باغ زرد و بیشه زرد و کوچه زرد و خانه سبز
شاخه های خیسِ سروِ سردِ باران خورده سبز
بیدِ مجنون، مست افتاده به دست آویزِ عشق
باد هم عاشق شده در دولتِ پاییزِ عشق
آسمان از حیرتِ این لحظه های نازنین
تکه ای از ماهِ خود را داد در دستِ زمین
ماهِ بشکسته، زمین را طعنه زد ای سینه چاک
ماه را در کنجِ دریاچه نشاندی روی خاک!
گفت تا چشمی به هم آری زمستان می رسد
دولتِ سِحر و جنون و رنگ پایان می رسد
سالها بگذشت و اما سِحرها باطل نشد
نیمه ی پنهانِ ماهِ آسمان، کامل نشد
من زمستان را میان گیسوانم دیده ام
ماه کامل را میانِ بازوانم دیده ام
ماهِ من، تصویری از رویای روشن تر زِ نور
جلوه ای، از گوهرِ عشق و امیدی پر غرور
علی دامادی
دل که صدها بار بشکست از جفای روزگار،
شد شفای ناگهانش، بوسهای از یک نگار.
در حریم کافهای، جایی که غوغا حاکم است،
بختِ خفته عاقبت با خندهای شد بیدار.
دوست با تدبیر میآمد پیِ دلدار خویش،
لیک دل، آن بندهمان، سرگشتهٔ آن زلفِ یار.
دیدمش، دیدم همان دیر آشنایِ سالها،
جلوهگر آمد، شکستم حرمتِ صبر و قرار.
او به بالای سر و من، سر به زیر از شرمِ عشق،
گفتمش: «جانان! مکن با قلبِ محزون این قمار.»
باز، پیچی خورد و باز آمد، دلم را برد و برد،
چاره جز در بر کشیدن نیست، در این حصار.
لعلِ او دزدیدهام در چشمِ یاران، شادمان،
تا ابد ماند به کامم، لذّتِ آن یادگار.
جمعِ کافه جملگی در حیرتِ این عاشقی،
سوخت آن آتش که او بر جانِ یاران زد شرار.
ناگهان بیدار گشتم، لیک در دستم هنوز،
مانده بود از آن لبِ جانان، شرابی ماندگار.
این چنین در دفتر دل، ثبت شد عهدِ نخست،
غیر از این بوسه، نخواهم لحظهای از روزگار
طاها محبی
بی تو زخمی، خون به دل ،همچون انارم بعد از این
سر به زانوی غزل ها می گذارم بعد از این
هم نشینم ساز گیتار و نت و آهنگ و شعر
با صدای چاووشی غم می شمارم بعد از این
قرص خوابی می شود آرامش قلبم ولی
همچنان سر در گریبان ، اشکبارم بعد از این
دشت خالی دلم از شادمانی ها تهی است
چون کویری عاری از هر کشت و کارم بعد از این
بعد از این دیگر نمی خندم میان جمع چون
آدمی خونین جگر از روزگارم بعد از این
آمدی جانم به قربانت نمی گویم ولی
با تفأل های حافظ شهریارم بعد از این
سمیه مهرجوئی
در پشت چراغقرمز روزها
میانِ ما و آرامش
فاصلهای است به گستردگی یک رؤیا
رؤیای نان،رؤیای کار، رؤیای خانهای امن.
واژهای که هر شب میشنویم:
«فرصت»
قلب این شهر را
در سکوت خالی خیابانها
به لرزه میاندازد.
چشمهایمان را
به فرداهای تباه شده میدوزند
و جهانمان را
به قرضها و قسطها خلاصه میکنند.
مردمِ خسته!
تمام قصههای ما
سفری است به چشمهای غمگینات
مقصدی که در آن
«امید»
به بنبست میرسد،
و ما
در پشت چراغِ قرمزِ روزها
متوقف میشویم…
مریم نقی پور خانه سر