کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

درکوره ی عشق باید فولاد شوی ای دل

درکوره ی عشق باید فولاد شوی ای دل
در عشق اگر خواهی استاد شوی ای دل

تا کی تو چنین لب را بسته ز سخن داری؟
باید همه تن از عشق، فریاد شوی ای دل

از زاده ی ذهن خود بایست که بگریزی
با ذاتِ یقین بایست همزاد شوی ای دل

با بال و پر بسته پرواز میسر نیست
باید که ز بند خویش آزاد شوی ای دل

در جمع جهان شادان گردی تو زمانیکه
از شادی غیر از خود دلشاد شوی ای دل

ویران و خراب باید از پای شوی تا سر
خواهی که اگر از عشق آباد شوی ای دل

دلداده به شیرین را از عشق چه میپرسی
از عشق بپرس آن تا، فرهاد شود ای دل

در مجلس عشق جایی از بهر تمنا نیست
خواهی تو در آنجا گر داماد شوی ای دل

هرگاه چو افتادی چون صید به دام عشق
آنگاه تو‌ هم در عشق، صیاد شوی ای دل

طوطی سخن را قند در کام ز عشق آمد
با قندی چنین در عشق قناد شوی ای دل

این عادت نیکو را جایی ز ملامت نیست
بر عشق اگر چون من معتاد شوی ای دل

شعله سخنی زیبا با شمع وجودم گفت
باید که به‌ جانِ خود جلاد شوی ای دل

پژند محرر صفایی

خدایا من گهی غم دارم انگار

خدایا من گهی غم دارم انگار
گهی رویای در هم دارم انگار
خدایا من گهی بی تاب تابم
گهی در آسمان گه، در سرابم
خدایا من عاشق بی تاب تابم
خدایا در گناهم یا ثوابم
خدایا در بهشتم، یا که خوابم
خدایا حکمتت شکر ، در جوابم


فرح توانا مهربانی

به شوق دیدنت

به شوق دیدنت
صبح را هزار بار
می‌چینم.
خورشید
در هوای تو
رنگ دیگری دارد.

با هر قدمت،
زمین
زیر پاهایت
نفس تازه می‌کشد.
و من
در سکوتِ نگاهت
به خانه‌ای می‌رسم
که فقط
برای من ساخته شده است.

بگو،
آیا می‌شود
چشمانت را
برای همیشه
در دلم قاب کنم؟
آیا می‌شود
تمام راه‌ها
به آغوش تو
منتهی شوند؟

تو،
شوق بی‌پایانی
که هیچ‌گاه
تمام نمی‌شوی.


ابوفاضل اکبری

بی‌تو شاید: باز چشمی تَر کنم

بی‌تو شاید: باز چشمی تَر کنم
یا؛ کـه شـعرِ مولوی از بَـر کنم

شاید: از ژرفایِ غمگینِ غـزل
شِـکوه‌یِ بی‌هَمنَوایی، سر کنم

بی‌تـو شاید: در پنـــاهِ آسِـمان،
هِجرَتَت را، از دلـم بـاور کنم


شاید: از پَستویِ خشـمی مُلتَهِب،
تیغه‌یِ عشقِ تو را خنجر کنم

یا؛ که شاید: دَخمه‌ای پیـدا شَوَد،
خاکِ سردش را به تَن، بستر کنم

شاید: از باران‌ترینْ رگبـارِ اَبــر،
جامـه‌ای نیلوفـرین در بَـر کنم

از هجومِ بُغـضِ سرکش، در گِلو،
کِشـتیِ مِهــرِ تـو را لَنـگَر کُنَم

پرتو در خوابِ خزان و خاطره،
یک خداحافظ به شهریـور کنم

رفتـه‌ای؛ دور از نــگاهِ پنــجره،
شاید: این غمنامه را دفتـر کنم

بنفشه انصاری پرتــو