کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

با دل و افکار من عمریست بازی میکنی

با دل و افکار من عمریست بازی میکنی
خون به پا بر جای چکمه سرفرازی میکنی

مست کرده عطرزیبایت تمام شهر را
طعنه ها با ناز خودبر کشف رازی می کنی

خواب می بینم به روی تخت می آیی ولی
بحر دعوای شب مان صحنه سازی میکنی


من چو مجنون واقعا دیوانه ات گشتم ببین
حیف تو حال خودت را در مجازی میکنی

هرچه بودم هرچه هستم باز محتاج توام
هرچه هستی ادعای بی نیازی میکنی

من شکایت کردم از بیداد چشمانت ولی
پیش قاضی با نگاهت پیش تازی میکنی

دختر آشوبگر بین غزل‌هایم بمان
دفترم را با کرشمه چونکه راضی می کنی

ناصرپورصالحی

جهان فقط یک خطای خوش رنگ نفاش است

جهان
فقط یک خطای خوش رنگ نفاش است
در کنار بوم ، جایی که قلم مو
بیاد می آورد
تلخ و شیرینی روزگار را
و ما
تکه های ذهن او
که در این پازل از تعریف گریزانیم
کنار هم جمع شدیم

سکوت کوه ها
آرامش پر غوغای سنگهاست
که از مهر نقاش
به زمین نهاده شد
آیی آسمان در قاموس آب
ابدیت دریا را خلق کرد

و چای دم کشیده صبح
که بخارش
تنها می‌داند چگونه
از حقیقت فرار کند
و به ابر پر اشک در آمیزد


در این خطای بزرگ و زیبا
من سرگردانم
در عمیق ترین نقطه عطف جهان
من گمشده ام
جهان می چرخد
عشق مرگی غریبانه دارد
معشوق در بی خبری مطلق
متعلق به دیروز می شود
آینده نهان نیست
در این دایره هفت رنگ نفاش
من در این سه پنج روز
بدنبال بازیگوشی ام
آخر ندانستم آمدنم بهر زمانه چه بود
عاشق باشم و در هجران بسوزم ؟
دیوانه ای باشم فارغ از هر غصه؟
ولی جهان ، این خطای زیبای نقاش
من را شگفت زده کرد
طعم خوش عاشقی را چشیدم
و چند صباح زیستم
خندان و شتابان به سویش می روم
من خوش رنگ ترین ، رنگ
این بوم نقاشی بودم
چون رنگ عاشقی
نقاش بر تنم کشید

حسین رسومی

سال نکو از بهارش پیدا وخوشست

سال نکو از بهارش پیدا وخوشست
هر گل پرپری به بازماندگانش خوشست

سر گذشت را باید از سر نوشت
یادگاری علی به فرزندانش خوشست

دلداری ما اگر سبز قلم می زند
سبزه گره می زند عرب زبانش خوشست

راست اگر گفت دلبر معشوق ما
عاشقی می خواهدسپاهیانش خوشست

امشبم تنها به یاد تنها خالقیت
ماکه فانی آدمی راز بقایش خوشست


زنده می گردد کشته حق در یادها
غریبه جایش پر سردارانش خوشست

اعظم زارع

صِدایَت پُشتِ پیچَک‌ها چِه آوازِ غَریبـی داشتْ

صِدایَت پُشتِ پیچَک‌ها چِه آوازِ غَریبـی داشتْ
اَذانِ عاشِقی بودَش، چِه نازِ دِل‌فَریبـی داشتْ

پَسِ گُلْدانِ بِشْکَستِه نِشَستِه گـوش می‌کَردَمْ
نَدیدی رَنگِ چَشمـانَم چِه حالـاتِ عَجیبی داشتْ

تَمامِ غُصِّه‌اَت بَر دِل، چِرا غَمگینْ تُو می‌خوانی
نِمی‌فَهمید آن غَم‌ها،،کِه آن دِل هَمْنِشینی داشتْ

اَگَر جامِ دِلَت بِشکَستْ سَلامَتْ آن خُمِ جانَتْ
بِمیرَم مَن بَرایِ تُو،، کِه جامَت جانِشینی داشتْ

بِه آرامی مِثالِ کوه بِشْکَستی و بِشکَستَم
وَلی اِی کاش می‌دیدی کِه دِل مَـرگِ نَجیبی داشتْ

مَخور غُصِّه، غَمَت بَر جانْ،،کِه دِل غَمگین‌تَر اَز جانَتْ
بِمیرَم مَن اَگَر دائِم،، بِدانی غَم رَقیبی داشتْ

حَکیمَم مَن؟، نَه صَد اَفْسوس، وَلی یِک بار جانِ دِلْ
بِدان غَم‌هایِ جانِ تُو،، یَقین حَتْمأ طَبیبی داشتْ

صِدایَت پُشتِ پیچَک‌ها چِه آوازِ غَریبـی داشتْ
کِه اِی کاش اَز غَمِ جانَت دِلَم را یِک نَصیبی داشتْ
به هر کوی و خیابان من نشانی از تو میجُستم
و هر جا رد پایت بود دلم یک شوق نابی داشت
در این شبهای بی مهتاب تو را هر سو طلب کردم
ولی دیدم به چشمانت که من را بر صلیبی داشت
برفتی و نماند از تو جز این آواز پر حسرت
که آن آواز پر حسرت نوای نانجیبی داشت
چِرا دَر شِعرِ چَشمانَت مَرا اَز قافیِه راندی
تُو رَفتی و پَس اَز رَفتَن دِگَر هَر واژِه شِعری داشت
نسیم سرد پاییزی ز عشقت ناله می آرد
که این دل بعد تو هر دم غم و آه عمیقی داشت
تو با آیینه ها گفتی که من آیینه ات بودم
ولی وقتی که بشکستم تو پایت یک مسیری داشت

نَفَس‌هایَت پُر اَز رازی، که با جانَم گِره خورده
وَ آن رازی که دَر جان بود، عَجَبْ چاقویِ تیزی داشت
بَرایَم نامِه اِی دادی،، چِه غَمگین رویِ خَطْ بُردی
نِوِشتی بَعدِ آن رَفتَن،،دو چَشمانت غُروبی داشت
زِ چَشمَت آتَشی اُفتاد بِه جانِ خَسْتِه اَم ناگاه
وَ آتَش سوخت جانَم را،،کِه چَشمی را بِه راهی داشت
وَ حالا تُ نِگاهَم کُن
دِلَم را خونِ راهَم کُن
تُو چَشمانَم اَگَر خواهی
نَفَس را سدِ آهَم کُن
عَزیزِ جانِ این عاشِق
فَقَط یِک بارِ دیگَر تُو
مَرا با نامِ دیروزَم
صِدایَم کُن
فَقَط یِک بار صِدایَم کُن
فَقَط یِک بار
فَقَط یِک بار
صِدایَم کُن


جوادذبیح

سایه ام را پشت هر دیوار در خود دیده ام

سایه ام را پشت هر دیوار در خود دیده ام
در شبم شور تو را بیدار در خود دیده ام

حس شعر و شاعری را زنده کردی در دلم
چشم های بی تو را نمدار در خود دیده ام

من نمی دانم چرا در پیله ام آشفتگی ست
بسکه از دلتنگی ام آوار در خود دیده ام

باز هم یک راه بی مقصد درونم باز شد
میروم بیهوده ، بس اصرار در خود دیده ام

شور هستی را مکن پنهان ز چشمم بعد از این
جان بی مقدار را بر دار در خود دیده ام

نیست جز عشق تو در این سینه عشقی نازنین
گرچه مه رویان به دل بسیار در خود دیده ام

نیمه ی پنهان من در آینه گم گشته است
روبروی خویشم و زنگار در خود دیده ام

لال شد فرزندِ وراجِ نهانم بعد از این
بسکه در کنج قفس تکرار از خود دیده ام

محمد عسگری