غرقم تو کردی در غریقستان هستی
مستم تو کردی در خرابستان مستی
خوردم فریب چشمه چشم زلالت
آندم که در پیمانه مستم نشستی
اینک من و شوریده واری های پنهان
من ماندم و جامی که در مستی شکستی
دارم به راهت صد مغیلستان خونبار
با تیغ ابرو راه بر این خسته بستی
زخمی به قلبم دارم از تیر نگاهت
با دوریت زخم عمیقم را بخستی
در رفتن جان از بدن گویند سخن ها
چون جان شیرین از برم آسان برستی
جمشید افرندید
گر نوای عاشقی چون بلبلان سر دادهام
باغ طوبی شد مکانم، عارفی آزادهام
گر ندارم مکنتی جان را به راهش میدهم
او صراحی در کَفَش، من جامکی بیبادهام
گر منم برگ گلی، او چون گلاذینی بود
او بود چون شعر حافظ، من کلامی سادهام
گرچه نزدیکم به او چون بال پروانه به شمع
در حقیقت دور دورم، من زمینی زادهام
او فلک را مالک و من بندهٔ ناچیز او
بهر قُربت رفتهام گر تن به غُربت دادهام
فروغ قاسمی
تو چرا رفتی و تنها گذاشتی دیگر؟
تو چرا قلب مرا بردی و دزدیدی پس؟
من که از حس و تن و جان گفتم
از دلِ کوچک و محزون گفتم
از حکایات تنِ خون گفتم
همه را نشنیدی؟
باز رفتی دیگر ؟
من نمیدانستم
رفتن ها ابدیست
و امیدی به بازگشتت نیست
من نمیدانستم
دل عاشق هم میگیرد
از وفای کم معشوقهٔ او
من نمیدانستم ، روزگار
گردش پیچیدهٔ ثانیه هاست
و جهان چیزی نیست
جز مرور خاطراتِ بد و خوب
و گذشتن از همه
حتی تو...
بهار نیکو
بی تابی می کند
قلبم
ضربانش بی هوامی زنند
درآرزوی دیدارت
سید حسن نبی پور