می فشارد سینه ام را درد
می پرد مرغ خیالم پیگرد
می رود آن دورتر ها دور
احساسی یک طرف روشن یک طرف کور
شعری که دیگر قاصد نیست
سفر در جاده ای که دیگر منتظری در مقصد نیست
دلتنگم اما گیج و مشکوک
ساحلی از آدم پر اما متروک
یک نفر در این حوالی نیست
در کوره راه جنگل آن همسفر همیشگی نیست
وجودم با وجودی یکی نیست
سوز سرمای صدها زمستان می پکد در استخوانم
آهنگ خنده ای شیرین چون خوره افتاده به جانم
شب هایی که دیگر ماه ندارد
، روز هم در شب روانه ام
خاطراتی خوش
یک خاطر تلخ می دهد آزارم
باز آبان است و ویران ویرانم
چه شده است که دیگر نیست خود هم نمی دانم
کاش جای مغز
قلب مبتلا می شد
به نصیان
آلزایمر
مرگ خاطره ها
آدم ها
کامران پروانه
امشب بیا مهمان من تا عشق را احیا کنم
در بزم دل با شور چشمانت غزل نجوا کنم
از باده ی چشمان تو صد واژه می ریزد کنون
راز دل خود را شبی با خنده ات رسوا کنم
من ساقی چشمان تو در خیل مشتاقان ببین
گر ذره ای سهمم شود، شور و شعف برپا کنم
امشب ببین حال مرا رسوای عالم گشته ام
بر طبل بی عاری زنم، هنگامه ای حاشا کنم
جانم تویی، راهم تویی، آن جان جانانم تویی
این راه پـرخوف وخطر صد جان بی همتا کنم
میسوزم از هجر تو من تا مرهمی پیدا شود
بر اهل دل با صد نوا این عشق را معنا کنم
صدیقه جـُر
شب چله رسیده ماه دی نیز
زمستان آمده تودیع پاییز
شب چله شب شادی و شور است
شب برپایی جشن و سرور است
شب کرسی و دور هم نشستن
شب آجیل و تقّ و تق شکستن
شب مادربزرگ و قصههایش
آقا گرگه بزی و غصههایش
شب بابا بزرگ و دود قلیان
احادیث و روایات فراوان
شب گل گفتن و گلها شنیدن
گل امید را بر شاخه دیدن
شب سیب و انار و هندوانه
کلوچههای کدبانوی خانه
شب سبزی پلو ماهی فسنجان
بورانی نرگسی قیمه بادمجان
شب دیدار یاران قدیمی
شب لبخند و گپهای صمیمی
شب تا نیمه شب بیدار ماندن
کنار یار بی اغیار ماندن
شب شیرین و فرهاد و تغزل
به شعر دلکش حافظ تفأل
شب چله ولی بسیار سرد است
لباس ساکنان باغ زرد است
شب چله سیاهی در سفیدی است
شب جنگ اهورا با پلیدی است
شب چله شب میلاد درد است
شب مردان مرد و آه سرد است
شب مردی که از جور زمانه
ندارد روی رفتن سوی خانه
شب طفلی که دارد روی نیلی
ز دست اهل غفلت خورده سیلی
شب طفل یتیم بی پرستار
که باران کوخشان را کرده آوار
شب طفلی که نان شب ندارد
ز گرما بهرهای جز تب ندارد
شب چله شب مرگ امید است
شب پژمردن یاس سپید است
شب چله شبی زشت است و زیبا
به همیاری شود این شب مصفا
شب چله شود شیرین سراسر
بگیرد دست درویش ار توانگر
شب چله دهد پندی دل انگیز
زمستان آمده از خواب برخیز
علی اکبر نشوه
ان نگاهی که کشیدی به رد تلخی و کال
از دیده درامد که ببینم ز لبت یاور خال
از مسیری که چکید خال لبت شیریِ راه
تنگ راهی که گذرگاه نشد،مسلخ امالِ محال
ناوکی داشت و کمانی، زهی مرد افکن
ان کماندار چنین بدر کشد مقصد پبکان ز خیال
انقدر چشم خمارتو لهیب اش سوزاند
تا سیاهی، دل و، تاریک نگردم چو زغال
هیچ فرصت ندارم که به صدق ات گیرم
از همه عمر پویا فقط مانده دو سال
پویا شارقی
تو معبودیو من خدایی پرستم
تو لات و مناتی منم بت پرستم
تو روحم تو جونم تو قلبم تو کعبم
به دور تو گشتم به تو سجده کردم
تو ناقوسی و من کلیسا نشینم
توعیسایی و من مسیحی ترینم
تو شمسم تو جانم تو جان و جهانم
که رسوای شهرم تو نام و نشانم
تو تورات موسی کلیمی من هستم
تَنَخِ یهودی یهودا پرستم
تو نوری تو روشا من آزاد و مستم
تو زردهَشت،اهورا که مزداپرستم
باران جعفری