من دوستت دارم به اندازه تمام نشدن ها
به اندازه تمام برگ های پاییز
محبوبم تو را به ماه توصیف نباید کرد من تو را به نور توصیف می کنم
به نوری که می شکافد آسمان را
به درختی تنومند که سبز است همچون وجودت
و به بلندی بادگیر های شهرم که نشان از قامتت دارند
آری من تو را برای شدن هر آنچه نشد نه تو را بخاطر خودت دوست می دارم
عرفانه غلامی منفرد
به رسمِ شاعران گاهی ، بیا مشقِ لطافت کن
به وقت رفتنِ پاییز، تو هم عرض ارادت کن
زمستان برف بر دوشش، رسیده پشتِ گوش ما
بگو آهسته وارد شو ،کمی امشب نجابت کن
بریز یک کاسه ی باران، به پشت پای آذرماه
بگو چند روزه برگردد،به عقل خود خیانت کن
طوافِ رُکن باران را، همین امشب به جا آور
چو گنجشکانِ در طوفان،درختان را زیارت کن
دلِ سجاده دلتنگ است، برای سجده های تو
چنان برگی که می افتد به روی خاک عبادت کن
زبان و گویش پاییز، نوایِ خش خش برگ است
به آن زاغی که می فهمد زبانش را حسادت کن
همانند غروبی که همیشه دیدنش زیباست
به این حُسنِ ختام ساده ی پاییز عادت کن
زهرا سادات
در گذرگاه خاطرم
ناگزیرم باید بسازم زورقی
بنشینم در ان دور شوم از ساحل یاد کسی
کوله بارم را کنج زورق جا کنم
وسوسهی رخسارش برویم از ذهن
یاد نامش را به کل حاشا کنم
موج ویران گر چو قصد جان کند
پاک بازی توشه راهم کنم
بی کران ابی دریا
چو محمل و مأوا شود
کنج زورق تفتیش افکار م کنم
حسن گودرزی
هــمه در آتــش دنـیا بـه تلاطـم راضـی
دل شــیدا نـشود کـم ز تبســّم راضی
دلمن خسته بشد بسکه طلب کرد تو را
همه شب کنـج بنـشینم به تجسم راضی
همه شیدای نگاهت، همه دیوانه ی تو
دلِ آفــت زده بر غـارتِ مـردم راضـی
به بیابان بروم ، یاد تو را دفن کنم
دل بی جان من و خوشه ی گندم راضی
امیرحسین صالحی
در غروبِ سَردِ این دریا،
باز باران میبارَد.
من به یادِ تو اینجا،
دل به غُصه میسِپارَم.
با عُبورِ بیصدایَت،
چشمِ من باران شد.
در هوایِ خالی از تو،
خندهها چو ،حِرمان شد.
تو که رفتی، ماه، گُم شد،
در سکوتِ شب، فریاد.
عشقِ بیپَناهِ من، حالا
سَرنوشت و عشق، بر باد.
جایِ تو خالی،
عکسِ تو اینجاست،
بویِ عطرِ موهات هم
،توو، نسیم عشق ،پیداست
توو خیالَم ، تو، بارونی
من و بارون ، دلم ، تنهاست.
تو، یه عشقی، تو، یک دریا
من و دلتنگی و صحرا
تو،که نیستی ،دلم ،غمگین
تو، که نیستی ،چه دل،تنهاست
توو خیالَم، تو، بارونی
دِلی تنها ،تا صبح ،اینجاست
رفتی و برایِ من
لحظهها شده تکراری.
روزگارِ بیتو بودن
درد و غم و بیداری.
تو که رفتی، ماه گُم شد
در میانِ یک دریا،
عشقِ بیپناهِ من ، تنها
توو و بارون. ،من و صحرا
بغض و غم و دلُ، بارون
قلب من ،شد، پُرِ درد
در سکوتِ شب، پُر ،شد،
گریههایِ یک مرد...
باز هم دل، چه ،بیقرارِت شد
اشکها که میافتاد.
در میانِ خاطرات و بارون
دل، به یادِ تو افتاد
منتظر ،تا دلِ صبح،
عکسِ تو را، میدیدم.
آن نگاهِ آخَرَت،را
با نگاهِ عشق ،بوسیدم.
تو که رفتی،عشق.. ،گُم شد
شد، سکوت ...،این خانه
یه دلِ عاشق ،شد ....تنها
یک عشق ، شد آواره
بی تو ،روزها ،پُرِ حسرت
یه دلی که ،دیوانه
آن صدا و خندهها،...بارون
همه شد ، ......یک افسانه
ماندهام تهِ ، یه جاده
مانده ام ، من،..... تنها
مانده ام.... تا خودِ ،صبح
من ،کنار، این ،....دریا
کاش غروب کنه خورشید.
من و یک عشقِ بی پایان
من و تو ،کنارِ این ساحل
تا ،طلوع، عشق....،پایان
تو که رفتی، ماه گُم شد،
در سکوتِ شب، فریاد.
عشقِ بیپناهِ من، حالا
سرنوشت و عشق، بر باد.
جایِ تو خالی،
عکسِ تو اینجاست،
بویِ عطرِ موهات هم
،توو، نسیم عشق ،پیداست
محمد ابراهیم امینی سرابی