دریا شده ام وسعت دریایم نیست
لبریز دویدن شده ام پایم نیست
مابین شدن یا نشدن افتادم
چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست
ابوالفضل زارعی
در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست
شعرِ سیه آهویْ چشم ، ای ترکمن بانویِ یاس
با شالِ سبزِ گیسویت در بارگاهِ شاعران
پیمانِ ماندن بسته است بر دامنِ بارانِ یاس
در پیچ و تابِ گیسویِ روحِ نوازشِ نیاز
دلداده یِ حیران هنوز بر اسبِ ترکمانِ شب
رنگی ز نامِ تو گرفت ، جهانِ بی رنگِ خیال
سبزآبیِ چشمانِ تو ، سرمه کشید از روحِ شب
با یک نگاه ، زندانیِ آغوشِ سبزِ تو شدم
بر شالِ جنگلْ رنگ تو ، مصلوبِ زیبایی شدم
چیزی نگو ، دستانِ من ، محتاجِ لمسِ مویِ توست
با یک سرابِ فاصله از مویِ تو محرم شدم
پایان شعرْ گیسویِ توست ، آغوشِ بی مهرت کجاست
بویِ بهار نارنج و رقص در دامانِ باران کجاست
بر زخمه هایِ سرکشِ نیایشِ لبهایِ تو
مانترایِ موعودِ خیال ، دلداده یِ سرکش کجاست
ترسید چشمانت ولی آغوش پناهم کرده است
ای ساره صحرا مویِ تو با قلبِ من چه کرده است
افسار نیست ، نامش دل است ، با او مدارا کن کمی
گاهی پناهی از هوس ، با شعرِ من چه کرده است
نیما ولی زاده
مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند
هق هقی بغضی درون سینه رسوا می کند
مانده ای در خاطرات و خنده های تو هنوز
بر لبی می جوشد و آن را هویدا می کند
پیروز پورهادی
یکی بود یکی نبود بیش از یک و دوتا نبود
یک خدا بود و به غیبت صحبت از ملا نبود
میهنی لبریز نعمت بود و ایران نام داشت
لمس خوشبختی مهیا بود و در رویا نبود
سفره رنگین از هوس مرغ و مسما بود و بس
جز به خال هوش کسی دلواپس فردا نبود
خانه گرم عاشقی ،مجنون که بابا نام داشت
دلبری دیگر ،، رقیب همسرش لیلا نبود
مسجد و میخانه یا بیغوله های شهرنو
باز و فسق و مفسده اینگونه واویلا نبود
قصه ی حجب و حیا بود و مرام و معرفت
پرچم هر نا نجیبی اینچنین بالا نبود
دین و مذهب در دل و با هر تظاهر در تضاد
بین مُهر و تخت پیشانی چنین دعوا نبود
جای ملا روی منبر بود و سلطان تخت خود
دست دین باز و عزا هم بود و غم مانا نبود
تا که در خوابی به یغما برده شد هر آنچه بود
بی گمان بر خواب خرگوشی سزا اینها نبود
نسل ما قربانی و نسل به میدان آمده
پس بگیرد،آنچه را ما را در آن یارا نبود
عادل پورنادعلی