لرزه بر اندام شعر افتاده از سودای من
بسکه از هر واژه بیرون میزنَد اجزای من
روح حسانالعجم در دفتر شعرم دمید
«همچو موی دیلم اندرهم شکست اعضای من»
خونِ دل خوردم ولی سر خَم نکردم پیشِ کس
مرگ با ذلّت نباشد جزءِ مردنهای من
تا جُوی باشد، قناعت میکنم بر ذرّهای
منّت گندم کشیدن، ننگِ سر تا پای من
همپیاله نیستم با شاعران کاسهلیس
نیست شعر آبکی درمان استسقای من
در شب هجرم بسوز و ماه را از من بگیر
التماس نور، دور است از من و شبهای من
شمس تبریزم، غریبی در جهان چون من کجاست؟
گرچه مشهور جهانم کرده مولانای من
دست شُستم از جهان عاقلان و اینچنین
لرزه بر اندام شعر افتاده از سودای من
آرمان صفاریان
شنیدی قصهٔ لیلی و مجنون؟
که جانها میبُرید از شوقِ مجنون؟
من امروز از دلی میگویم امّا،
که آتش میکِشد از دوریِ یکتا.
آن دلسپرده در هجران،
که جان میسوزدش از آتشفشان.
میانِ این دو شهرِ دورِ بیپایان،
دلِ آنهاست چو پلی از نورِ جاودان.
نسوزد شعلهٔ عشقِ دو عاشق،
نلرزد مهرشان ز بادِ طوفان.
آن مهِ روشن و فروزان،
که ماه از چشمش گیرد درخشان.
شبی آن دلدار ز پنجره چو ماهی،
بگفتا: «ای جانِ من! ای تکیهگاهی!
اگر راهها دور و مانع گردد،
دلام با توست؛ این دستور گردد.»
دلدار گفتش: «به جانم آمد این دُور،
ولی عشقت مرا میبَرّد از گور.
اگر کوهی میانِ ما نشیند،
دلام آن کوه را یکباره چیند.»
چو شایان این حکایت را شنیده،
قلم برداشت؛ جان در شعر دیده:
نوشت از دردِ دوری، سوزِ جانان،
که تا نام تو آمد سوخت دیوان.
به ذاتِ عشق اگر صد جهان باشد،
به یک دیدار، جهانانگار باشد.
بیتو، روزها به صد زمستان افتد،
بیمن، دلها به رنگِ پاییز خفتد.
ولی با ما دو ، دل در یک ترانه،
بهار است، ای مهِ بسیار بهانه.
شایان رضاخانی
ما را چنان که تو دیدی، کسی ندیده است
آن کودک نهیف به قنداق را، کسی ندیده است
تندی نکن که چرا هر که سخن گفت ساکتی
آن رویِ پر ز صبر که تو دیدی، کسی ندیده است
من زخمی ام عمیق، تو بدانی، مرا بفهم
آن پیچک تنیده در خود تو دیدی، کسی ندیده است
ما هم پیاله شدیمو هم قسم، ولی جام زهر را
من سر کشیده ام تو که دیدی ، کسی ندیده است
هر بار عهد بستیم و شکستی به هر دلیل
حالِ به غارت کشیده را تو دیدی ،کسی ندیده است
در کوچه های پر از ازدحام و خلوت هر روز
من بارها شکسته ام تو که دیدی ،کسی ندیده است
لالایی زمانه کجا ، خواب پریشان من کجا
آن دور دست را تو دیدی ، کسی ندیده است
من خسته ام امیدم به وصل دیگر نیست
این شِکوه را تو شنیدی ، کسی ندیده است
یه عالمه قرار به دلِ بی قرار بدهکاری
عمق دل بی قرار تو دیدی ،کسی ندیده است
دیگر نه امید است بیای ، نه میخواهمت
دیگر بریده ام تو که دیدی ، کسی ندیده است
خلوت نشین کوچه غربت شدم عجیب
این اجرِ عشقی ست که تو دیدی ،کسی ندیده است
یاسر منیری
ساعت شنی
از جنس زمان مابقی
تنهاست
در میان دو قفس شیشه ای
در هم آمیخته می شوند
فقط در زمان سقوط
دانه های خاطرات
که مملو از تلخ و شیرین
وصل هجران دیده اند
آغاز آنها از پایین آمدن هستند
لحظات زندگی را
از سر و ته شدن می دانند
حلقه عبور آنها
گذرگاه سرنوشت من و توست
هیچ چیز ، هیچ وقت
جای خالی و پر شدن
آنها را نمی گیرد
نه گذشته و نه آینده
انباشته در قفس بالا
این شن های زمان
این همه سکون در حرکت
بی صدا و ممتد
آهنگ گذر زندگی
را زمزمه می کند
وقتی که آخرین دانه شن
می افتد پایین
زمان در یک لحظه
در خلا می ماند
گذر زمانه متوقف می شود
ساعت شنی
متوجه تنهایی خود می شود
بهانه اش چرخیدن دوباره است
تا تنهایی جدیدی را تجربه کنید
او تکرارسقوط و برگشتن و چرخیدن است
مرا بخاطر آن شن های سرگردان
نکوهش نکنید
خودش در قفس شیشه ای
حرکت می کند
و کودکی و نوجوانی و جوانی
و درنهایت پیری مرا می بیند
او دفترچه خاطرات پنهانی
من در انتظار معشوق است
گاهی هم با او خلوت میکنم
و از تنهایی خودمان گپ میزنیم
حسین رسومی
درون کیف کتاب بود اما بسته بود
تمام موضوع حرف ها سر بسته بود
یکی ازسامسامتش چک می کشید
یکی معلم بچه بود اما خسته بود
کتاب و دفترت را کمی باز کن
برای گُردان یکی سر دسته بود
به وقت نماز و اقامه رفتند به صف
نماز خواندن برای فرزندان خجسته بود
بهر شکر کردن پاداش می دهند
ناشکر در نعمت دادن دست بسته بود
به حمد الهی که هستیم یکتا پرست
یکی موشکی در دست سر دسته بود
غریبه اگر رفته پیش ما نا رفته هست
اگر دفتر دستکی هست نا بسته بود
اعظم زارع