کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

دریا شده ام وسعت دریایم نیست

دریا شده ام وسعت دریایم نیست
لبریز دویدن شده ام پایم نیست
مابین شدن یا نشدن افتادم
چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست


ابوالفضل زارعی

در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست

در دشتِ عریانِ خیال ، تنْ خسته یِ دیدارِ توست
شعرِ سیه آهویْ چشم ، ای ترکمن بانویِ یاس
با شالِ سبزِ گیسویت در بارگاهِ شاعران
پیمانِ ماندن بسته است بر دامنِ بارانِ یاس
در پیچ و تابِ گیسویِ روحِ نوازشِ نیاز
دلداده یِ حیران هنوز بر اسبِ ترکمانِ شب
رنگی ز نامِ تو گرفت ، جهانِ بی رنگِ خیال
سبزآبیِ چشمانِ تو ، سرمه کشید از روحِ شب

با یک نگاه ، زندانیِ آغوشِ سبزِ تو شدم
بر شالِ جنگلْ رنگ تو ، مصلوبِ زیبایی شدم
چیزی نگو ، دستانِ من ، محتاجِ لمسِ مویِ توست
با یک سرابِ فاصله از مویِ تو محرم شدم
پایان شعرْ گیسویِ توست ، آغوشِ بی مهرت کجاست
بویِ بهار نارنج و رقص در دامانِ باران کجاست
بر زخمه هایِ سرکشِ نیایشِ لبهایِ تو
مانترایِ موعودِ خیال ، دلداده یِ سرکش کجاست
ترسید چشمانت ولی آغوش پناهم کرده است
ای ساره صحرا مویِ تو با قلبِ من چه کرده است
افسار نیست ، نامش دل است ، با او مدارا کن کمی
گاهی پناهی از هوس ، با شعرِ من چه کرده است

نیما ولی زاده

مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند

مانده ای در خاطرات و دیده غوغا می کند
هق هقی بغضی درون سینه رسوا می کند
مانده ای در خاطرات و خنده های تو هنوز
بر لبی می جوشد و آن را هویدا می کند

پیروز پورهادی

یکی بود یکی نبود بیش از یک و دوتا نبود

یکی بود یکی نبود بیش از یک و دوتا نبود
یک خدا بود و به غیبت صحبت از ملا نبود

میهنی لبریز نعمت بود و ایران نام داشت
لمس خوشبختی مهیا بود و در رویا نبود

سفره رنگین از هوس مرغ و مسما بود و بس
جز به خال هوش کسی دلواپس فردا نبود

خانه گرم عاشقی ،مجنون که بابا نام داشت
دلبری دیگر ،، رقیب همسرش لیلا نبود

مسجد و میخانه یا بیغوله های شهرنو
باز و فسق و مفسده اینگونه واویلا نبود

قصه ی حجب و حیا بود و مرام و معرفت
پرچم هر نا نجیبی اینچنین بالا نبود

دین و مذهب در دل و با هر تظاهر در تضاد
بین مُهر و تخت پیشانی چنین دعوا نبود

جای ملا روی منبر بود و سلطان تخت خود
دست دین باز و عزا هم بود و غم مانا نبود

تا که در خوابی به یغما برده شد هر آنچه بود
بی گمان بر خواب خرگوشی سزا اینها نبود

نسل ما قربانی و نسل به میدان آمده
پس بگیرد،آنچه را ما را در آن یارا نبود


عادل پورنادعلی