درازدحام جمعیت
هیاهوی مردم
درکافه ی دنج تنهایی
درحال صرف چایی تلخ
ناگاه ناله ی کودکی
تمام افکارم را بهم ریخت
فریادتنهایی
آه بی سرپناهی را
یکی نیست
این بی خانمان هارا
پناه دهددراین دیار
سیدحسن نبی پور
گرچه زیبایند موهایت به اقرار همه
لای انگشتان تو موهای من زیباترند
علی کسرائی
من مست تر از ساقی
تاریکتر از قلبم
بیدار تر از خورشید
در خواب تر از هر شب
پر جوش تر از هر رود
ساکن ترم از هر کوه
من دورترم از خویش
نزدیکترم از تو
بر هر چه که پنداری
همراه تر از سایه
آری و نَهَش آری
مگذار که یاد آری
هر غصه و غمگینی
خود آنی و خود اینی
خود سردتر از سردی
آگاه شده از دردی
من خود نشوم عاقل
چون عقل به دل تازد
خود آمر خود هستیم
یا عاشق و هم مستیم
هوشیار تر از عاقل
شفاف تر از شبنم
آگاه تر از عالَم
دیوانه شویم ، هستیم ...
رضا اسمائی
در دنیای خیال
قائده نمیگنجد
که با چند مصوت و صامت
خیالم را در چهارچوبی زرین
برای دکور خوانندگان،
قاب کنم.
آرش روحانیان
نـزد حاتم چــون رسیــــدن جملگی
چاکــــران و نـوکــــران در بنـــدگی
لب گشـــودن از لبـــــان معــــرفت
تــو چنینی و چــنـان دریا صــــفت
پرسشــی داریـم ازآن عالــی جــناب
حاتــــمی بهــتر تو دیـدی در رکـاب
در صـــواب آمدچنـــین حاضرجواب
مـرد چــوپانی بــدیــــدم در ثــواب
حاصل از امــــوال او بـودـش چنین
یک دو بـّره نـــزد او در این زمــــین
شب که آمـد از بـــــرایــم شد به کار
اولــــی را سـَـر بــــریــدش در کــنار
چـون که داد م از جگر پنـــدی یقین
مـزه را خوشتـــرچنین است و چــنین
صبــح فــردا تیــــغِ تیــزش بر گرفت
دیگــــری را بر طعـــامـم سـَـر گـرفت
چون که دیدم این چنین کاری نمــود
من به اجرت دادمش بیش از دوسود
چاکـران هــــم لب گشـودن آن زما ن
پـــس تـو حاتـم بوده ای در آن مکان
حاتــم آمـــد بر سخــن از این قـــضا
کــــی به اصلح مـی رود حکــمی خطا
مـــرد چــوپان در عــطا دادش به من
حاصــــل ازعمــرش یه جا درپیش من
مــن به قسمت داد مـش آن مــال را
پس به جا مانـــد م مــرا مالی به جــا
جــــودهرکس حاصل ازکــردار اوست
بیش و کم حاصل همین پندار اوست
دست رحـــمت گر گشائی می شـــوی
حاتـــمی بهــتـر ز حاتـــم ای هنــــی
احمدمحسنی اصل ,