طالب شدی با دل رسی بر وادیِ اهلِ صفا
بر طیِ مَروه دل ببند با عهد میان آید وفا
در سیرِ مافوقِ زمین طیری تمامِ سرزمین
افسارگسیخته کی شود جز طایرِ سِیرِ هوا
در من مشو درگیرِ من درگیریِ من نارواست
جز رنجِ بی حد نیست دلا گر طالبی دار الشفا
ما غالب آید بر مَنم با ما تعهد کن گرام
گرما و سرما توأمند یک لایقِ ارباب ما
از آنچه گردید دِینِ تو از آن بپرسند نی دگر
فردا نپرسند پس چه شد فردایِ بی آمال ما
امروز غنیمت دادن و دیروز را نظر کن درگذر
نانیکو امروز ناروا قِسمِ نکویَش سهمِ ما
ای عاشقانِ مهِ نشان امروز مائیم و شما
فردا چه دانیم طی شود آمال بی پایانِ ما
افتاده در گند آبه را ناجی نگردد دست و پا
دیروز نیازش بود کند مشقِ مهارت در شنا
گر سیل ،عالم پر شود چون دورهِ نوحِ نبی
مرغان ندارند هیچ غمی کی غم سِزَد مرغ هوا
لب خند زنانم می بری اما نمی گویی کجا
مقبول دل افتاد ببر من با تو گشتم آشنا
در کوی ما من نیست دگر محبوبهِ والا نشان
اربابِ ما شد بودِ ما دُرّ است یقیناً سودِ ما
ای باغبانِ باغ ما با ما چه نیک آراسته ای
حافظ شود قربانِ تو ای باغبان نیکِ ما
حافظ کریمی
آبستن حرص و طمع از بخل وحسادت شده ای
بس که بر نفْس حقیر ملتمس و خوار شدی
امیرعلی مهدی پور
باورم بود که سال ها ندیدنت عادت شده
دیدمت از دور، غمم دریا شده
زندگی جولانگه حسرت هاست
رسم عاشق کشی عادت دنیا شده
نه دگر نام و نشان هیچ نخواهم هرگز
لذت عشق تمام من مجنون و تنها شده
آنکه در حسرت نام و نشان بود ندانست هرگز
نام و نشان در حسرت عشق، شیدا شده
فاصله گرچه میان من و تو هیچ بُوَد
حس نومیدی وصل باز هویدا شده
همه گویند که خالق ز ازل تنها بود
دل من در تنهایی همتای خدا شده
سائلیِ عشق فقط عادت انسان ها نیست
از پس خلقت انسان عشق تمنا شده
درد و حسرت ز ازل تا به ابد با ما هست
زانکه خالق به ندای من و تو ساکن دل ها شده
حسرت عشق حبیب دل تنهایم شد
اینکه عشق علت خلق بود؟ معما شده
رضا حقی
دلم تنگست مرا سوی یارم ببرید
در فراقش چندی گرفتارم ببرید
یا بگوئید که بیاید سوی یارش
گر نیامد که مرا سوی دارم ببرید
ظهیراحمد اوکتای
من شاخه ی زیتونم و سبزم
یک رنگ، رنگ اوج یکرنگی
اما قضا آن کرده با جانم
هر رهگذر بر من زند انگی
در زیر پای عابران شهر
هر لحظه برجسمم خورد سنگی
فریاد و آهم هست لالایی
بر روح من لی لی کند لنگی
من خسته از کوبیدن روحم
هر کس زند بر چهره ام چنگی
در کوچه های سرد پاییزی
در جادههای مرگ و دلتنگی
این خش خش من ز پاهاتان
از خس خس درد نفس تنگی
بر این تن بی روح رحم آرید
با مرده کی باشد سر جنگی
یا ایها الناس انتم الفقرا
صد وای تان از فقر فرهنگی
آتش گرفتم، سخت می سوزم
از سوز سردی های بی ننگی
روزی دوباره سبز خواهم شد
بخشم به تو زیتون و نارنگی
سید محمد رضا هاشمی