من به امید وفا مطاع جان بفروخته ام
درمکتب مِهر،عاشقی آموخته ام
پیرم و آفتاب جوانی بربام سرای
ناز کم کن مرا که بسی اندوخته ام
آهی دانست خوبرویان مِهر، مان نشناسند
با پری زاده نگفتم غمم ،شمع دل افروخته ام
هم دلی کو به شب های فراوانیِ سکوت
با که گویم غم دل را که چسان سوخته ام
نزد اغیار نگویم سخنی نیستم محرم راز
خویش را بداشتم ز کلامی ولب دوخته ام
عبدالمجید پرهیز کار
چشمانت
رنگ بعد از ظهر شکست
عباسمیرزاست
لبانت
ادامهی نسخ تعلیق میرعماد است
در یک بازار قدیمی
بوی تنت
غرور قدمهای باقرخان است
امیر!
ولی حالا
منی که مصدق آمدهام
ساده
منی که بوسههایم را
از بالای سهند و الوند آوردهام
شیرین
راه به ابروی قاجاریت
ندارم من؟
ترنج!
کیخسرو آریایی
هرچه در خاطرت آید به شروع سالت
در چهار فصل شود طالع و بخت و فالت
حال بر خاطر من آمده رویت چو پری
که نه امسال، همه عمر ز من دل ببری
رضا ملکشاهی
ای وای دلم عجب کار شاقی کرده است
جان فشان برای او وافی کرده است
گفت که جز جنون راهی ندارد . دارد؟
در قفا پل و در جلو دل خراب باقی کرده است
عبدالمجید پرهیز کار
رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟
شعله بر جانم کشیدی، بیصدا، حالا چرا؟
دل به عشقِ تو سپردم، تا ابد خواندی مرا
عهد خود بشکستی و رفتی ز ما،ای بی وفا حالا چرا؟
شوق دیدار تو هر شب جان من را زنده کرد
بیخبر رفتی و خاکستر شد دعا، حالا چرا؟
زلف تو شامِ جهان را نورِ جاویدان نمود
روشنی رفتی و دل شد مبتلا، حالا چرا؟
عاشقِ چشمت شدم، خواندی مرا افسانهای
من بمانم، تو نباشی بر وفا، حالا چرا؟
هرچه هستم، هرچه بودم، سایهای از عشق تو
ماندهام با درد و حسرت بیصدا، حالا چرا؟
ابوفاضل اکبری