هیچ گاه،
تورانخواهم سرود
هیچ گاه،
تورا
نخواهم ستود
وقتی برلب درختان،
دریاها،بادها...
نام توجاری ست...
کریم شاهسون
بخیل مباش
آسمان بیقرار است
زمین در حسرتِ سیلابِ چشمانت
تلخ است کامِ برکهها
خشکیده خزه ی صخره ها
جوانه زده تبِ انتظار
بر گونههای ساحلِ تفتیده
میچکد درد
از استخوانِ خزان
تا زخمِ بیصدا
پیرِ غصه شد باغبان
از خندهی سرخِ انار
نمینشیند
بر لبانش
لبخند های از ته دل
مبهماند
شریانهای هستی
از بی تکلیفی پاییز
چشم آسمان سفید شد
از نیامدن باران
سارا کاظمی
نگهدارم زان کس که نگهدار دلم باشد
نه زان که منکر عقل و روان و قلب من باشد
دل من بحر طغیانیست از شوریده ماهی ها
نیاز فهم است،نآن که شورشی بر زخم من باشد
بیارایم خود را کز حضور عشق پاک باشد؟
بسوزانم خود را کز وفورم در هوس باشد؟
بسوزانم خویش،کز آتشم آسودهتن باشد؟
نه عزیزم که تو میخواهی روانت در امان باشد
بیارایم خود را از حضور عشق؟باکی نیست
میارایم ولی انسان بدون عشق چه کس باشد؟
حسنا یزدی
روی یکرنگی ما تهمت رنگ است هنوز
بوم نقاشی تو خوب و قشنگ است هنوز
جور اگر گم شده در دایرهی چشم تو باز
صحبت از جاذبهی شهر فرنگ است هنوز
تا که تب میزند از یک طرف پنجرهها
دو طرف توطئهی شیشه و سنگ است هنوز
پلک سنگین شب و نالهی بیداری صبح
سیلی شب زدگان بر سر زنگ است هنوز
آخرین چاره ولی، با تو کنار آمدن است
اولین موضع اگر، بر سر جنگ است هنوز
میپرد عاقبت از رخوت شبهای دراز
خواب پرواز که در پیلهی تنگ است هنوز
احمد قاسمی
نبود در خیالِ من این نقشِ ماه را
یکباره باختم دلِ بیسرپناه را
خورشید تاب خورد و در آن بعدِ ظهرِ گرم
پاشید بر غروب، شکوهِ نگاه را
در ازدحامِ واژه و واهمه، رسید
آرام و بیصدا، خبرِ یک پناه را
پای به پای آمد، خیره بر نگاه من
دزدید از سینهام نفسِ بیپناه را
گفتم به دل: "کیست که اینگونه دل میبرد؟"
لبخند زد نسیم و ربود طرف نگاه را
در گوشم ز سکوت نغمهای بیصدا پیچید
آشفته کرد چشم، خیالِ نگاه را
گفت از شکست و نشد و رفتن و سکوت
من خیره بودم آن دو چشم سیاه را
تا آمد از میان درختان، گریزِ نور
روباهِ خاطره، شب و آن نیمهنگاه را
برگشت و ماند در دل من حسرتی قدیم
آغاز کرده بودم اما... انتها را
مجید توحیدلو