کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

باز امشب جان بی تابم نخفت

باز امشب جان بی تابم نخفت
ناله ی سازم حدیث عشق گفت
اشک چشمم ژاله گون شد از فراق
غنچه ی یاد تو در قلبم شکفت
بلبلی بر شاخه ی شعرم نشست
فاش کرد با نغمه ای راز نهفت
از تطاول ها که از هجران کشید
و از ملامت ها که از مردم شنفت
عاشقی شیدا، پریشان آشیان

بی سرو سامان دست از جان بشست
در قفایت هرچه گشتم پرسمان
مژده ی وصلی غبار غم نرفت
سالها اندر غیاب تو بشد
حال من هر شب چنان روز نخست
با همه احوال خوش باشد مرا
در خیالی که نشینم با تو جفت

محسن خزائی

ای دل بنشین بر سر کویش به وصالش

ای دل بنشین بر سر کویش به وصالش
که شاهد آن دلبر نازی ز قبالش

هر چند که از داغ فراقش بچشیدم
تلخی‌ی عتابش، برسم اوج جمالش

کردم تفال که برسم سوی مرادم
حاجت بدهد او، بشوم شاد به فالش

در فکر رسیدن به خط و خال نگارم
چنگی بزنم در خم چو جیم شلالش


آن دلبر شیرین سخنم گفت مرا باز
حرفی که به غیر از تو بگوید نشود راز

مهرت به دلم کی‌ بشود پاک؟ دریغا
این را به تو می‌گفت، دلم حرف سرآغاز

تا عشق نگارم به سعادت برسانم
جان را به هوایش بکنم لایق پرواز
بیارم سینه ریزی از جواهر
به دورت می‌شوم گردان و شاعر

بخوانم با نوایی دلنشینی
سپردم این جواهر را بخاطر


من بودنم به لطف قدم‌های راه توست
زنده شدن بخاطر هر یک نگاه توست

ای دل بنشین بر سر کویش به وصالش
که شاهد آن دلبر نازی تو قبالش
باران که به رودی گذرش هم برسد
با آب دگر دور و برش هم برسد

غافل نتوانست رود چشمه‌ی آب
در باور او هم سفرش هم برسد


ابوذر خسروی

جایی میان کوچه ها آیینه پیداست

جایی میان کوچه ها آیینه پیداست
شرح هجوم شعله ها بردرهینجاست
ضرب لگدهای پراز کینه عبث بود
چون تنگنای پشت در معراج زهراست
ازگردوخاک چادرش محشر به پا شد
این غزوه تنها غالبش اُم ابیهاست
حبل المتین را چون رهاکردند آنها
کوثر علمدار دفاع ازعُروِ وُثقا ست
هرروز می‌پوشد ازاهل خانه اش رو
این خانه ماوای تمام آرزوهاست

مادر وصیت کرده غسل باکفن را
هرچند از زیر کفن زخمش هویداست
روح علی با فاطمه مدفون شد وبعد
جسمش فقط جامانده روی خاک دنیاست
جسمی که چشمش ابر شد درچاه یثرب
دربین دردستان علی تنهای تنهاست
اندوهمان باقی اگرچه تا قیامت
صدها حماسه ازدل این روضه برخاست
مادر به ما آموخت رسم شیعگی را
دیگرتمام بعد ازاین برعهده ی ماست
یا فاطمه سربند مردان دلیر است
آری جهان درحیرت ومحو تماشاست
طرفی نمی‌بندد هجوم وحشیانه
وقتی که ایران براصولش پای برجاست
این جنگ بین پیروان انبیا نیست
ابلیس آنسو وخدا این سوی صحراست
این جنگ احزاب وتمام کفر وایمان
باهم تقابل میکنند وبی محاباست
ما مبتلایان وارثان این زمینیم
در رزم قلب ما بسان سنگ خاراست

علی امیرزاده

در گذر ثانیه هایی آرام

در گذر ثانیه هایی آرام
ابعاد نگاهم
دلتنگ حضور یک دوست
خش خشی برپاست
در کوچه عریان سکوت
از ورای غربت پاییزی برگ ها
عطر احساس تو را می شنوم
و طنین یک پرنده
که در خلوت زیبای خیالم
چه نوازشی می ریزد
می روم تا چشمه لبخند گلی
لب یک پنجره تنگ غروب
و هوای سفرهای بارانی و خوب
از سرم می گذرد
عکس یک خاطره
روی دیوار زمان
و عبور پرستوهای شبانگاه
پشت شیشه
یک عروسک تنها
هم آغوشی گرم کودکی ها را
خواب می بیند
قصه روشن عشقی اینجاست
و گرمی دست های مهربانی
که به آسمان نزدیک است


عبدالله رضایی

و زمین، دست تشنه اش را

و زمین،
دست تشنه اش را
تا خواب ابرها بالا می برد

هر روز که می گذرد،
خطوط خشکش
بر تن ثانیه ها
روزشمار امید می شوند

درختان نجیب،
درختان بی برگ و بار،
حواس ریشه ها را می شنوند
که تولدی بر شاخه ها نیست

و سکوت آسمان،
جاده ی سراب را آب می دهد


زهرا یوسفی