من آن مرغِ گرفتارم ، اسیر و زار و بیمارم
بیا بنشین کنارِ من ، برایت قصه ها دارم
گلویم بغض،پیچیده ، صدایم ناله ی درد است
برای خواندن نغمه ، ندارد نای، منقارم
گمان کردم ،اگر روزی، کنارم همدمی باشد
شریکِ شادی ام باشد ، به وقتِ غصه ،غمخوارم
گرفتم یار و دلداری ،دل خود را به او دادم
ولی قلبم شکست آخر، به سختی داد آزارم
به پایش عمر خود دادم ،جوانی رفت از دستم
نفهمید ارزش من را، ندید او ارج و مقدارم
شبی تاریک، ترکم کرد و من دیگر، شدم تنها
صدایش می زدم نشنید و کُلّاً کرد اِنکارم
رهایم کرد و من بی او ،شدم غمگین وافسرده
چنان حال بدی دارم که گویی بر سرِ دارم
ازاو خواهم که برگردد ، بگوید از گناهِ من
چه کردم با گلِ رویش؟ که این باشد سزاوارم
خداوندا پناهم ده، ازین زندان ،نجاتم ده
ببر، جایی که اغیاری ،نباشد بر سرِ کارم
دلم پرواز می خواهد، ولی در کنجِ زندانم
فتادم در قفس ،تنها،دری ،بگشا و بردارم
رضوانه فکری
در گِرو دارد دلی اما اسیر دیگری
کیش و مات شاه خونخوار و وزیر دیگری
بسته دیگر نیست این دروازه روی دشمنان
خائنی در کاخ خود دارم اجیر دیگری
پاسخ خوبی بدی آخر نبود و مشق تو
باز هم افزوده بر آن ناگزیر دیگری
می کَند این گور خالی را نمی دانم چرا
دستهایت در پی گنج حقیر دیگری
من دلم پر پر زنان رفته به سمت تو ولی
آنطرف موی تو شد پروانه گیر دیگری
سکه ی شانس مرا خرج چه چیزی کرده ای
می زنی آنرا به چه برگور و گیر دیگری ...
فصل کوچ آرزو هایی که در سر داشتی
آمده تا بگذری از آبگیر دیگری ...
خون پاشیده از این رگ را تصور می کنی
از امیران و کبیران کثیر دیگری
از درختی مانده تنها از چه می پرسی چرا
خواب جنگل داشته هرشب کویر دیگری
آهوان را لنگ می خواهد که تهمت می زند
پشت سر ، بر شیر ها ، کفتار پیر دیگری
سخت می افتد به دامت با چنین وضعیتی
از غرورش آمده کوتاه ، شیر دیگری
گرگ خو بودن شرافت دارد آخر بر چنین
دمخوری با میش های سربه زیر دیگری
کاسه ی صبر مرا خالی نکن تا پر شود
صفحه ی این روزگار از مرگ و میر دیگری
سید مهدی نژادهاشمی
بیا ودر پیش وبرم بمان ای نگار امشب
می فشاند به سینه ام غم روزگار امشب
بیاکه عمری مایه ی درس دگران بودم
و تو باش ما را معلم وآموزگار امشب
بیا و مرا در آغوشت غرق کن دمی...
بگذار تا شود خاطرت ماندگار امشب
نازنینا بیا وکم کن فاصله ها را با من
دیداری تازه کن بعد سالیانی آزگار امشب
بیا ز قصر مطلا به کلبه ی درویشی ام
دل بکن زان کاخ وبه کوخ ما سازگار امشب
بیا و یک امشبی را فکر گنه نباشیم
شاید که گذر کرد بخاطرمن آن کردگار امشب
داودچراغعلی
اینقدر امروز و فردا میکنی
شاید که فردا نباشد
اینقدر این پا و آن پا میکنی
شاید که فردا پا نباشد
اینقدر اینجا و آنجا میکنی
شاید که فردا جا نباشد
اینقدر بی رحم خشم بر دا میکنی
شاید که فردا دا نباشد
اینقدر این کوچه آن کوچه دعوا میکنی
شاید که فردا فرصت دعوا نباشد
اینقدر بر قامت خود رعنا میکنی
شاید که فردا این چهره زیبا نباشد
اینقدر بر لب دریا شعر دریا میکنی
شاید که فردا دریا نباشد
قدری هم آرام بگیر آنچه بر دل ما میکنی
شاید که فردا فرصت دوا نباشد
سیاوش دریابار
بیا با برق چشمانت گرفتار جنونم کن
تو اسکندر شو من بیهق، بفرما سرنگونم کن
نبرد تن به تن شهدخت قشقایی نمی خواهد
فقط با چشمکت مجنون ترین فرد قشونم کن
اگر باور نداری عشق نشناسد کهولت را؟
کمی احسان گوشت وقف نوزاد درونم کن
برقصان گیسوانت را و با عطر دل انگیزش
مرا سرگشته و مجنون تر از هر ذوالفنونم کن
تو شیرین باش من فرهاد مست تیشه بر دوشم
مرا آواره ی کوه بلند بیستونم کن
بیا دست مرا نگذار بانو در حنا بس کن
خدا را خوش نمی آید رها از چند وچونم کن
شدم چون ماهی دلتنگ دور افتاده از دریا
بیا فکری به احوال دل پر آه و خونم کن
محمد علی شیردل