را با خودش بُرد و دلم ویرانه شد
صد فغان از هجر تو در دل تهاجم کرده است
.
اشک من جاری شد و گفتند که مردی پس چه شد
گریه های بی امان در من تراخم کرده است
.
لاجرم عشقت مرا در سر خروشی را نهاد
بین عقل و قلب من وه که تخاصم کرده است
.
دوش دیدم سام را ، کز عشق می نالد همی
گفتمش،گفتا که غم در دل تنعُّم کرده است
امیرسام نامداری