کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تو فروغ خورشید عشق ، سحرگاهِ سپیدی

تو فروغ خورشید عشق ، سحرگاهِ سپیدی

فـانوس کـلبـهٔ جان را سویِ مـاه امـیـدی


مـرواریـد بـاران ، زیـور آسـمان و زمـینـی

مثل ستاره زین دل ، شفق تا پگاه تپیدی



سان گُـل بـنـفـشه و یاسـمـن و داوودی

زین بوستان سبز و گلستان نگاه ، روییدی


سیمین پورشمسی

عاشقی کار دل است؟

عاشقی کار دل است؟
یا که عقل در آن دخالت دارد
نمی دانم
اما می دانم
عشق دل را نشانه می رود
نه عقل را
عقل و دل با هم چه؟
نمی دانم
اما می دانم هیچ عاقلی
عاشق نمی گردد
پس عشق با عاقلان
کاری ندارد
هر چه هست کار دل است
دل که عاشق گردد
می سوزد می سازد
لب فرو می بندد
که به ظاهر خاموش است
اما در درونش غوغایی ایست
که زبان از گفتن آن
قاصر شده است
و من اما آن روز
که عاشق گشتم
در همان اول کار
دل خود دادم رفت
گاه عقلم نهیبم می زد
که ای عاشق دیوانه
چه شتابان؟
به کجا خواهی رفت؟
و من اما
خنده ایی می کردم
که یعنی همه چیز را می دانم

تو کجای کاری؟
عقل در عشق ندارد جایی
او به من می خندید
می گفت : می فهمی
آری افسوس و صد افسوس
من جز عشقم نه کسی را دیدم
نه صدایی شنیدم
هر چه عقل پندم داد
ندیدم نفهمیدم
خندیدم
و اما بعد که عشقم
همه چیز م
شده بود
مثل جان و تنم
فهمیدم
از وفا هیچ نداشت
او جفا کرد و برفت
آه من شیدا ماندم
بیدل و تنها
که هنوز می گویم:
راستی عشق ورزیدن
کار دل است؟
یا که عقل؟
عقل صدایم را می شنود
و با لبخندی می گوید
من که گفتم می فهمی
ولی افسوس تو غافل بودی
آری آری عشق ورزیدن کار دل است
اما عقل
در عشق مثل
چشمانی
همراه دل است آری


شیدا جوادیان

خواب را دزدید و بر چشمان من زد اشک را

خواب را دزدید و بر چشمان من زد اشک را

یک منِ دیوانه بر آئینه ریزد اشک را

یک منِ دیوانه تر در آیِنه خندید و گفت

بر دل جان داده ات حاصل چه خیزد اشک را؟


.........

خواب را دزدید و بر چشمان من زد اشک را

یک منِ دیوانه در آئینه ریزد اشک را

یک منِ دیوانه تر با چشم تر خندید و گفت

بر دل جان داده ات حاصل چه خیزد اشک را؟



شعر را به دو صورت نوشته ام...
کدام زیباتر است؟

سحرفهامی

برخاست ز جان ناله و دریا طلبیدم

برخاست ز جان ناله و دریا طلبیدم
از قید خودم رستم و رؤیا طلبیدم

گفتم به نسیمی که گذر کن ز کنارم
پیغام مرا بر، به همان جا طلبیدم

افتادم و برخاستم از موج به طوفان
تا محو شوم، عشق ز دریا طلبیدم


هر لحظه ز من پرده و پیراهن هستی
بگسستم و از دیده تماشا طلبیدم

می‌سوختم از خویش و در آتشِ حیرت
یک لحظه ز حق لطف و تسلّا طلبیدم

تا در دلِ آن موج شدم قطره‌ی بی‌نام
با نیستیِ خویش، بقا را طلبیدم

در حلقه‌ی امواج شدم گم، که بگوید
آنجا که ز خود رفتم و پیدا طلبیدم

امین افواجی

شیخ دربند حجاب دخترشش ساله

شیخ دربند حجاب دخترشش ساله

من درگیر نظم نوین رایانه

یاشیخ به خدایش بسپار

عدو برد اسرار فراموش خانه


علی اکبری