عشق را آیینه داری، شانه میخواهی چکار؟
دردلِ من خانه داری، خانه میخواهی چکار؟
چون که می آیم به سر هر دَم بسوی دامِ تو
دانه بهرِ صیدِ این دیوانه ، میخواهی چکار؟
جامِ لب هایت مرا بس، در شبِ یلدای عشق
در چنین بزمی دگر ، پیمانه میخواهی چکار؟
من که می سوزم به گردِ شمع عشقت بیدریغ
شاهدی دیگر بجز، پروانه میخواهی چکار؟
در رفاقت ، نا رفیقی با رفیقان رسم نیست
رَسمِ تو این است اگر، جانانه میخواهی چکار؟
قصه ها دارم من از رویای عشقت ، نازنین
تا که هستم غیر ازین، افسانه میخواهی چکار؟
گفته بودی تا نپرسم بعد از این از چون و چند
دلبرِ بی چون و چند و چانه ، میخواهی چکار؟
شعله را گفتند ، این لبخندِ تو از بهرِ چیست؟
گفت شمع داند، تو ای بیگانه میخواهی چکار؟
پژند محرر صفایی
بویِ تردیدِ تنهایی گرفته
تارِ نمورِ کنجِ اتاقم
چشم به راهِ پنجه ای ست پیر
برایِ نوازش،
تا پیلۀ تنهایی را پاره کند
مثلِ چشمانِ من که،
جرمِ مهجورِ جدایی گرفته
به پایِ رفته ای دیر
می خواهم
تنهایی اَم را بنوازم با تارِ نمور
می خواهد
تنهایی اَش نواخته شود
با ترانه ی جداییِ من،
قرابتِ غریبی ست
بینِ منِ صبور و تارِ نمور
غمِ جدایی را با تار،
داد می کشم
نَم و تنهایی را با من،
فریاد
دوست دارم انگشتانم
بر تنِ تارِ تنها برقصد
و تنِ تار
با غربتِ من بلرزد
می خواهم جدایی را
تا طلوع،
با تنهاییِ تار تمرین کنم
من صدایِ سکوتِ او باشم
او دعایِ قنوتِ من
من رهایِ او از نم
او رهایِ من از غم
من صدایِ او
او نوایِ من
امیر ابراهیم مقصودی فرد
قلبم
رهیده
و بطنی اکثریت که محدود نشده
اینک
منم و پنجره ای
رو به تو
به تو محرم شده سر ریزی شعر
من
شیعه ، تو سنت
علم و اعداد ، لطیفه
آینده ، فلسفه های خشک شده ی مفید
شبهای زمستانی کوک شده از برف
من شعاع ، تو قطر
کنار هم
دایره ای حجیم
تو فریبنده ، من مسحور
و با یک نگاه ، متقاعد ، و ساکت
میدانی
اجتماع جنس زخمت را به جنس لطیف کنارش
می سنجد
و سر و صدا موذی ترین شکل انقطاع است
ای لطیف نجیب
بنویس
مرا در محتوایت تا از ما
نامه ای هویدا گردد سراسر عشق و انصاف
چه خوش که با تو
به رشته ی تحریر در آمدم
فرهاد بیداری
دلم می خواهد ای یاران ببارم
چو چشمی تا سحرگاهان ببارم
چه می شد می توانستم اگرمن
به زنگار و غبار جان ببارم
در این پاییز دلگیر جدایی
ز دوری دل از جانان ببارم
به رسم هر شب آدینه امشب
همه با دیده گریان ببارم
دریغا باید ای یاران از این غم
مرا تا هست در تن جان ببارم
دلم خواهد که در این شوره زاران
به کام هر لب عطشان ببارم
بشوید تا مگر اشکم غم دل
بر آنم تا که چون باران ببارم
سید محمد رضاموسوی
صدمشکل راپدر درذهن خودپنهان کند
یک مشکل راپسردرچشم خودچندان کند
بروفق مراد هر که نیست این روزگار
روزگار روزی پدررا بر پسر پنهان کند
صدپسر بایک پدر آیینه مهرو وفاست
پدرباچندپسرگر ماند، دل خزان کند
سالها گرتجربه آرد پدر بهر پسر
جمع آرد آنچه را تقدیم این جولان کند
گرروزگاردست پسر را ازپدر جدا کند
پدر باصد دُعا ،مشکل ش جبران کند
چو پدر هرگز نزاید روزگار
روزسخت را پدر بامهرِ خود آسان کند
گر شجاع وبردباری خوانی در کتاب
آن شیر بابایِ توست ، که درمیدان کند
گر ببر وگُرگان جمع شوند بردورتو
آن شیر مرد میدان ،جنگ باگُرگان کند
گر عشق وصفا دیده ای درروزگار
تجربه آیدبکار که باعشق بازان کند
ای (ولی )دانی دعایش هم مهروهم شفاست
گردُعاخواهی،گو دُعابر ما و بر خِیران کند
ولی الله قلی زاده