به یاد تو،
در کوچههای بارانخوردهی دیشب قدم زدم…
هر قطره،
نامت را روی گونهام تکرار میکرد.
به امید پیدا کردن تو،
سایهها را دنبال کردم،
اما تمام امتدادها از تو عبور میکردند
و من هنوز در ایستگاه آخرین خداحافظیات،
نشستهام…
و حالا،
تنها نامی که روی شنهای ساحل مینویسم،
نام من است.
تنها من.
نه تو.
نه ما.
گلناز توکلی بهروز
خواب فرعون رایوسف تعبیرکند
او که تدبیر کند همو تقدیر کند
ماکه درخواب غفلتیم، چه کنیم
اومگر از ماقبول عذر تقصیر کند
ماکه غرقیم در جاه طلبی ونفس اَمّاره
در بخشش ما خدااگر تکفیر کند
گویند ماهرکدام دوفرشته داریم
بیچاره آن فرشته که گناه ماتحریرکند
مابدیم اما به خود بدی کردیم
بدابه حال آنکه گناه ما تکثیر کند
امیردهقان
بهار آمد و نور در جان دمید،
زمین از غبارِ کهن رخ کشید.
منم پیروِ توس، سخنسازِ پاک،
که خوانها به هفتسین کنم بر سماک
نوروز ز رستم به یاد آوریم،
ز پیگارِ او رهگشایی به داد آوریم
چو او خوان به خوان پای بفشردهایم،
جهان را ز بندِ ستم بردهایم.
نخستین، سینِ سترگِ شیر آمد پیش،
که چنگش جهان را بدادی به نیش.
به گرزِ دلیری دلش چاک شد،
تنش بر زمین خرد و خاک شد.
دگر، سینِ سرابِ تشنگی آشکار،
که جان را فریبد به خوابی نزار.
به بینایی از وهمِ آن ره برید،
به چشمهسرایِ حقیقت رسید.
سوم، سمِ زهرناکِ اژدها،
که زهرش جهان را کند بینوا.
به تیغِ شرف زهر او دود شد،
زمین از سیاهیاش آسود شد.
چهارم، سینِ سحرِ سیاه از کمین،
که در گیسوان خود بسته دلی پر کین.
به شمشیرِ "بینش" دروغش شکست،
به نوری که بر تیرگیها نشست
پنجم، سینِ سرسپار آمد باز،
که ره را نماید به تدبیر و راز.
به تدبیر، بند از گلو باز شد،
شب از پرتوِ راستی راز شد
ششم، سینِ سوزِ زمستان رسید،
که در استخوانها هراس آفرید.
به گرمای سینه ز سرما رهید،
بهاری دگر در دلِ ما دمید.
هفتم، سینِ سپیدِ دیو آمد سخت،
که بیداد را بود فرمان و بخت.
به گرزِ ستمسوز، سر درشکافت،
زمین از سیاهی رهی نو بیافت
سخن راندم از توس با سوزِ جان،
که خوانِ دلیری شود جاودان.
هر آن کس که این راه را بگذرد،
ز توفانِ بیداد پیروز برد.
نوروز، پیام آور هفت سین
که هر خوان او، رزم دیرینه بین!
جهان را به نیروی جان ساز کن،
ز زنجیرِ بیداد، جان باز کن!
بینش پارسا
بیا ساقی، شراب ناب در جامم رسان امشب
که بلبل خسته از آواز و از دامم رسان امشب
به قفس بسته دل خونین، ز ظلم ظالمان نالد
نوای عشق و آزادی به ایامم رسان امشب
جهان از جور بیحد ظالمان در تنگنا افتاد
نوید صبح روشن را به انجامم رسان امشب
چه حاصل از خروش بلبل و آوای آزادی؟
که این طوفان به پای خود چو سیلابم رسان امشب
ز قفس برخیز و پروا کن، به باغ آرزو پر کش
مرا چون عشق از این زندان به پر و بال رسان امشب
ابوفاضل اکبری
چون مَشک سپرُد حضرتِ ارباب به عباس(ع)
دل گرم شدند جمله ی اصحاب به عباس (ع)
شب چون شبِ قدر ، موسَم بیداری و اِحیا ست
دور است در این لیلِ خطر ، خواب به عباس(ع)
راهیِ خطر ،جانْ سپر مَشک، دلَشْ قرص
تابلکه شود قافله سیراب به عباس(ع)
در برکه ی طوفان زده ، تصویرِ دو ماه است!
افتاده گمانم گذرِ آب به عباس(ع)
ماه است وُ همین فخر که از دولتِ حق شد
مشهور؛ میان همه اعراب به عباس(ع)
در عمقِ دلِ آب ، ببین نور شکسته!
تا سجده کند قامتِ مهتاب به عباس(ع)
والله ِ به جز مشک ، کسی آب ننوشید
الحق علی(ع) آموخته آداب به عباس(ع)
زیر قدمش خیس ِ عرق بود و چنین گفت
افتاد چو چشمانِ ترِ آب به عباس(ع):
بگذشت و نکرد لب ز منِ غمزده تر ، وای
ای وای قمر ، وای قمر، وای قمر، وای
امین عبدالهی