کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در فضای بی کران

در فضای بی کران
گوشه ای از آسمان
ستاره ای چشمک زنان ...
به من می نگریست ..
من در این اندیشه فرو رفتم
که راز چشمک ستاره ، چیست ؟!!
به خود گفتم ،شاید !!؟؟
او می گرید بر سرنوشت غمگین ما ..
درست در همان زمان که اشک هایش سر ریز می شوند
پلک هایش در بر هم زدنی در جستجوی چاره ای هستند بر این همه اندوه و رنج بشریت.

و نور سوسو کنان از چشمان براقش می‌گذرد...

شاید هم ..!!!؟؟
چشمکی دلگرم کننده می زند
به رازی از گذشته !!
که نشان از آینده ای روشن و پر امید برای ما دارد ...
آینده ای دل گرم کننده !! همان که شاید خود هرگز نبیند !!!
درون من امید تازه ای جوانه می زند...
آری انگار ...
.
.
.
چشمکی دوباره زد بر آینده ..

" شکفتن شادی
پرواز بلند آدمی زادی
جشن بزرگ روز آزادی "

شادمهر رضایان ابرقویی

شاد باشید شماها،سیه چهران،کج اندیشان

شاد باشید شماها،سیه چهران،کج اندیشان
رفت دیگر از پیشِ چشمان،آن شاهِ شب خیزان

شاهراهِ شور و شادی،نور و استحکامِ عشق
شرمسار است کنون،از مکر و از بیدادِ شَرخواهان

ای بِشَر افتاده با سر !،این بشارت از چه بود؟
شاهِ دزدانِ شهوت ران،چنین است شادمان...

(دردِ تاریخ) است این؟،یا (خیراتِ درد)؟
(نامِ انسِ یَل باید)؟،یا (دِیِ ابلیسْ نامان)؟!

لافتا گویانِ با ایمان،کجایِ عالمند؟
مانده تنها در صراط،آن ذوالفقارْ اندرْ فغان...

علی رضا عزتی

یا علی سر به پایین و خجل از روی تو

یا علی سر به پایین و خجل از روی تو
تو صدا کردی مرا تا که بیایم سوی تو
با نسیم گفتی سخن تا که بیارد بوی تو
بوی تو مستم کند تا که بگیرم خوی تو
سوی تو گشتم روان و خسته از خصم زمان
تا در آغوشت بمانم بهر هر زخم در امان
تو بگفتا که در آغوش منی و من ببافم موی تو
که چنان زیبا شوی و نور باشد روی تو!


معصومه داداش بهمنی

شروع دفتر دیگر و باز بسم الله

شروع دفتر دیگر و باز بسم الله
بخوان به نام بهاری که می رسد از راه

که مثل شیشه ی عطر قدیمی مادر
هوای خانه از آن تازه می شود ناگاه

چقدر شور شکفتن به سینه ات جاریست
چقدر روسری ات دلبرانه و دلخواه


چه نقش های قشنگی نشسته در تن تو
پس از توالی تاریکِ حسرتی جانکاه

ستاره‌ می شوی و جرعه نوش چشمه ی مهر
به اوج می روی آنگاه تا سراچه ی ماه

حیاط خانه نفس می کشد هوای تو را
و سبز می شود از پیچک تنت آنگاه

به اشتیاق به سویت دویده ایم از دل
مباد آنکه به ما رو کنی تو با اکراه

سپرده ایم به تن‌پوش سبز تو، دل را
شروع دفتر دیگر و باز بسم الله...

محمد صادق رحمانی

در خلوتگهِ دل، شمعِ سحری سوختم من

در خلوتگهِ دل، شمعِ سحری سوختم من
ز اشکِ نهانم، نشانی ز پریشانی نباشد

یارم که چو ماهِ شبانه، ز پسِ ابرِ غمت رفت
چه سود از چراغِ دیدهِ تر؟ چو فروغِ جانی نباشد

هق هقِ شبانه، غزلِ سینهٔ خونین من است
که در ماتمِ هجران، نوایِ شادمانی نباشد


سر در گریبانِ غم، به تماشایِ رُخت خو کردم
ولی افسوس! که در آیینه، جز این خیالی نباشد

به بادِ صبا گفتم: «پیامی بِبَر از جانِ سپند
بُوَد امید که یارم، به صدایِ نیستانی نباشد

شرابِ وصالَت را به جامِ دلم آرزوست
ولی در میکدهٔ دهر، میِ نابِ جانی نباشد

بلبلِ باغِ طلب، مانده اسیرِ خارِ فراق
گلِ وصلَت کجا آید؟ که در این بوستانی نباشد

زبانِ اشکِ من، اسرارِ نهان را فاش کرد
ولی در محفلِ عشاق، جز این رسوایی نباشد

حکایتِ دلِ مجنون، به کویرِ هجران نوشت
که در دفترِ تقدیر، رقمِ وصلِ مکانی نباشد

حسین، چه کنم؟ که نالهٔ شبگیرِ من بی پاسخ
مگر آن کس که جوابم دهد، اهلِ زبانی نباشد

سید حسین مبارکی